The first 200 lines.
مامان جون؟
شکمدرد دادم.
- مامان جون؟ - ها؟
- ساعت چنده؟ - نمیخوام مدرسه برم.
وای، خاک بر سرم.
خاک بر سرم.
ازرا، برو.
باید تا مامانبزرگ نرسیده آماده بشی...
و صبحانه بخوری، خب؟ مامان کلاس داره.
خاک بر سرم.
واسه چی لباس نپوشیدی؟
- چی میخوری؟ - سلام.
صبح به خیر.
باورت نمیشه قطار امروز چقدر شلوغ بود. اون همه آدم کجا میرن.
سلام. جریان چیه؟
واسه چی لباس نپوشیده؟
چی میخوره؟
- شکمدرد دارم. - وای عزیز دلم.
نه، بهش نگو «وای عزیز دلم» مامان. باید لباس بپوشه.
باید مدرسه بره.
- دردش روانتنیه. - شکمم...
خب، دلیلش نسبتا موجهه دیگه.
امروز صبح اصلا حق نداری سربهسرم بذاری.
با من اونجوری صحبت نکن.
نمیخوام برم!
امان از دستت ازرا!
چیکار میکنی؟
خیال کردی کی هستی؟
بابا جونم رو میخوام.
من هوات رو دارم. مامانبزرگ پیشته عزیز دلم.
برو سر کارت.
- اشکالی نداره عزیزکم. چیزی نیست. - خیلیخب.
چیزی نیست عسلم. مامانبزرگ پیشته.
- باید مدرسه بره. - خودم میبرمش. دوباره دیرت نشه.
عزیزکم. میخوای بغلم کنی؟
سلام دکتر گودوین!
سلام مدیر هیوز. ندیده بودمتون.
حس میکنم از وقتی نتونستیم...
وام بلاعوضت رو تأیید کنیم، ازم دوری میکنی.
رایا، تو استاد خیلی خوبی هستی.
اگه بخوایم یکی دیگهتون رو استاد دائم کنیم...
یکی دیگهمون رو؟
منظورتون اینه که بخواین زنی رو استاد دائم کنین؟
خب، چنین منظوری نداشتم،
ولی از اونجایی که هنوز هم از نظر فنی دانشگاه مردونهایم...
زن نمیتونه استاد مرد باشه؟ تقریبا مطمئنم کارمون کلا همینه.
حرفت منصفانه است، ولی در این زمینه عقبی.
خودشون بیاشتهایی عصبی رو اختلال روانی محسوب کردن.
یه نوعش رو محسوب کردن.
- خیلیخب، ما که صحبت کرده بودیم. - بیاشتهایی عصبی یه اختلال واحد نیست.
پرخوری عصبی کاملا منحصر به فرده...
خودم میدونم خیلی برات مهمه،
ولی سم ویلکس هم درخواست وام بلاعوض داده...
و داره مته به خشخاش میذازه، ضمنا...
- بیضه داره. - سابقهاش بیشتره.
خیلی شرمندهام رایا، ولی اگه میخوای دانشکدهمون وام بلاعوضت رو تأیید کنه،
باید در زمینه دیگهای تحقیق کنی. خب؟
ظاهرا کلاس جفتمون دیر شده.
آسیب روانی شبیهترین چیز به سفر در زمان در دنیای واقعیه.
لحظه وقوع آسیب روانی تو ذهنمون حک شده...
و عین جوهر ثابتی موندگاره.
اما آسیب روانی برعکس جوهر، به مرور زمان محو نمیشه.
وقتی اتفاق، حس یا خاطرهای آسیب روانی رو تحریک میکنه،
فرد آسیبدیده به همون لحظه وقوع آسیب برمیگرده.
پزشک ارتشی رو تصور کنین که قتلعام روستایی رو مشاهده میکنه.
اطرافش مملو از جیغ و داد بچههای یتیمشده...
و بوی اجساد سوزانه.
تجربهاش فشار زیادی وارد میکنه.
باید فرار کنه، ولی نمیتونه، آخه باید کارش رو بکنه.
همین دیالکتیک افتراقی با دنیای واقعی ایجاد میکنه.
ولی پرواز روانی بهایی داره.
خاطرهاش عین پوسیدگی زیر پوسته درخت باقی میمونه.
پزشک داستانمون حالا به خونه برگشته.
سعی میکنه طی زندگی روزمرهاش یاد اون روستا نیفته.
تو مهمونی همسایهاش به صرف کباب شرکت میکنه؛
اما صدای بازی بچههای محلهشون الان دیگه عین جیغ و داد مرگبار میمونه.
نمیتونه فرق بین گوشت روی منقل رو با اجساد سوزان تشخیص بده.
نمیتونه بمونه.
آسیب روانیش باعث شده تحمل مهمونی به صرف کباب از توانش خارج بشه.
به مرور زمان...
به تمام تجربیاتش غلبه میکنه تا دیگه نتونه تو دنیای خودش زندگی کنه.
یادتون باشه، اکثر افراد با تجربه آسیب روانی دارن تجربیاتی واقعی رو...
که از دید ما پنهانه، از نو تجربه میکنن.
چیزی که ما اختلال خطاب میکنیم، واسه اونها...
روش فراری به شدت منطقی از ترس و وحشته.
بیتعارف بگم،
دیوانهان اگه نخوان دیوانه باشن.
از همهتون ممنونم. تا هفته بعد.
کلاس روانشناسی جنایی انتهای راهروئه کارآگاه.
اونجا بیشتر به دردتون میخوره.
خب، ملت میگن...
بهترین استاد روانشناسی خودتونین، اینه که...
چه بدونم، با خودم گفتم سری بهتون بزنم و ببینم واسه چی اینقدر مشهورین.
متی، خیلی خرسندم کردی. جدی میگم. بهم خوش گذشته بود؛
ولی جدی گفته بودم. من درگیر طلاقم هستم.
- فعلا نمیتونم رابطه جدی داشته باشم. - آروم باش، آروم باش.
آروم باش خانم جان. واسه اون نیومدم.
از من بشنو. با این که معلومه داری مرتکب اشتباه بزرگی میشی،
پذیرفتن جواب منفی رو بلدم.
خب، من متخصص اشتباهاتم، اینه که...
صرفا میخواستم این رو برات بیارم.
دیشب بچهای رو گرفتیم.
به چند فقره اقدام به قتل متهم شده.
شاید از نظرت جزئیات جالبی داشته باشه.
واسه همین اومدی اینجا؟
آره. چیه؟
خیال کردی واسه دوباره سکس کردن باهات این همه زحمت میکشم؟
آره. آره، چنین فکری میکنم.
خیلیخب، پر بیراه نمیگی.
ولی گفته بودی باید یه روانی واقعی واسه موردپژوهی پیدا کنی،
- وگرنه کارت رو از دست میدی. - اینطور شنیده بودی؟
حواسم مقداری پرت شده بود.
ببین. پای یه روانی واقعی وسطه.
«اتاق شلوغ» «فصل یکم، قسمت ششم»
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت دیجی موویز را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید DigiMoviez@
کلی تیراندازی شده بود، همهجا خردهشیشه ریخته بود،
تیرش به یکی خورد.
یه تیر به پای این خانم خورد.
پسره خیلی شانس آورد که متهم به قتل نشد.
وایستا ببینم، خبرش رو هفته پیش تو روزنامه خونده بودم.
خیال میکردم تیراندازه گم و گور شده.
خب، ما گرفتیمش.
- این که اصلا سابقه نداره. - خب، اثر انگشتش تو سامانه ثبت نشده.
ضمنا، حاضر نیست فامیلیش رو بگه.
میگه به درد نمیخوره.
به صلاح هدفشون نیست. باورت میشه؟
تصویر داغونی از چهرهاش داشتیم.
یکی موقع تاکسی گرفتن دم فرودگاه جان اف کندی رؤیتش کرده بود.
دم پانسیونی خرابه در شمال ایالت پیادهاش کرد.
واقع در خیابون اِلم تو اِلم ریجه. خیلی بامزه است.
ضمنا، به نقل از شرکت برق «کانسالیدیتر ادیسون»،
کل قبضهاش به نام فردی اسرائیلی صادر شدن.
همیشه نقد و پستی حساب میکنه. هیچ اثری ازش نیست.
این دختره، آریانا، چی شده؟ چه اسم قشنگی.
از اون هم اثری نیست.
گمون کنم دختره و صاحبخونهاش رو کشته.
- خب، ما که میدونیم از تفنگ خوشش میاد. - واسه چی؟
باید خودت ببینیش. میفهمی.
آره خب، پسره غیرعادیه؛ ولی شاید صرفا نشئه کرده.
- نه. از نگاهش معلومه. - حالا کدومتون دیوانه است؟
نه، به خاطر لجن بازجوییش میگم. به خاطر طرز بیانش میگم.
- به خاطر انتخاب واژگانش میگم. - به خاطر انتخاب واژگانش؟
خانم، حتما خیلی خوشسکسی.
ببین، جاهایی میره که توجه اکثریت رو جلب کنه.
لحنش رو تغییر میده. انگار نه انگار که پشیمونه.
کار روانیها همینه دیگه.
وقتی همکار آدم یه کتاب...
راجع به قاتلان زنجیرهای میخونه، همینطوری میشه.
خب، بگو دیگه، نظرت چیه؟ قاتل زنجیرهایه؟
به این سادگیها نیست.
تعداد قابل توجهی از خصوصیات رایجشون رو نداره.
ذات جرمش هم با سوابق همخونی نداره...
شاید یه جرم نبوده باشه.
کف خونهشون خون ریخته بود. آثار درگیری مشهود بود...
- و وسط شیشه جای گلوله بود. - این مدارک ضمنیه.
باشه، ولی اگه قاتل زنجیرهای باشه چی؟ اگه یکیشون رو گرفته باشیم چی؟
بهتون گفته واسه چی دم راکفلر سنتر تیراندازی کرده؟
آره، گفت خودش و دختره میخواستن یکی رو بترسونن.
- کی رو بترسونن؟ - نمیگه. میگه: «به درد نمیخوره.»
عجب.
خب، نظرت چیه؟ کارت همینه دیگه استاد.
- بذارین نگاهی بندازم. - واقعا؟
چرا که نه؟
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» در تلگرام: realKiarashNg@
- حالت خوبه؟ - آره.
خیلیخب.
وای. چطوری آبجی؟
سلام دنی. بنده دکتر گودوین هستم، ولی تو میتونی رایا صدام کنی.
چی شده که افتخار آشناییتون نصیب من شده؟
صاف بشین.
دستت رو بده.
- وای. - خیلیخب. ببین، ببین. ببین، آروم باش.
من دم درم.
حالت چطوره؟
واسه چی اومدیم اینجا خانم؟
واسه چی بهم دستبند زدن؟ از دستبند متنفرم.
خودت میدونی واسه چی اومدی اینجا؟
شما میدونین؟
بیا با مسئله سادهتری شروع کینم.
نظرت چیه فامیلیت رو بهم بگی؟
گمون نکنم جک اصلا چنین انتظاری داشته بوده باشه.
جک کیه؟
کم آوردم. جک کیه؟
دنی، شاید اگه باهام صحبت کنی، بتونم کمکت کنم.
وایستا ببینم، میتونی از اینجا آزادم کنی؟ زیاد از حبس خوشم نمیاد.
درک میکنم.
اصلا در واقع نباید اینجا باشم. آریانا شلیک کرده بود.
آریانا؟
آریانا کجاست؟ آخه انگار پلیسها پیداش نمیکنن.
اون رو هم پیدا نمیکنن.
واسه چی؟
کمکم دارم گمون میکنم واقعا نیومدی کمکم کنی.
چه کمکی از دستم برمیاد دنی؟
از اینجا آزادم کن.
میشه رازی رو باهات در میون بذارم؟
چرا که نه؟
خودم میتونم آزاد بشم.
No comments yet. Be the first to leave one.