The first 200 lines.
شما داستان شاه و پریان اون پرنسسی...
که منتظر پرنس شجاعش بود رو شنیدین؟
آره، این از اون جور داستانا نیست.
با سامانتا آشنا شین.
اون دومین دختر خانواده سلطنتی الیریا،
کوچک ترین کشور اروپاست.
دیدین؟ منظورم همونیه که اونجاست.
سم هیچوقت یه پرنسس عادی نبوده.
برخلاف خواهر بزرگ ترش، النور،
که از هر لحاظ برازنده اشراف زادگیه...
سم اینطور نیست.
وقتی که در سن پنج سالگی فهمید که پدر پادشاهش همراه با برادرش...
در یه سانحه هوایی کشته شدن، زندگیش سخت تر هم شد.
بعد از اون، مامان سم تاج و تخت و وظیفه اداره کشور رو در اختیار گرفت.
ولی در عرض چند هفته، النور، جانشین بر حق پادشاه،
به 18 سالگی می رسه و ملکه ایلیریا می شه.
منتها سم هیچوقت در این دنیای اشراف زادگی جایگاهی نداشته.
اون مثل خیلی از بچه ـهای دوم خانواده ـهای سلطنتی، فقط به دنبال جایگاه خودش می گرده.
سرنوشت سم اینه که کارای بزرگی انجام بده.
اون فقط هنوز این رو نمی دونه.
این جاییه که من وارد ماجرا می شم.
ولی...به زودی به اونجاش هم می رسیم.
تقریبا رسیدیم.
خوبه، چون این وسایل سبک نیستن.
خدا از دهنت بشنوه.
مطمئنی می خوای این کار رو انجام بدی؟
- این آخرین فرصتت برای برگشتنه. - البته که مطمئنم.
مثل مامانم حرف می زنی.
بیخیال بابا.
می دونی چند نفر حاضرن برای پیوستن به خاندان سلطنتی خون بریزن؟ یکیشون خودم.
واقعا این رو جدی نمی گی.
تو می تونی با زندگیت هر کاری که می خوای، بکنی.
می تونی فقط خودت باشی.
تمام آینده من رو برام تعیین کردن.
بچه ـهای دوم باید مهمونی برگزار کنن...
و روبان قیچی کنن و با سکوت در پس زمینه، لبخند بزنن.
من همچین آدمی نیستم.
می خوام یه کار تاثیرگذاری انجام بدم.
از نظر من که منطقیه.
سلام به اهالی ایلیریا.
ما اینجاییم چون خواستار تغییر هستیم.
مرگ بر سلطنت.
به ما آزادی بدین.
ما می خوایم یه صدا داشته باشیم. یه انتخاب.
اگه باهامون موافقین، یکم سر و صدا کنین. برو بریم!
و چیزی که بهش نیاز دارین
- صدا رو می شنوی؟ - چی؟
باید بریم. تو وسایل رو بیار. من حواس پلیسا رو پرت می کنم.
برگرد اینجا!
- ما رو تنها بذارین. - بله سرورم.
سلام مامان.
سامانتا، دوباره؟
شما اینجا دارین برنامه مراسم تاجگذاری النور رو می ریزین،
ولی مردم اون بیرون ناراضی ان.
نه، بعضی از مردم، حدود 30 نفرشون ناراضی ان. عده کمی ان، اکثریت نیستن.
- بقیه راضی ان. - واقعا؟
چه بخوای و چه نخوای، تو یه پرنسسی،
و اگه انقدر تلاش کنی باهاش مقابله کنی،
ممکنه بفهمی که در واقع فرصت خیلی باحالیه.
حالا هر چی. من باید مدرسه برم.
یادت نره صورتت رو بشوری.
من 15 سالمه. نیازی نیست بهم بگی...
مرسی.
صبح بخیر، اشراف زادگان جوان.
به تعطیلات تابستان نزدیک شدیم، ولی هنوز نه. برین سر کلاستون.
خب، گویینث 124 ازم پرسید که چرا می خوام تعطیلات تابستونم رو توی هاییتی بگذرونم.
و دلیلش هم اینه که چون یه ویدیو از یه مشت یتیم بامزه و بدبخت دیدم.
اونا وسط یه گلرود گیر افتاده بودن و من هم می دونستم که باید یه کاری کنم، می دونی؟
باید برم. دوستت دارم. خداحافظ.
اون یه گلرود نبوده.
یه زلزله 7 ریشتری بوده که بعدش هم یه گردباد درجه 4 اومده بوده.
آره، گردبادی که موجب گلرود شده.
و بعلاوه، فکر نمی کنم دلیل رنج کشیدن اهالی هاییتی چندان مهم باشه.
نکته اینه که من اینجام تا یه کاری براشون بکنم.
- دقیقا چه کاری؟ - من دارم یه یتیم خونه می سازم.
یعنی آجراش رو خودت می ذاری و سیمانش رو هم خودت می ریزی؟
من یه پرنسسم. من توجه بقیه رو جلب می کنم.
به هاییتی یا به خودت؟
گوش کن، این بیشتر از تمام کاراییه که تو در زندگیت برای بقیه انجام دادی.
تو فقط بلدی راه بری و نسبت به سلطنت ابراز تنفر کنی و آبروی خانواده ات رو ببری.
خواهرت حتما از دستت خیلی خجالت زده است.
برای همین من 106 میلیون دوست دارم و تو هیچ دوستی نداری.
سطح چهار بدترین بدتریناست.
خطرناک ترین مجرمان جهان.
زندانیانی که زندانای عادی تجهیزات کافی برای نگه داریشون رو ندارن.
- توی سطح پنج چیه؟ - ما اسمش رو زندانی شماره 34 گذاشتیم.
همه این تشکیلات فقط برای یه نفره؟ اون کیه؟
نمی دونم. مطمئن نیستم که دلم بخواد بدونم.
این خوب بود. هنوزم فکر می کنم که می تونیم بهتر بزنیم.
خب، الان دیگه تابستون شده و وقت خیلی بیشتری برای تمرین داریم.
دیگه نه خبری از مدرسه و نه خبری از روکسانا، پرنسس سلفی پرست می شه.
خیلی باحاله که اون داره به هاییتی می ره.
آنفالوش کردم.
ممنون.
ببین، نکته اینه که چیزی تا اولین اجرایی که بابتش پول می گیریم نمونده...
و برای این که بتونیم آماده باشیم، باید تمرکز کنیم.
من حسابی متمرکزم. این قراره نقطه اوج تابستونم باشه.
نه لزوما.
به مناسبت آزادیت از مدرسه گند دماغای استراتمور،
و آزادی خودم از دبیرستان دولتی ایلیریا، برامون بلیت...
- برنامه امشب برنبلبون رو گرفتم. - من لیاقتش رو ندارم به خدا.
- بابات می ذاره بیای؟ - خب، اون تمام شب سر کاره.
خوشبختانه، مراسم تاج گذاری حسابی سر باغبون رو شلوغ می کنه.
اونجا می بینمت.
و ممکنه بخوای مسواک بزنی.
می تونم بوی نون سیری که برای ناهار خوردی رو حس کنم.
اون که مال...دو روز پیش بوده.
شاه رابرت و پرنس ادموند در جریان سانحه هوایی غم انگیزی کشته شدند.
می دونستی تمام دونه ـهای برف خاصن...
و نقاط قوت و ضعف خودشون رو دارن؟
این چیزیه که اونا را خیلی خاص می کنه.
سم، تو دونه برف منی.
سامانتا!
چرا آماده نیستی؟ دیرمون می شه.
برای چی دیرمون شده؟
از خبرنگاران خارجی ساکن ایلیریا ممنونم.
ممنون که اومدین.
سلام. شما زیبا به نظر میان.
ممنون تشریف آوردین.
ببخشید دیر کردیم.
تقصیر تو نیست.
می دونی، ملکه حق این که...
یکی رو بابت تاخیر زندانی کنه رو داره.
خب، تو که هنوز ملکه نشدی.
چهار هفته دیگه می شم.
بی صبرانه منتظرشم.
و اگه زندانی شدن به این معنیه که مجبور نیستم این لباس رو بپوشم، پس...
از اولیا حضرتان عکس بگیرم؟
ممنون.
من رسیدم. تو کجایی؟
باید برم.
سردرد وحشتناکی دارم و فردا هم امتحان پایانی تاریخه که خیلی سنگینه.
سرورم،
دوک هرزفورد.
یه راست برو خونه. درس بخون و بگیر بخواب.
ممنون.
جشن پایان دوره خوبی داشته باشی.
بالاخره اومدی. فکر کردم من رو پیچوندی.
برنبلبونه ـها. عمرا اگه از دستش بدم.
مدارک شناسایی؟
باورم نمی شه. حتما یه قانون جدیده.
من از کجا باید می دونستم که الان مدارک شناسایی می خوان؟
بیا. یه فکری دارم.
چطوری این کار رو کردی؟
دیدم یارو چه رمزی رو وارد کرد.
درسته. آره، این منطقیه.
تونستی اون عددای کوچیک رو از فاصله به اون دوری ببینی.
که بازم باعث می شه بپرسم که چطوری این کار رو کردی؟
نمی دونم. عجیبه.
بیا بریم. دارن یه آهنگ جدید می زنن.
خیلی خوبه! من عاشق این آهنگم!
مشکل چیه؟
من خوبم.
حالت خوبه؟
باید متوقفش کنم.
اون چه کاری بود؟ دیگه تا آخر عمرمون نمی تونیم به کلوب برمبل بریم.
نمی دونم.
انگار داشتم همه صداهای توی کلوب رو به طور همزمان می شنیدم.
حتی صدای بال پشه ـها رو.
.خیلی مسخره ست
خب، وقتی دختری که می تونه...
شماره ـهای یه صفحه کلید رو از اونور خیابون ببینه، و بوی ناهار دو روز پیشم رو حس کنه،
.اونقدرها هم مسخره نیست
شاید تومور مغزی دارم.
سم، تو تومور مغزی نداری.
می دونی 10 سال پیش، وقتی برای اولین بار دیدمت، پیش خودم چی فکر کردم؟
اون چرا داره تراکتور بابام رو بلند می کنه؟
این که تو به بهترین دوستم تبدیل خواهی شد.
البته اون قضیه بلند کردن تراکتور خیلی باحال بود.
من هوات رو دارم، سم. همه چیز درست می شه.
تو خوب می شی.
- چه وضعیت مزخرفی. - متاسفم.
سلام...بابا!
امتحان پایان ترم تاریخت رو از دست دادی.
پروفسور بیلک بهم فرصت جبران می ده.
هیچکس از قضایای دیشب خبردار نمی شه،
خصوصا...مامانم.
تو در جریان بودی؟ اونوقت گذاشتی تمام شب رو توی زندان بمونم؟
هر کاری یه عواقبی داره.
معجزه است که تنها قربانی کارت سیستم صوتی گروه موسیقی بود...
که پولش رو هم از ماهیانه تو می دیم.
البته. - من با پروفسور بلیک حرف زدم.
اون می ذاره امتحان پایان ترمت رو با گذروندن ترم تابستونی جبران کنی.
- به هیچ وجه! - خیلی هم «وجه».
توی محیط مدرسه می مونی تا هیچی حواست رو پرت نکنه.
واضحه؟
خوبه. برو وسایلت رو جمع کن.
- ترم از... - فردا شروع می شه؟
می دونم.
گمونم نمی تونم بابت این که یه هفته اجازه ندارم از خونه بیرون برم غر بزنم.
اجرای اولمون هم به باد رفت.
من یه راهی برای فرار پیدا می کنم.
باید برم.
همین الان بهترین آدم سال اومد توی اتاقم.
خیله خب، خداحافظ.
- اومدم خداحافظی کنم. - منظورت اینه که از شرم خلاص شدی؟
دفعه بعدی که همدیگه رو ببینیم...
تو ملکه ای. همونطور که همیشه می خواستی باشی.
کاش برام خوشحال بودی.
می خوام باشم.
No comments yet. Be the first to leave one.