The first 187 lines.
SANDS Movie
ممنون بابت رسوندنم و همه چی.
خب، حالا میخوای چه غلطی بکنی؟
میخوام امشب توی شامِ تمرینی تا میتونم لبخند بزنم و از پسِ فردای روزِ عروسیم بر بیام و میدونی...
تا ابد به خوبی و خوشی زندگی کنم چون اون نیمه گمشده منه.
آره، خب فکر کنم داری خودت رو گول میزنی.
صد درصد مطمئنی اون نیمه گمشدته؟
آره، سرنوشت باهامونه.
منظورم اینه، تقدیرِ محض بود، جوری که با هم آشنا شدیم و...
و کلی چیزهای دیگه.
رابطه خیلی خوبی داریم، پس، آره، من حالم خوب میشه.
فقط یه درصدی بهم بگو.
۷۵، ۸۰؟
هی، تو همهمون رو مجبور کردی وایسیم و احساساتمون رو به یه عروسکِ چوبیِ ترسناک بگیم.
۹۲.
- باشه. - باشه.
- باشه. - باشه.
پس اگه خلبان اینجوری میگفت، سوار هواپیما میشدی...
خانم ها و آقایون، به پرواز خوش اومدید.
۹۲ درصد احتمال داره که به مقصد برسیم.
من به حسم اعتماد میکنم، نیکی هم همینطور، این رو با اطمینان میدونم.
فقط، میدونی، شاید بهتر باشه اون عدد رو به ۱۰۰ برسونی.
- باشه. - قبل از اینکه پای سفره عقد بری.
آره عالیه، ممنون، باشه.
- باشه. - من قرار نیست... قرار نیست بمیرم.
خیلی خب.
- شب بخیر. - دیگه صبح شده لعنتی.
کجا بودی؟
به نفرین اعتقاد داری؟
اوم.
اوم.
خواب دیدم رتیل شده بودی و از دستم عصبانی بودی.
و بعد...
دوباره خودت شدی و بعد خیلی، خیلی از دستم عصبانی بودی و بعدش...
دم محراب ولم کردی.
من هیچ وقت همچین کاری باهات نمیکنم.
اوم.
ولی قراره به یه عنکبوت غول پیکر تبدیل بشی؟
تمام تلاشم رو میکنم که نشم.
تو تنها آدمِ زندگیمی.
تو خودِ همونی.
البته، منم همین حس رو دارم.
نه، جدی میگم.
هوم.
چیزی که مامانت در موردت گفت، در مورد روحت...
خیلی پاک و بی نقصه.
هیچ وقت نمیذارم اتفاقی براش بیفته چون روح تو مال منه و روح من هم مال توئه، خب؟
ما خوبیم، فوق العاده ایم. بهترین زوجی هستیم که میشناسیم.
هوم.
- چی شده؟ - موافق نیستی؟
- نه، کاملاً موافقم. - خب، پس چرا اینجوری...
فقط... نه، خوشم میاد، تو فقط...
- داری خیلی... - چی؟
- رمانتیک میشی. - صادق؟
هوم.
ما نیمه گمشده همیم.
پس دیگه مهم نیست.
چی مهم نیست؟
- اوه، خودتون رو ببینید! - همگی چقدر قشنگ شدید.
عصر بخیر خانواده عزیز.
میخوایم به همتون خوش آمد بگیم، به اونایی که از راه دور و نزدیک اومدن...
آره.
تا پسرمون نیکی و عروس قشنگش، ریچل رو تشویق کنیم.
- هورا! - نیکی!
دلم میخواد از این فرصت استفاده کنم تا داستانی رو براتون تعریف کنم...
در مورد عشقی که باعث شد شما به وجود بیاید...
چون اگه من و تو نبودیم، هیچکدومتون الان اینجا نبودید.
بعضی ها تمام عمرشون رو صرف این میکنن که از خودشون بپرسن...
چی باعث میشه دو نفر نیمه گمشده هم بشن؟
من میتونم این رو با اطمینان کامل بهتون بگم.
من نیمه گمشدهم رو با یه خوش شانسی پیدا کردم.
بعضی ها حتی ممکنه بهش بگن تقدیر.
اون موقع کارورز بودم.
در واقع، تازه یه شیفت ۳۰ ساعته رو تموم کرده بودم، که یه حسی بهم گفت هنوز نباید برم.
یه حسی بهم گفت باید برگردم و با دوستم «بو» خداحافظی کنم...
که تازه شیفتش رو توی اورژانس شروع کرده بود.
یهو صدای عصبی ای رو شنیدم که داشت سرم داد میزد.
برگشتم و زیباترین زنی که تا حالا دیده بودم داشت بهم زل میزد.
و اون زن زیبا داشت چی میگفت؟
داشت میگفت...
میتونی دوباره سر جاش بذاریش؟
و چه صحنه ای بود، این زنِ زیبا اونجا وایساده بود...
در حالی که یه دستمال آشپزخونه خونی دور انگشتش پیچیده بود...
میگفت نزدیک بوده انگشتش رو قطع کنه و تمام شب رو اونجا منتظر بوده.
آره، به اورژانس برگشتیم و من کم کم داشتم شک میکردم که اصلاً این آقا اینجا کار میکنه؟
و خب، خودم رو متقاعد کردم چون کارت پرسنلی بیمارستان رو داشت...
لباس مخصوص کادر درمان هم تنش بود.
پس فکر کردم حداقل باید یه دکتر باشه.
خب، آره، ولی من دکتر اورژانس نیستم...
هر چند یه دوره آموزشی توی بخش فوریت های پزشکی گذرونده بودم...
پس داشتم به مغزم فشار میاوردم تا یادم بیاد چیکار باید بکنم.
به یه اتاق معاینه بردمش.
شروع کردم به چسبوندن انگشتش به هم، که به طرز عجیبی داشت خوب پیش میرفت.
اوه، خیلی دردناک بود و با خودم فکر کردم این یارو واقعاً نمیفهمه داره چه غلطی میکنه.
ولی تو موندی.
خب، تو بامزه بودی و منم داشتم خون ریزی میکردم.
یکم بعد همون انگشت رو گرفتم و توش حلقه انداختم.
البته هنوز نوکش رو حس نمیکنم.
این رو بهشون نگو!
اشکالی نداره.
برای داشتنت حاضرم بارها و بارها دوباره همین معامله رو بکنم.
آخی!
خب به اینجا رسیدیم.
همتون هم که اینجایید!
و امشب میخوام که تجربه هاتون رو...
با سربازهای تازه نفسمون توی مسیر پیوند مقدس در میون بذارید.
لطفاً همراهیم کنید...
تا جامی بنوشیم به سلامتیِ این زوج خوشبخت و به سلامتیِ سرنوشت...
و تظاهر به اینکه از پسِ کاری بر میاید، حتی اگه نتونید تا وقتی که به اسم عشق باشه.
به سلامتی.
به سلامتی.
خیلی خب، بفرمایید، بیاید از مهمونی لذت ببریم.
عاشق این داستانم.
مامانم میگفت بهترین کاری که قبل از تصمیم به ازدواج با کسی میتونی بکنی...
اینه که با هم یه تجربه سخت و دردناک رو پشت سر بذارید.
وگرنه چجوری میخوای بفهمی طرف مقابلت واقعاً چجور آدمیه؟
این موضوع حیاتیه.
ولی اگه هیچ اتفاق سختی نیفته چی؟
یا اینکه عمداً خودتون رو توی یه موقعیت دردناک قرار دادید؟
اوه، نه، لازم نبود. مادر فرانک جلوی چشممون فوت کرد.
تا حالا کسی جلوی چشمت مُرده؟
اِم...
یه جورایی.
در مورد تو و نیکی با هم چی؟
اِم، نه، هیچ وقت پیش نیومده کسی جلوی هر دومون بمیره.
خب، کلاً دو روز وقت دارید.
- ببخشید. - ریچی، ریچی!
- اوه. - اینجایی که.
ببخشید، با دختر خالهمون «کی کی» آشنا شدی؟
کلی زاناکس خورده، کی کی!
اوناهاش!
از تیپت خوشم میاد، خیلی خاصه.
اوه، ممنون.
ریچل روانپزشکه.
- اوه، نه، من یه... - واقعاً؟ من چمه؟
ببخشید، منظورت چیه که چته؟
میخوام نظر یه نفر دیگه رو هم بدونم.
لازم نیست اینجا جلوی همه بیماریش رو تشخیص بدی.
میتونی بعداً توی خلوت بهش بگی.
این شوهرم داگه. ما از بچگی عاشق هم بودیم.
- توی کلمبیا با هم آشنا شدن. - سلام.
- چجوری با نیکی آشنا شدی؟ - اوه، داستانش خیلی قشنگه.
تقریباً به قشنگیِ داستانِ والدینمه. مثل یه تقدیر آسمونی بود.
ام، خب.
داستان رو براشون تعریف کن.
باشه.
خب چند سال پیش، داشتم کل کشور رو میگشتم تا برای تحصیلات تکمیلی مصاحبه بدم.
و آخرین مصاحبهم توی دانشگاه یوتی آستین بود.
و تمام روز این حس افتضاح رو داشتم، ولی خودم رو مجبور کردم سر مصاحبه برم...
ولی اون حس همینجوری داشت بیشتر و بیشتر میشد و داشت خفهم میکرد.
خلاصه، وقتی به فرودگاه رسیدم، دیگه واقعاً برام تحمل ناپذیر شده بود.
دمِ گیت، توی صف وایساده بودم تا سوار هواپیما بشم.
و یهو انگار بهم الهام شد.
این... این همون اتفاقِ بدهست.
اگه سوار این هواپیما بشم، قراره...
از کجا میدونستی؟
نمیتونم توضیح بدم، فقط میدونستم. بعدش حسابی وحشت کردم.
داشتم تماشا میکردم که بقیه سوار هواپیما میشدن و...
کاملاً خشکم زده بود.
آخر سر، فقط من مونده بودم، و مأمور گیت پشت بلندگو رفت...
مستقیم بهم زل زد و گفت آخرین فراخوان سوار شدن تمامی مسافران دارای بلیت.
ولی تو آخرین نفر نبودی، مگه نه؟
نه.
یه نفر دیگه هم بود.
اون پسره، اون پسرِ خوشتیپه.
و با خودم گفتم لعنتی.
خیلی حیفه که این پسرِ خوشتیپ قراره جونش رو با بقیه توی این پروازِ نفرین شده از دست بده...
آخرین فراخوانِ سوار شدن.
و من تا اون لحظه، انگار ۲۰ دقیقه ای میشد که تکون نخورده بودم...
و مامور گیت هم حسابی شاکی بود، و اون پسرِ خوشتیپ متوجه من شد...
و اومد سمتی که من وایساده بودم و گفت حالت خوبه؟
در حالت عادی میگفتم آره، خوبم.
یعنی مثلاً برو پی کارت.
ولی یه چیزی توی وجودش بود که آدم ناخودآگاه بهش اعتماد میکرد.
بهش زل زدم و گفتم شاید به نظرت دیوونه بیام، ولی... یه حسی دارم که اتفاق بدی قراره بیفته...
بیشتر از این نمیتونم توضیح بدم، ولی من سوار اون هواپیما نمیشم.
و اون بهم نگاه کرد و با یه لبخندِ ریزِ معرکه گفت بیخیال.
بزن بریم.
- نه. - آره.
- آره. دقیقاً همونجوری، بیخیال. - آره.
- بزن بریم. - اوم.
بی هیچ درنگی، بدون هیچ سؤالی، فقط به واقعی بودنِ حسم اعتماد کرد.
وای، مثل مثل معجزه میمونه.
این حتی قشنگ ترین بخشش هم نیست.
- ریچل... - وای، خدای من، قشنگ ترین بخشش رو بهشون بگو.
جولز بازی در نیار، جولز.
اون جمله رو بهشون بگو.
No comments yet. Be the first to leave one.