The first 200 lines.
دکتره!
کوریس هنوز زندهست، هرچند به طرز وحشتناکی مجروح شده.
پروکولوس علیه ما اقدام میکنه؟
معلومه که فیدسِ خبیث، در مواقع ضروری آدمِ اونه.
مأموریتت چی شد؟
با اوپیتر حرف زدم و شراب نوشیدم
و اعتمادش رو جلب کردم.
میخوام مردانم به جایگاه شایستهشون در بازیهای آتی برسن.
ارتقای اون سوری به قیمتِ ضررِ خودم؟
از پیامهای رم چه خبر؟ چیزی رسیده؟
نه، ارباب.
ویریدیا.
دیدن اینکه بالاخره از اتاق بیرون اومدی، قلبمو شاد میکنه.
اون سوری.
اگه خدایان توی میدون بهت لطف کنن،
باید با سه نفر روبرو بشی
برادران فِروکس،
نیمهانسانهای وحشی.
ارباب با فرستادنِ یک زن به میدون،
آبروی اونجا رو لکهدار کرده.
به عنوان قهرمان این خاندانِ کیری، سرنوشت رو تو چنگت بگیر.
« اســپــارتــاکــوس: خــانــدان آشــور »
- خون و استخوان -
برادران فروکس ممکنه ظاهر کریهی داشته باشن،
اما حریفان سرسختی هستن
که میتونن هر مردی رو...
یا هر زنی رو
به اون دنیا بفرستن.
اون جنده رو بزن زمین و قال قضیه رو بکن.
به حواسپرتیش توجه کن.
جلب توجه میکنه و با یه حملهٔ جانانه به ساتیروس برکت میده.
خوبه. خوبه.
حالا از فرصت استفاده کن.
داری جایگاه مناسبت رو
به عنوان یک حیوون ضعیف پس میگیری.
قصدت اینه که تمام صبح رو به استراحت بگذرونی
یا میخوای لیاقتِ نشان برادری که الان داری رو ثابت کنی
و از پس این موقعیت کیری بربیای؟
ارباب، یه پیام رسیده.
از طرف کراسوس.
آها.
«برای ورودِ محترمانه آماده بشید.»
همهاش همینه؟
کل چیزی که دریافت شده، همینه.
کِی؟
کراسوس کِی با حضورِ لعنتیش به ما برکت میده؟
نمیدونیم.
سؤال نپرسیدم که جواب بدی.
بگو کف زمین رو اونقدر بسابن که مثل آینه بشه.
استخر رو با آب تازه و زلال پر کنید.
مسیا به کارهای پیشپاافتاده رسیدگی میکنه.
برو.
ما باید بهترین شرابها و گوشتهای لذیذ رو مهیا کنیم.
یه غذا آماده کنید که دهنِ خودِ خدایان رو هم آب بندازه.
- برای امروز؟ - هر روزِ تخمی،
تا وقتی که کراسوس ظاهر بشه یا صندوقمون کاملاً خالی بشه.
ما نمیتونیم بیشتر از آخرِ هفته چنین هزینهای رو تحمل کنیم.
تو اصلاً بلدی جز فاجعهٔ کیری، از چیز دیگهای هم حرف بزنی؟
عذر میخوام.
حق با شماست، این حرفها نباید از زبونِ من در میاومد.
کیرم تو قیافه جوبیترا!
برای اومدنِ کراسوس اصلاً وقت مناسبی نیست،
اونم وقتی توی بازیهای نزدیکِ روبرو هیچ جایگاهی نداریم.
تلاشها تو این زمینه چطور پیش میره؟
در بهترین حالت، رو مخه
گابینیوس تصمیمگیرنده هست،
اما اون سلیطه، کوسوتیا، مثل «سربروس» دمِ دروازه،
داره واقواق میکنه و کف به دهن میاره و مانع ورودمون میشه.
اوپیتر چی؟
کوریس از پا افتاده و بستریه،
نمیتونه با زبونبازی اون مرد رو به سمتِ هدفمون بکشونه.
حتی اگه جذب هم بشه،
میترسم کوسوتیا روی تصمیمِ کینهتوزانهاش پافشاری کنه.
نگرانیِ مشترک و بجاییه.
اما بالاخره یه چیز لعنتی باید بتونه اون زن رو نرم کنه.
مردِ تو استعدادِ تحسینبرانگیزی داره،
فراتر از شنهای میدون.
اشتیاقِ اون فقط به خاطرِ زیباییِ شما فوران میکنه.
شرابِ بیشتر؟
میخوام...
یه لحظه...
صبر کنم.
سپاسگزارم!
تنهامون بذار.
چقدر آرزو داشتم شوهرِ پیرم چنین زبونِ ماهری داشت.
فراتر از نطق کردن توی سنا.
- حالِ گابینیوسِ خوب چطوره؟ - اوه، من که اصلاً خبری ندارم.
نگاهِ اون همیشه به سمتِ رُمه
و تنشهای رو به رشدِ بین پومپه و کراسوس.
نگرانیِ بزرگیه، این جنگِ داخلی.
اما تهدیدِ سیسیلیها
برای بندرها و کالاها خیلی فوریتره.
ما که از آبهای «تیرنی» خیلی دوریم
و از اون غارتگرهای لعنتی روی موجهاش.
و با این حال، توی همین کوچههای خودمون جنازه پیدا شده،
که شاید با تیغههای سیسیلیها از پا دراومده باشن.
جنازه؟
شش تا، که بعد از طوفان پیدا شدن.
بین اونا
اون فیدسِ وحشی هم بود،
موجودِ ناخوشایندی که موردِ لطفِ پروکولوس بود.
گلوش رو مثلِ ماهیِ شکمپر بریده بودن.
من اون مرد رو نمیشناختم.
شاید به خاطرِ حماقتِ خودش به دردسر افتاده.
واقعاً معمای بزرگیه
که چرا من هنوز این رو تنم کردم،
مُدِ دیروز که دیگه از کار افتاده و به درد نمیخوره.
پارچهٔ گونی هم روی اندامِ شما مثل ابریشم میمونه.
چیزی نگذشته که همون گونی هم برامون نعمت میشه.
پیدا کردنِ پارچهٔ نو تبدیل به یه چالش غیرممکن شده،
با اون سیسیلیهای کثافت که دارن کشتیهای تجاریمون رو غارت میکنن.
زمزمههایی به گوشم خورده
دربارهٔ بهترین کتانهای مصری
که فردا دمِ غروب به دروازهها میرسه،
تا توسطِ اون بازرگان، اسپوریوس، تحویل گرفته بشه.
مصری؟
- مطمئنی؟ - مثلِ طلوعِ هر روزِ خورشید.
ممنون بابتِ این خبرِ بهموقع.
مگه ما با هم دوست نیستیم؟
دوستی که دلم میخواد کوهها رو
برای جلبِ منافعِ مشترکمون جابجا کنه.
من هیچوقت چنین زحمتِ غولآسایی ازت نمیخوام.
اما... یه خواسته هست که متواضعانه ازت تمنا دارم.
اوه، بگو تا با آغوشِ باز بشنوم.
فکرم درگیرِ بازیهای «لودی آپولینارس»ـه
که شوهرِ نجیبت برگزار میکنه.
خیالت راحت باشه.
مردهای تو توی اون بازیها جایگاه خواهند داشت.
باعث افتخاره، مثلِ همیشه.
اما من این موضوع رو نه برای خودم، بلکه...
برای خاندانِ آشور مطرح میکنم.
داری واسه اون سوریِ لعنتی میانجیگری میکنی؟
فیدسِ ضعیفی بود، اما ارتباطاتِ خودشو داشت.
من دربارهٔ شخصیتِ ارزشمندِ دکترهاش، کوریس، حرف میزنم،
که شایسته هست دسترنجش به نمایش گذاشته بشه.
تو از این درخواستِ...ناخوشایند،
چه سودی میبری؟
مردی که مدیونِ یک عملِ بزرگوارانه بشه،
در آینده وقتی لازم باشه، سودش رو پس میده.
تو همیشه دوراندیشیِ
ظریفی داشتی.
اما میترسم
این یکی...
یه اشتباهِ محاسباتیِ نادر بوده باشه.
از چه نظر؟
شایعه شده که مردِ اون سوری
دچار جراحتِ شدیدی شده.
جراحت؟
هنوز زندهست؟
کیرم تو خدایان!
بالاخره توی این موضوع با هم به تفاهم رسیدیم.
حالِ کوریس چطوره؟
مگه نمیبینی جلوی تو بلند شدم، کصکش؟
با روحیهای برافروخته، هرچند بدنم ضعیفه.
هنوز نفس میکشم.
و بقیهاش هم به زودی درست میشه.
خبریه که کیرِ آدم رو راست میکنه.
درست مثلِ خبری که من میخوام بدم.
کراسوس پیام داده که به زودی میرسه.
کراسوس؟
- چه ساعتی؟ - معماییه که هنوز فاش نشده.
ذهنم درگیره،
که چه واکنشی به خاندانی نشون میده که توطئه کرده
تا یه زن رو توی میدون بفرسته.
تا وقتی که باعثِ تشویق و تحسینِ جمعیت بشه.
باید با سکههایی که توی کف دستِ کیریشه، کراسوس حسابی کیف کنه.
اونوقت ما این حالِ خوبش رو به نفع خودمون برمیگردونیم
و فشار میاریم تا برای بازسازیِ میدونی
که اسپارتاکوس و تولهسگهاش داغون کردن، مایه بذاره.
به شرطی که توی میدون جایگاهی بهدست بیاریم.
وقتی جایگاه رو بهدست آوردیم.
بزِ لعنتی.
بیا. تو به غذا و شراب نیاز داری...
و آب زلال برای شستوشو
تا بوی تعفنِ مرگی رو که به مویی بند بود و ازش جستی، پاک کنی.
من آدمهایی رو بالای تپه مستقر کردم تا علامت بدن
که کاروان کی نمایان میشه.
وقتی صدا بلند شد، میخوام کنار من باشی-
ارباب.
یه مهمانِ ناخوانده داریم.
اوپیترِ عزیز!
با حضورِ غیرمنتظرهت به ما صفا دادی.
باید بابت هدیهٔ سخاوتمندانهٔ غلهت از شما قدردانی کنم.
اوه، اصلاً بهش فکر نکن.
عذر میخوام که قبل از... هشدارِ درست ظاهر شدم.
خبرِ جراحتِ مردت همین الان به گوشم رسید.
ترسیده بودم که دیگه بین ما نباشه.
من هنوز به زندگیِ لامصب چسبیدم و نیازی به نگرانی نیست.
اوه، اون از روی غرور توی روندِ بهبودیش اغراق میکنه.
معذرت میخوام. من باید شراب و ناهار تعارف میکردم،
اما کارهای فوری منو به بازار میکشونه.
- پس من دیگه رفع زحمت میکنم. - اوه، نه. بمون.
کوریس رفته حمام تا زخمهای اذیتکنندهاش رو خیس کنه.
وقتی بدونی که سنگینیِ درد و رنجش
با دستهای دلسوز برداشته
میشه، خیالت راحت میشه.
حضورِ تو بهش آرامش میده.
تو اغلب به حمامِ اون
سوری دعوت میشی؟
گاهی پیش اومده، در موارد خاص.
No comments yet. Be the first to leave one.