I Am Not Your Negro

I Am Not Your Negro

Download Farsi Persian Subtitle

Release info

I Am Not Your Negro 2016 720p BRRip Farsi
A Commentary by M2_F314
►M2_F314 |LiLMeDiA.TV◄

Tags

brrip
720p
720
Published on: 2018-02-16
Downloads: 46
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 173 lines.

،در ژوئن 1979،نویسنده ی تحسین شده جیمز بالدوین، اقدام بزرگی انجام داد

او داستان آمریکا را بواسطه زندگی سه تن از دوستانش که به قتل رسیدند، روایت می کند

:بالدوین 30 صفحه از این کتاب را هیچ گاه تکمیل نکرد

"این خانه را به یاد آور"

آقای بالدوین

مطمئنم که این جمله معروف را شنیدید

که سیاه پوست ها کین؟ چرا خوشبین نیستن؟

اونا میگن که قراره اوضاع بهتر شه

ما شهردارهای سیاه پوست داریم

تو همه رشته های ورزشی سیاه پوست هست

اونا تو سیاست هم حضور دارن

اونا حتی جایزه نهایی اینکه الان تو

تبلیغات تلویزیونی باشنو هم قبول کردن

خوشحالم که می خندین

آیا همزمان با اینکه اوضاع داره بهتر میشه ولی هنوز ناامید کننده است؟

فکر کنم دیگه بتونیم براش امیدوار باشیم

ولی راستشو بخوای

تا وقتی که مردم این زبان عجیب و غریبو به کار می برن

مسئله این نیست که اینجا برای یه کاکاسیاه یا

یه سیاهپوست چه اتفاقی میفته

این سوال خیلی واضحیه برام

اما مسئله اینه که چه اتفاقی برای این کشور میفته؟

باید تکرارش کنم

برای جی اکتون آژانس ادبی اسپارتان سی ام ژوئن 1979

جین عزیزم بهت اعتراف میکنم من دارم طرح ضمیمه رو تو یه نوع چهارچوب مجزا از ذهن مینویسم

تابستون خیلی ترسناک شروع شده

الان حس میکنم که خیلی زود تموم میشه

و ۵۵ ساله میشم

آره، یک ماه تا 55 سالگی

میخوام به یه سفر برم

سفری که برای افشای حقیقته

که همیشه میدونستم یه روز انجامش میدم

شاید امیدوار بودم،

مطمئناً امید داشتم،

بخاطر این نباید خیلی زودتر انجامش ندادم

اسمشو سفر میذارم

چون نمی دونی که قراره چه چیزاییو بفهمی

تو طول سفر

با چیزایی که پیدا میکنی، کاریو انجام میدی

یا چیزی که پیدا می کنی روت اثر میذاره

ما نه تنها حق آزادی نداریم

تکلیف ما آزادیه - بله -

وقتی شما در اتوبوس میشینین یا وقتی در ردیف جلو می شینین

یا وقتی که کنار یه سفیدپوست می شینین

شما اونجا می شینین چون وظیفه ای دارین که اونجا بشینین

نه صرفا به خاطر اینکه حق شماست

دوران این مرگ و زندگیا

از نظر مردم در سال 1955ه

وقتی برای اولین بار حرفای مارتینو شنیدیم

تا سال 1968 که به قتل رسید

مدگار در تابستان سال 1963 کشته شد

مالکوم در سال 1965 به قتل رسید

سه مرد

مدگار"،"مالکوم"،"مارتین" مردای خیلی" متفاوتی بودن

در نظر داشته باشین که مارتین تو سال 1955 فقط 26 سالش بود

اون خودشو زیر بار جرایم و دروغا و

امیدای یه ملت قرار داد

من از این سه مرد خواستم که مبارزه کنن و

و خودشونو نشون بدن که درواقع همینکارم کردن

و از این سفر ترسناکشون

به عنوان ابزاری استفاده کنن برای آموزش به مردم

و کسایی که دوسشون داشتن

و بهشون خیانت کرده بودن

و برای کسایی که زندگیشونو فدا می کردن

پرداخت بدهی هایم

لحظه ای که یک کودک سیاهپوست

،وارد مدرسه میشود

تک تک والدین نجیب و محترم و مهربان،

باید فرزند سفیدپوستشان را از .آن مدرسه ی نابود شده بیرون ببرند

به مدرسه های خودتون برگردین

خداوند قتل و زنا رو می بخشه

ولی اون نسبت به همه ی کسایی که

تبعیض نژادی قائل میشن خشمگین میشه و اونارو نفرین میکنه

این برای وقتیه که عکسو دیدم

تو هر باجه روزنامه فروشی

تو پاریس تو اون بلوار عریض که دو طرفش درخت داشت

که عکس هایی از "دروتی کانتس" 15 ساله بود

که جمعیت بهش فحش می دادن و تف مینداختن روش

وقتی که داشت به مدرسه می رفت

در شارلوت، کارولینای شمالی

تکبر غیرقابل توصیفی اونجا بود

و تنش و اضطراب تو چهره این دختر بود

وقتی که وارد سالن مدرسه می شد،

اون افراد پشت سرش اونو هو میکردن

این منو عصبانی میکرد

حس نفرت و دلسوزی تو من ایجاد میکرد

و منو شرمنده می کرد

یکی از ما باید با اون می بودیم

اما تو اون غروب روشن بود

که فهمیدم دارم فرانسه رو ترک میکنم

دیگه نمیتونستم راحت تو پاریس بشینم،

و درباره مشکل سیاهپوستان آمریکایی و الجزایری حرف بزنم

هر کسی مشغول پرداخت بدهیای خودش بود،

وقتش رسیده بود که منم به خونه برم و بدهیمو پرداخت کنم

سرآخر به خونه رسیدم

اگرم توهمایی وجود داشت

حقایق زیادی هم وجود داشتن

تو سالایی که تو پاریس بودم

برای هیچ چیز آمریکایی دلتنگ نشدم

نه وافل( شیرینی پنجره ای)، نه بستنی

نه هات داگ، نه بسکتبال نه موسیقی، نه سینما

نه برای ساختمونای نیویورک، نه جزیره کوئنی

نه مجسمه آزادی، نه اخبار روزانه

نه میدان تایمز

همه اینا از من دور شده بودن

انگار که هرگز وجود نداشتن، و اصلاً

برام فرقی نمیکرد اگه دیگه نمیدیدمشون

اما دلم برای خواهرا و برادرا و مامانم تنگ شده بود

که این مهم بود

دلم میخواست اونارو ببینم، بچه هاشونو ببینم

امیدوار بودم که فراموشم نکرده باشن

دلم برای یکشنبه بازارای خیابون هارلم و جوجه سوخاری و بیسکوییت تنگ شده بود

دلم برای موسیقی تنگ شده بود

دلم برای سبک اونجا تنگ شده بود

سبکی که مردم هیچ جای دنیا ندارند

دلم برای حالتی که چشمای سیاهپوستا بسته میشد،

و حالتی که چشمای سیاه نگاه میکردن، تنگ شده بود

وقتی چشمای یه سیاهپوست باز میشه انگار یه نوری همه جا پخش میشه

خلاصه، دلم برای تمام روابطم تنگ شده بود

دلم برای زندگی ای که بارم آورد و پرورشم داد،

و بهم پرداخت، تنگ شده بود

من حالا اگرچه تو خونه خودم بودم اما غریبه بودم

"رقص، دلقک بازی، رقص" از ه. بومونت- 1931

با حرکات در صفحه نمایش و خارج از اون شگفت زده میشم

من حدود 7 سالمه

که با مادر یا خالم هستم

اسم فیلم "رقص، دلقک بازی، رقص" بود

"می دونستم که "جان کرافورد خانومی سفیدپوسته

ولی یادمه چندروز بعد فرستاده شدم خرید کنم،

که یه زن سیاهپوست به نظرم

دقیقا شبیه جان کرافورد بود

داشت چیزی می خرید

اون واقعاً خوشگل بود

با یه لبخند خیلی قشنگ بهم نگاه کرد

و من حتی خجالتم نکشیدم

که برام خیلی کم پیش میومد

قهرمانان

اون موقع

من زیر دست مربی مدرسه جوون سفید پوستی تعلیم دیدم

اسمش بیل میلر بود واقعاً زیبا بود

که برام خیلی مهم بود

به من کتابایی می داد تا بخونم و درباره کتابا باهام حرف میزد

و همینطور درباره دنیا

درباره اتیوپی و ایتالیا

و امپراطوری سوم آلمان

منو میبرد نمایش و فیلم ببینم

که کسی نمیتونست باور کنه

یه پسر 10 ساله رو ببرن اونجا

قطعاً به خاطر بیل میلره

که خیلی زود وارد زندگی ترسناک من شده بود

اینکه هیچوقت نتونستم از سفیدپوستا نفرت داشته باشم

هر چند خدا میدونه

که بعضی اوقات آرزوی مرگ بیشتر از یک یا دو نفرو می کردم

بعد به این مظنون شدم که

سفیدپوستا طوری رفتار نمی کردن که

انگار بخاطر سفید بودنشونه، دلایل دیگه ای داشت

من بچه بودم و ساده

بیل میلرو همونطوری که بود یا همونطوری که ظاهرا با من بود قبول داشتم

با اونم مثل یه سیاهپوست رفتار می شد

مخصوصاً توسط پلیسا

و اون هیچ محبتی نسبت به اربابان نداشت

اون روزا هیچ کس مثل پدرم نبود

چون به تازگی تو فیلمای سینمایی آمریکایی شروع به بازی کرده بود

نه، این کاملا درست نیست

افرادی مثل "استفین فچیت" و "ویلی بست" و

مانتن مورلند" بودن که درست بود" یا غلط، از همشون

متنفر بودم

بنظرم اونا درباره دنیایی که میشناختم بهم دروغ گفته بودن

و ارزششو کم کرده بودن

و مطمئنا منم شخص دیگه ای شبیه اونا نمیشناختم،

.تا جایی که میتونم بگم

ممکنم بود که چشمای خنده دار و ورقلمبیده از ترسشون

حقیقتی تو اون ترس داشته باشن،

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left