The first 200 lines.
-مستقیم؟ -چی؟ وای، خاک بر سرم! چپ!
-کدوم چپ؟ -همونی که الان رد کردیم.
-میشه پنج دقیقه دست از این گوشی برداری؟ -چرا مثل دیوونهها رانندگی میکنی؟
مگه میخوای به قطار برسی یا چی؟
-یعنی تقصیر منه؟ -آره، صد در صد!
یه کار بهت سپردم، بازم گند زدی.
اگه میخوای همینجور تو اینستاگرام بچرخی، برو بشین عقب.
پیهو، بیا اینجا بشین.
این مسیر رو اینقدر رفتی. چطور یادت نمونده؟
من جیپیاس شخصی توأم؟
من و شروتی عاشق اون جنون مشترکمون بودیم.
آسمون رو تو مشتمون داشتیم و غرق در ماجراجویی بودیم.
آفرین! بپر دیگه.
حله.
عاشقتم!
تمام چیزی که میخواستیم، یه پرواز بیدغدغه تو زندگی بود.
اما خانوادههامون با آزادیمون کنار نیومدن.
رویای موسیقیدانت... بر باد رفت!
آزادیت... بر باد رفت!
تمام آرزوهات... بر باد رفت!
ما ازدواج کردیم.
مسئولیتها ما رو از دهلی به بنگلور هل دادن.
بعدش شغل شرکتی اومد، کروات، و یه ماشین دست دوم قسطی.
حتی نفهمیدم کی کیبورد جای گیتارم رو گرفت.
چرا زندگی بعد از ازدواج اینقدر تغییر میکنه؟
با اینکه ما عوض شدیم...
-عشقمون پاک مونده -عشقمون
-اون هیجان، اون جنون، اون همه خوشی -تو و دیوونگیت، هنوز یکی هستین
این وسواس تو برای انجام دادنش توی فضای باز
یه روز کار دستمون میده.
اما اگه خودمونو توی پتوی ستارههای بالا نپیچیم،
چطور گرما رو حس کنیم، عشقم؟
اما خیلی زود دنیا سایهاش رو روی شادیمون انداخت.
تو فقط دو سال تختخوابمون تبدیل به یه استادیوم شد.
-کی خبرای خوب رو میشنویم؟ -دقیقاً!
دیگه به اندازه کافی تمرین کردین.
-وقتشه بری تو بازی اصلی. -دقیقاً!
شما تمام عمرتون رو وقت دارین که "شغلتون رو بسازین".
دقیقاً!
-ساعت بیولوژیکیتون داره تیکتاک میکنه! -دقیقاً!
-شیلاجیت خالص میخواین؟ پیدا میشه. -دقیقاً!
یه چارپایه از تختخواب هر روز بهتره،
-فقط یه بالش زیر کمرت بذار! -دقیقاً!
نوشته دو تا خط کامل صورتی.
-درسته؟ -اینا دو تا خط کامل صورتیان!
اونقدر پررنگ نیستن که مطمئن بشیم.
لطفاً یه بار دیگه امتحان کن.
تو چرا امتحان نمیکنی؟ مثانهام خالیه.
-دروغ میگه. -کامل داره دروغ میگه!
این مال دیشبه.
-کجا دیدیش؟ -آنلاین.
زنت میدونه؟
فکر میکنه من نمیدونم.
تیشرتهای خیلی تنگ، دئودورانتهای گرونقیمت،
ساعتها تو حموم بودن.
-شیبو، خندهدار نیست. -آره، میدونم.
-بوسیدین همو؟ -فقط یه بوس سرسری.
-زبونی نبود. -اون امبیاِی داره.
و من مهندس مکانیکام.
فوق لیسانس روانشناسی. یعنی چی کار داریم میکنیم، دخترا؟
بدون زبان، بدون خیانت.
بدون خیانت؟
جدی میگی.
مامان، من با آنایا میرم بیرون!
باشه، ولی از در خونه بیرون نرو.
تو یه زندگی به این عالیای داری، کاجول.
عالی؟ چرت و پرت!
تعطیلات عالی، غذای عالی، روابط عالی!
به خدا! همهچی عالی به نظر میرسه.
اونا برداشت اشتباهی دارن
به خاطر چیزایی که تو شبکههای اجتماعی پست میکنم.
وقتی زندگی تاریک میشه و شورش رو از دست میده
پستهام رنگیتر میشن تا تاریکی رو روشن کنن
اما زندگی واقعی...
زندگی واقعی یه جایی پنهان میشه
پشت اون پستها.
کاجول، لطفاً سعی کن بفهمی، من باهات بحث نمیکنم.
دارم توضیح میدم!
و من به حرفات گوش نمیکنم. دارم نادیدهات میگیرم!
حداقل وقتی دارم باهات حرف میزنم، نگام کن!
انسانها تکامل پیدا کردن، جهت اطلاع!
ما الان با گوشامون گوش میدیم، نه چشمامون!
چند بار باید بهت بگم؟ حوله خیس رو روی تخت نذار!
از وقتی شروع کردم به خیانت، زندگی زناشوییام واقعاً بهتر شده.
یعنی، تمام اون غرغر کردنها و اذیتهای زندگی زناشویی؟
همه از بین رفتن الان.
من ۱۹ سال پیش کاجول رو دیدم.
قبل از اون، با دخترای زیادی آشنا شده بودم...
اما دست هیچ کدومشون تو دست من جا نمیشد.
انگشتامون همیشه گره میخورد.
اما وقتی برای اولین بار دستای زیبای کاجول رو گرفتم،
همهچی درست سر جاش قرار گرفت.
مثل یه پازل گمشده که سر جاش قرار میگیره.
بعدش چی شد؟
یه روز، بالاخره جرئت پیدا کردم و اونو به یه قرار به مامتا موموس بردم،
و ازش خواستگاری کردم.
آره!
کاجول، نگاه کن. دارن مامتا موموس رو خراب میکنن!
-چی؟ صدات رو نمیشنوم! -دارن خراب میکنن...
چی؟
چی شد مامتا موموز؟
دارن مامتا موموز رو خراب میکنن، یادگار عشق ما رو!
اینو میبینی؟
ای وای!
لعنتی! آخه الان وقت حرف زدنه؟!
فقط ضبطش کن!
وقتی به همدیگه عادت میکنید
هر چیز خاصی عادی میشه
قبض برق و واکسن بچهها
قسط خونه، ماشین لباسشویی خراب
اینقدر راه پیدا کردیم که هر روز سرمون شلوغ باشه
که هر روز مثل غریبهها همدیگه رو میبینیم
حتی وقتی کنار هم تو تخت دراز کشیدیم،
چشمامون به صفحههای نمایش خیره مونده.
میترسیم اگه واقعاً به همدیگه نگاه کنیم،
شاید دیگه حرفی واسه گفتن نداشته باشیم.
خیلی بهمون خوش گذشت.
من فراموشکارم.
یه بار از مرکز خرید اومدیم بیرون...
یه عکس خانوادگی از تاج محل
به دیوار پذیرایی آویزونه.
اگه گم هم بشه، هیچکی متوجه نمیشه.
فقط یه جای مربع شکل ازش میمونه
هیچکی دلش براش تنگ نمیشه، باور کن.
وضعیت منم تو خونه همینطوره، میبینی؟
من مثل اون عکسم.
قبل از ازدواج، من هم یه رویاهایی واسه خودم داشتم.
ولی همه رویاهامو گذاشتم کنار
تا خودم رو وقف رویاهای بقیه کنم.
رویاهای همه بالاخره به پرواز دراومدن
و حالا، هیچ وقتی برای منِ بیچاره ندارن.
تنها حسرتم اینه که رویاهامو اینقدر مدت طولانی دور نگه داشتم...
که حتی خودشون هم سرد شدن و ازم رو برگردوندن.
حالا فقط یه سوال تو قلبمه
من برای کی دارم زندگی میکنم؟
بقیه عمرمو چطور بگذرونم؟
چون من همیشه مراقب بقیه بودم.
ولی هیچوقت یاد نگرفتم از خودم مراقبت کنم.
ما اینجا تو بنگلور برای هولی تعطیلی نداریم.
فقط خودمونیم که رنگی میشیم.
باید میاومدی.
خیلی خوش گذشت!
واقعاً خوش گذشت!
راستی، پروازم یه ساعت تاخیر داره.
همون پسرهست؟ -باشه.
آناند، درسته؟
نه، اون... -اوه!
همونی که از دهلیه؟
میبینمت خونه. -باشه. خداحافظ.
خونه؟ بالاخره یه اتفاقی میافته؟
هی! ما جدی هستیم، باشه؟
خیلی جدی. -جدی!
خودشه!
غیرممکنه. -مطمئنی؟
خودشه، مطمئنم.
صد در صد! مطمئن! -صد در صد!
اوه خدای من!
صد در صد... مطمئن.
باشه، چامکی.
در واقع، مطمئن نیستم.
من هیچوقت مطمئن نیستم.
من دائماً گیجم. وضعیتم نامشخصه.
این اولین مشکل منه...
و هیچ درمانی هم نداره.
من شاگرد اول کلاس و بزرگترین امید خانوادهام بودم.
همه ازم انتظار داشتن دکتر بشم.
ولی بعد فهمیدم این بدن انسان نبود که منو مجذوب میکرد،
بلکه رازهای ذهن.
پس، رفتم سراغ روانشناسی.
ولی اون هم باب میلم نبود.
بالاخره، همه چی رو ول کردم و امبیای خوندم.
تو صف وایسادم، رزومه تو دست. این یه مسابقهی موشهاست.
یه هزارتوی دیوونهکنندهست.
در واقع، تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که
من گیجم.
همیشه گیج.
مشکل دومم؟ من نمیتونم با هیچکس روبرو شم.
قلدری تو مدرسه، اذیت و آزار تو دانشگاه.
حالا هم رئیسم هر روز اذیتم میکنه.
این... حال بهمزنه!
دلم میخواد بزنمش! ولی چیکار میتونم بکنم؟
من اینجوری آدم ترسویی هستم.
مشکل سوم؟ من از لحاظ اجتماعی یکم دست و پا چلفتیام.
هزار جور احساس دارم و هیچ ایدهای ندارم چطور بیانشون کنم.
همیشه یه جنگ بزرگی بین افکار تو سرم و حرفایی که میزنم وجود داره.
خدا رو شکر به خاطر ایموجیها!
تا بتونم بدون اینکه حرفی بزنم گفتگو کنم.
باید دو تا نوشیدنی بخورم تا شروع به حرف زدن کنم،
ولی بعد از چهار تا نوشیدنی، نمیتونم جلو بالا آوردنم رو بگیرم.
پس وضعیت من اینجوریه که...
چه پسر باحالی!
فکر کردیم بخاطر ما اومده بنگلور.
میدونستی اینجا تو بنگلور یه دوستدختر داره؟
علاقهای ندارم. -اسمش چیه؟
اصلاً چرا باید زحمت بکشی بفهمی؟
اون هر سه ماه یه بار دوستدختر عوض میکنه.
چرته.
ما الان وارد ماه چهارم شدیم.
اون خیلی خاصه، باشه؟ -آره.
پس اسم این دختر "خاص" چیه؟ اسمش چیه؟
No comments yet. Be the first to leave one.