The first 198 lines.
رسانه اینترنتی مووی پووی تقدیم میکند
MoviePovie. Com
اگه صدای خشخشخش بشنوی
شبها تو بوتهزار،
این هشداره که اوخوخوا نزدیکه.
افسانه اینجوریه.
اون قدیما،
یه یارو مست داشت تلوتلوخوران از روی ریل قطار میرفت خونه
که یهو، یه نور چشمک میزنه...
و یه قطاره
با سرعت بهش نزدیک میشه، اونقدر تند که وقتی بهش میخوره،
پوف، از وسط نصفش میکنه،
فقط پاهاش باقی میمونه.
از اون موقع، بعضی آدما دیدن
یه جفت پا تو بوتهزار،
که داره ول میگرده، همیشه دنبال نیمه بالای خودش میگرده.
قبلاً فکر میکردم این ترسناکترین چیزیه
که از منطقه ما دراومده،
تا اینکه حس کردم صدها سال خشم تو وجودمه
خشم قومم که جریان داره
فقط زیر پوست جوش میزنه،
آمادهست بترکه!
ولی خدا رو شکر،
با ترکیب رواندرمانی، روغن CBD،
و بغلای گربهم که حمایت عاطفیمه، پوتیتو،
حال من خوبه!
یاد گرفتم چطور این خشم رو هدایت کنم
به ساختن ویدیوهای باحال مثل این برای همهتون.
پس، هشتگ لایک، فالو، و اشتراک.
موا.
خب، فکر کنم وقت خوبیه که خودمو دوباره معرفی کنم.
اسمم زیگیه،
مخفف کاتسیهکوی:یو،
که تو زبان ما یعنی "شلغم قشنگ."
من از یه نسل طولانی کشاورزا میام، پس...
و دارم سنتشون رو ادامه میدم
با آوردن غذا برای مردم
با کار بهعنوان پیک دوچرخه غذا
تو شهر بزرگ تورنتو،
و وقتی با گربهم، پوتیتو، وقت نمیگذرونم،
معمولاً غرق تاریخ قومم میشم.
و هر چی تاریکتر، بهتر.
حالا که اینجاییم، میخوام یه چیزی رو روشن کنم.
خب، قوم منو بهعنوان آدمخوار میشناختن.
آره. باشه. حتماً.
ما قلب دشمنامونو میخوردیم،
ولی فقط دشمنایی
که وقتی شکنجهشون میکردیم نق نمیزدن.
و یه کار خاص دیگه که میکردیم
با قربانیای دوستداشتنی شکنجهمون این بود که
مواد سیاه ته گودال آتیش رو میگرفتیم،
دوده، و باهاش صورتشونو رنگ میکردیم
وقتی مطمئن بودیم که قراره تمومشون کنیم.
پس، این هشدار شماست، بچهها.
اگه دیدی خودتو بستن به یه ستون
با یه آتیش بزرگ که زیر پات شعلهوره
و دوده سیاه رو صورتته،
مطمئن باش قراره حتماً بمیری.
خب، بعضیا شاید بدونن که
من اخیراً یه قرارداد گنده بستم
با یه شرکت عظیم به اسم نِیچرز اوث سید کورپوریشن،
و خیلی خیلی از این بابت هیجانزده بودم.
ولی اون موقع، نمیدونستم
که این شرکت در واقع کاملاً شروره.
و، اوه...
این...
این چیزیه که برای هر پست میگیری.
وای، خدا.
ببخشید، زبونم در رفت.
مرد ۱: اشکالی نداره.
مرد با حوله: خب، حداقل
سه پست در هفته به مدت شش ماه.
پس، این میشه، چی... ۷۲ پست؟
میتونی پخششون...
آره.
گراهام گرین تو تلویزیون: محققای پلیس
همیشه سعی میکنن با منطق یه جنایت رو حل کنن،
ولی گاهی، برمیخورن به یه پرونده
که دستکم روی کاغذ، اصلاً معنی نداره.
بهار سال ۱۹۹۲،
یه زن جوون تقلا میکنه توضیح بده
چه بلایی سرش اومده.
به پلیس میگه که وقتی عمه و عموش
تو یه دورهمی خانوادگی اخیر شرکت نکردن،
داوطلب شد که بره خونهشون تو تورنتو.
اونجا که رسید، یه کشف وحشتناک کرد.
علت مرگ درک و جولی پالمر
هر چیزیه جز طبیعی.
زیگی.
زیگی.
زیگی، لعنتی بیدار شو.
داری خرناس میکشی.
سلام، دخترم.
هی...
گراهام...
گرین.
لعنتی. باید قبل خواب دیگه این برنامه رو نبینم.
سلام به همه فالوئرای دوستداشتنیام.
یه اعلامیه دارم که یه شراکت جدید هیجانانگیز
میخوام باهاتون به اشتراک بذارم، و...
باهاتون؟
خب، من تازه گفتم که یه چیزایی دارم
یه همکاری جدید و هیجانانگیز میخوام بهتون بگم،
و شاید بتونید حدس بزنید کیه
با این همه چیزای جدید و قشنگ و باحال
که بهم دادن.
ناز!
اوه!
یه گلدون کوچولو برای کاشتن یه دونه.
کدومش رو باید بکارم و بزرگ کنم؟ آخ...
لوبیا قطبی.
نه، در واقع نه. میخوام کدو تنبل بکارم.
میخوایم کدو تنبل بکاریم.
یه دونه کوچولوی کدو تنبلم.
دو، دو، دو.
یه نگاه به این بنداز. واو!
میتونید منو دنبال کنید، تا با هم رشد این گیاه رو ببینیم.
کار کرد؟ اوه، سلام!
چه خبره؟
هی، پرنسس شهر بزرگ! فقط حالتو چک میکنم!
واو. کی بهت یاد داد چطور از دوربین گوشی استفاده کنی؟
اوه، نوکی یادم داد. گوشی قدیمیش رو بهم داد.
شیک!
به آینده خوش اومدی.
میدونم، نه؟ انگار خودتم. ببینش.
هی، همه.
بیاید با من آماده بشید برای ماهیگیری اون پایین جاده.
هی، زیگز. باید برگردی خونه.
چرا؟
خاله مامان سفرش به نیوزیلند رو تمدید کرده،
و یکی باید از خونه مراقبت کنه.
اون اونجا اصلاً چیکار میکنه؟
خب، داره حالشو میبره، داداش. نمیدونم.
لعنتی. اون مردای مائوری، میدونی؟
- چرا خودت نمیتونی این کارو بکنی؟ - من باید برم ماهیگیری!
آره. خیلی مهمه که برم.
کپورا الان دارن از رودخونه میان بالا، بعد از تخمریزی.
یعنی اونا سکس کردن.
بیا دیگه. من کار دارم.
دارم کلی پول از پست کردن ویدیوها درمیارم.
من به اینترنت نیاز دارم.
خب، ببین؟ همینجا مشکلت حل میشه!
میتونی اینجا کار کنی!
ما اینجا کلی اینترنت داریم!
آره، اینترنت رزرواسیون.
هی، سرخپوست شهری. بالاخره اینترنته دیگه.
تحمل کن، داداش.
وقتی رسیدی کلاب رز، بهم زنگ بزن، باشه؟
باشه.
بعداً میبینمت، پرنسس شهر بزرگ.
باشه. او:نن.
خب، پوتیتو.
فکر کنم باید برگردیم به زادگاه.
مرسی.
پنیر!
اون دختره رو میشناسی؟
کی؟ آره، زیگی؟
آره. با هم بزرگ شدیم.
لعنتی، خیلی باحاله.
تیراندازیش هم خیلی قویه.
قطعاً میخوای تو تیمت باشه، مرد.
چرا؟ چه خبره؟
دیجی رادیو: سلام، صبح بخیر!
خب، یه خبری دارم برای همه شما
که تو رزرواسیون پایین ریور گوش میکنید.
من و پیرزنم، مرنا، از هم جدا شدیم.
نه! اشکالی نداره! اشکالی نداره. فکر کنم حالم خوب میشه.
میخوام از همه شما برای نگرانیتون تشکر کنم.
اون گفت یه مرد خوب و قوی لازمه
تا بتونه یه زن موهاک رو تحمل کنه.
منم گفتم، لعنتی. فقط یه مرد خیلی خوشتیپ چی؟
به هر حال، نمیتونم پول بلیط اتوبوس به آکوساسن رو بدم،
پس همتون باید تحملم کنید.
خب، تو غم و غصم باهام همراه بشید.
ترک بعدی تقدیم میشه به عشق گمشدهام.
زیگی!
شنیدم داری برمیگردی خونه!
وای! خیلی باحال شدی.
آره، تو هم خودت خوب به نظر میای.
باقیش رو رو پیشخون بذار.
وسط آماده کردن این یارو برای حموم استونم
میخوای ببینیش؟
- میخوای ببینیش؟ - آره.
- هی. - واو. باحاله.
بندیت اون ویدیوها و چیزایی که
داری درست میکنی رو بهم نشون داد.
- واقعاً؟ نشون داد؟ - آره.
خب، قراره یه مدت اینجا بمونی یا چی؟
نه. احتمالاً باید برگردم به یه اینترنت پایدار،
چون میدونی، وایفای رزرواسیون یه کم داغونه.
یه کاری گرفتم که نیاز به اینترنت خوب داره،
چون، آره، حالا من یه اینفلوئنسرم.
چی؟
مثل یه...
یه... مثل یه...
امم...
میدونی چیه؟ مهم نیست.
خب، حیف که عجله داری بری.
No comments yet. Be the first to leave one.