The first 200 lines.
«لي سئونگ-چول»
«نا هيئون-هي»
«سونگ سئونگ-هوآن»
.«مو-هون»
زمانِ 16:11 رو .روش حک ميکُنم
هميشه حول و حوشِ همين ساعت .به من فکر کُن
«بانگ ائون-هي»
«کيم دونگ-سو» «لي کي-يئول»
: نورپرداز «کيم کانگ-ايل»
«موسيقي متن : «شين جائه-هونگ» و «پارک گوآنگ-هيئون «تدوينگر : «کيم هي-سو
: مدير فيلمبرداري «پارک سئونگ-بائه»
زمانِ 16:11 رو .روش حک ميکُنم
هميشه حول و حوشِ همين ساعت .به من فکر کُن
: فيلمنامه نويسان «کيم يونگ-تائه» و «پارک چان-ووک»
،«تهيه کُنندگان : «کوه سون-سونگ «آهن چئول-وو»، «ليم جين-کيو»
: کارگردان «پارک چان-ووک»
«« ماه ... رويايِ خورشيد است »»
ميبيني؟ دست هات رو .همينطوري تکون بده
.دوربين رو بيار
يه خُرده شور و حس !از خودت نشون بده
.من يک عکاس هستم
من به عينيتِ دوربين .اعتقاد دارم
اما به عينيتِ فيلمبردار .اعتقاد ندارم
اکنون قصد دارم داستاني که .خودم تجربه کردم را برايتان بازگو کُنم
،هر آنچه ديدم ... شنيدم و تصور کردم را
با دقتِ يک عکاس .از نو خلق خواهم کرد
.دستِ آخر، من يک عکاس نيستم
،بلکه بصورتِ توأمان .سوژه و دوربين هستم
.چهره ات رو بازتر کُن
.حالا اين طرف رو نگاه کُن
.خوبه. حالا بچرخ اينطرف
.پله رو بيار اين سمت
به دوربين نگاه کُن .و لبخند بزن
!يه کم بيشتر
.موسيقي رو قطع کُن
هي، مگه بهت نگفتم !از برقِ لب استفاده نکُن؟
!دو زاريت کجه؟
!واي خدايا !«آقايِ «شيم
!خواهش ميکُنم اين عکاسه رو عوض کُنيد !من نميتونم باهاش کار کُنم
!هه، زکي !هه، زکي
!يه جوري باهاش بساز
.تو يه ستاره يِ در حالِ افول هستي - .لنز رو عوض کُن -
«ولي «ها-يونگ .يه ستاره يِ در حالِ طلوعه
،اگه قرار به عوض کردن باشه چرا عکاس رو عوض کُنم؟
به چه جرأتي !واسه من اخم ميکُني؟
!بخند
هي، دوربين رو .بکار اونجا
پُشت به من بايست .و کمرت رو به سمتم خم کُن
هي، «سو-مي»! مگه داريم واسه تبليغِ !قرصِ يبوست فيلم ميگيريم؟
!بخند! بخند
،حالا صبر کُن تا ببيني !«ها-يونگ»
بيشتر خم شو !و بيشتر بخند
.بفرمايين
!زلزله يِ 4.3 ريشتر - !«ميس لي» -
.هي، هي، بيا بذاريم واسه يه روزِ ديگه تو امروز چته؟
خسته اي؟
.اهه! ديشب 4 ساعت فيکس خوابيدم - .فهميدم! پس دوباره ديشب رفتي خيابون گردي -
ميدوني بابتِ اون مستند داريم چقدر پول از دست ميديم؟
!ميخواي واست حساب کُنم؟
با احتسابِ دستِ کم ... شش ساعت در روز
... هر ماه ميفته
!دوباره؟
.بارِ آخر هم اين کار رو کردي .گفتي ميشه ماهي 400 وون
به هر حال، من تمامِ اينها رو .از خودت ياد گرفتم
بارِ اول کي بود که وقتي مدرسه ميرفتيم منو کِشوند به آلونک آبادهايِ محله يِ «نانجيدو»؟
!واقعگرايي و از اين حرفها! «اوژن اسميت» و از اين حرفها
ولي تمامِ گزارشگرهايِ روزنامه هايِ مدرسه اي .همين کار رو ميکُنن
سلامتيِ فعليت بخاطرِ .پياده روي هايِ طولانيِ همون ايامه
ميگن پياده روي .بهترين چيز واسه سلامتيه
همين عکس ها کفايت ميکُنه. اصلاً چرا بايد ،«اين همه راه رو بکوبي بري «پاريس
اون هم واسه !يه مستندِ تُخمي؟
همين کار هم .معادلِ واقعگراييه
،تويِ جامعه يِ سرمايه داري !چه چيزي واقعگرايانه تر از تبليغات؟
".ديدن، باور کردن است"
"... من خريد ميکُنم"
"!پس هستم"
به هر حال، قصد دارم همچنان به پياده روي ادامه بدم !تا سلامت بمونم. پس دست از سرم بردار
!اشتباه ميکُني
تنفسِ زير شکمي !بهترين چيز واسه سلامتيته
!هه - !اَه! عجب بَبو-ييه ها -
ميخواي با اين دختره چکار کُني؟
اگه ميتوني !باهاش راه بيا ديگه
چون در هر صورت، ظاهراً .دوره يِ اين دختره تموم شده ست
واسه چي اين کار رو بکُنم؟ !نميتونم
اصلاً تو خودت حاضر بودي باهاش زندگي کُني؟
!چرا که نه؟! هم خوشگله، هم شيرين !اونقدرهام بد نيست
!نميدونم والا! خوشگل و شيرين، ولي الکلي .تو اگه ميخواي برو باهاش زندگي کُن
.هي، اون فقط مشروب زياد ميخوره .دائم الخمر که نيست
،«ها-يونگ» !هوسِ مشروب کردم
!واسم مشروب ميخري؟ ها؟
من بايد برم جايي. پس همينجا بشين .با آقايِ «شيم» مشروب بخور
،من خودم دارم ميرم بيرون !ولي شما با فراغِ بال مشغول بشين
!«هي، هي، «ها-يونگ - !«ها-يونگ» -
.قبل از اينکه بري، عکس ها رو ظاهر کُن - .باشه -
!«ها-يونگ» - !خوش باشيد -
گناهم از اين برادرِ ناتنيم .سرچشمه گرفت
وقتي پدرم هنگامِ حضور در يک پروژه يِ عمراني ... در بندري نزديکِ دريايِ زرد اقامت داشت
،در آنجا با زني آشنا گرديد .و آن زن، «مو-هون» را حامله شد
در پايانِ پروژه، آن آشناييِ ... کوتاه مدت به اتمام رسيد
و پدرم زنِ آبستن را .ترک گفت
وقتيکه هنگام تحصيل در دانشگاه ... از اين موضوع باخبر شدم به آنجا رفتم
«و خيلي سريع، من و «مو-هون .با يکديگر صميمي شديم
دوستيِ ما بر پايه يِ نفرتِ مشترکمان .نسبت به پدرمان بنا بود
.بله، دقيقاً همين بود
چه خبره؟
آقايِ «شيم» ميگه !من الکلي هستم
اينقدر از حرفش ... ماتم بُرده بود
که هوس کردم !برم دمي به خمره بزنم
!ولي من الکلي نيستم، مگه نه؟ - !آره آره، درست ميگي -
!درسته؟ - !آره، همينطوره، همينطوره -
اصلاً اگه يه دختر پيدا کردي که روزي ... يه بطري ويسکي سر نکِشه
دختره رو !بيارش پيشِ من
جداً؟! پس چون من امروز ... نيم بطري مشروب خوردم
هنوز يه نيمه ديگه !جا دارم، درسته؟
.«هي، «سو-مي
.بيا، بيا
!خدايا! اصلاً به من چه؟ !گورِ پدرت هم کرده
!بايست
پس نميخواي با من !دمخور بشي؟
«من فقط يه بار با آقايِ «يون ... احمق بازي درآوردم
اونوقت تو هنوز هم بابتش !گُه بارم ميکُني؟
،هي پفيوز !خيلي پستي ها
حالا مثلاً خودت !خيلي متشخص هستي؟
!«آهاي! «لي ها-يونگ !بيا اينجا ببينم
!در رو باز کن !خواهش ميکُنم در رو باز کن
تو که خودت !از همه چيز خبر داري
واي که چه صحنه يِ !اغواگرانه ايه
،فقط اينو بدون، مني که ميبيني اينجام .يه دخترِ کاملاً پاکدامن هستم
،شايد صورتم تويِ تمامِ دنيا فروش بره !اما قلبم هنوز پوشيده و دست نخورده ست
!سلام، داداشي
!پيف
هي، خيال کردي اينجا !مسترابي چيزيه؟
اومدم پيشت، چون دلم .واست تنگ شده بود
!ولم کُن بابا !حالم به هم خورد
،مجبورم خودم هم مشروب بخورم !وگرنه نميتونم تحمل کُنم
!آهاي، کجا ميري؟ !بي خيال
هي، «سو-مي»؟
نميشه اينطوري .اينجا بيفتي بخوابي
!بلند شو ببينم
!«من عاشقتم، «ها-يونگ
!مو-هون»، نه» ... اگه تکونش بدي
!استفراغ ميکُنه
،حالا چرا عوضِ حمام رفتن !داري ميري تاريکخونه؟
!اي لعنت برش
هي، اين عکس رو کجا گرفتي؟
،پس از سکوتي طولاني .مو-هون» سفره يِ دلش را گشود»
،داستانش به دهشتِ جنگ ... به جوانيِ نورِ زمستاني
.و به دردناکيِ خنجر بود .و با اين حال، داستاني عاشقانه بود
عشق هميشه با يک تصادف .آغاز ميشود
مو-هون» که در نوجواني از خانه گريخته» ... و به «بوسان» آمده بود
.تدريجاً عضوِ يک باندِ کوچکِ خلافکار ميشود
و يک روز، تصادفاً .با «ائون-جو» مواجه ميگردد
اون يارو خانمه ديگه کي بود؟ - .نميدونم -
،هنگامي که تصادفات بر همديگر منطبق ميگردند .آن را سرنوشت ميناميم
،در اين ملاقاتِ دوم ... عشقِ «مو-هون» و طمعِ رئيس
،«نسبت به «ائون-جو .با هم بنايِ رقابت ميگذارد
،رئيس که به علتِ مجازات شدن توسطِ باندِ رقيب ... از نظرِ جنسي ناتوان شده بود
.مردي به شدت بي رحم بوده است
،دستِ آخر، «ائون-جو» که بالاجبار معشوقه يِ رئيس شده بود ... و «مو-هون» که بالاجبار از معشوقه اش دست کشيده بود
پولِ باندِ مذکور را دزديده .و از خانه يِ رئيس فرار ميکُنند
تراژدي هميشه برايِ کساني اتفاق مي افتد .که در برابرِ سرنوشت ايستادگي ميکُنند
سرانجام، خلافکاران .آن مرد و زنِ جوان را پيدا ميکُنند
و دستِ آخر، تقصيرات ،تنها متوجه مرد ميگردد
و نصيبِ زن نيز .جايِ زخمي بر گونه ميشود
آخرش تويِ مهمانخونه اي کنارِ ساحل .گير افتاديم
،وقتي با مقداري غذا به اتاقمون برگشتم .قبلاً «ائون-جو» رو گرفته و با خودشون بُرده بودن
مجبور شدم خودم تنهايي .به «سئول» برگردم
فقط بعدها بود ... که فهميدم
مو-هون» در اين يک مورد» .به من دروغ گفت
.باورنکردنيه
،به مدتِ يک سال ،همه جا رو بيهوده گشتم
در حالي که ،اون همين جا بوده
به فاصله يِ کمتر از 10 دقيقه .از محلِ کارم
!لعنتي
.زندگي همينه
،آدمها هر چقدر به هم نزديک تر باشن، همديگه رو سخت تر ميبينن .و هر چقدر بيشتر همديگه رو ميبينن، از هم دورتر و دورتر ميشن
.بيا بريم - .يه لحظه صبر کُن -
اون قد کوتاهه رو ميبيني؟ يکي از همون .ياروهاييه که من تويِ «بوسان» ميشناختم
چرا اينجاست؟
بهتره تو بري داخل .و دختره رو با خودت بياريش
.باشه - !هي -
،اگه اينو بهش نشون بدي .ميفهمه که من اينجا هستم
!اي دختره يِ شيطون
چي ميخوايد؟
من برادرِ .مو-هون» هستم»
،ظاهراً شما تحتِ نظر هستين .واسه همين، من به جاش اومدم
اونها برايِ گير انداختنش .از من بعنوانِ طعمه استفاده ميکُنن
،«سالنِ سينما «يونگوانگ .رديفِ جلو، صندليِ وسط
چه ساعتي؟
انگار ساعتِ 16:11؟
اين ديگه چه جور ساعتِ قرار گذاشتنه؟
با فضايِ داخلي اي" ".باشکوه و خيال انگيز
با محلي دلپذير و مدرن" ".برايِ مراسم
،به همراه آرايشِ عروس" ".فيلمبرداري و عکسبرداري
و نيز محوطه يِ پارکينگِ" ".وسيع و جادار
متعلق به کساني که برايِ آغازي نو" ".با هم پيمانِ ازدواج ميبندند
،ما با بهترين تسهيلات و بهترين سرويس دهي" ".در خدمتِ شما هستيم
".«تالارِ عروسيِ «اونانگ"
گفتي چه فيلميه؟ - .«يه فيلم از «چاپلين -
!يه فيلمِ «چاگرين»؟
No comments yet. Be the first to leave one.