The first 200 lines.
عطر بانوی سیاه پوش
صبح بخیر. صبح بخیر.
سلام، همه چیز خوبه؟
آره، نسبتاً خوبه.
فقط باید به دمای مورد نظر برسونمش.
صبح بخیر. صبح بخیر، خانم هاچمن.
اوضاع چطوره؟ حق با شما بود.
این ترکیب مثبته. خوبه.
یعنی تقریباً آمادهایم. بله.
خوبه. خب پس...
من میرم ببینم حال الیزابت چطوره.
اوضاع چطوره؟ تموم کردی؟
اونقدر که فکر میکردم آسون نبود.
سری K خیلی خوب پیش نرفت و مجبور شدم دوباره انجامش بدم.
این مواد باید تو برلین باشه!
تقصیر من نیست که تمام شب کار کردم.
میخوام تا امشب آماده باشه.
اگه چیزی لازم داشتی زنگ بزن. باشه.
بای. خداحافظ.
صبح بخیر. سلام.
صبح بخیر، خانم لوواتی.
خانم هاچمن، فکر کردم دیگه نمیآیید.
مگه قشنگ نیست؟ از اینجا وقتی بارون میاد بدم میاد.
خیلی غمگینه.
حق با شماست، روز قشنگیه.
اگه لازم داشتی شلنگ رو بردار. باشه.
متأسفم... آقای روزتی!
تازه فهمیدم چای ندارم.
و همه همسایههای ما رفتن تعطیلات.
میتونید به یه پیرمرد بیوه کمک کنید؟
قهوه برام مثل سمه! البته که آره.
الان برمیگردم.
دو یا سه قاشق کافیه.
امیدوارم کافی باشه.
موتزارت... چه نابغهای!
یادم افتاد... نمیخوام بیادبی کنم.
ولی باید برم بیرون و دیرم شده.
شاید یه وقت دیگه. خب، بازم ممنون.
ببخشید مزاحمتون شدم. اگه چیزی لازم داشتید...
ممنون. خداحافظ.
ما هم تغییر کردیم.
ما هم تغییر کردیم.
قبلاً دشمنامون رو میخوردیم، حالا مهندسی میخونیم.
متأسفانه پیشرفت کنده. تعصبات زیادی وجود داره.
ما مدرسه نداریم و حرف جادوگر حکم میکنه.
جادوگر یعنی آفریقا.
و تو باید آفریقا رو درک کنی.
تا بتونی قضاوتش کنی.
اندی، یادت رفته روبرتو اغلب تو آفریقا کار میکنه.
میدونم، الیز. ولی اون هنوز یه مرد سفیده.
یه زمینشناس انگلیسی یادمه.
که تو کامرون باهام بود.
فکر دشمنی با جادوگر محلی به سرش زده بود.
شنیدم بعد از رنج زیاد، تو چادرش مرده پیدا شد.
کالبدشکافی نشون داد...
سیبیلهای کوتاه گربه مثل سوزنهای کوچیک.
که تو دیواره معدهش فرو رفته بودن.
واضح بود که اونا رو خورده بود.
ولی هیچکس نمیدونه چطور.
این یه نمونه نسبتاً بیسروصدای جادوی سیاه بود.
یه استاد دانشگاه مثل شما نمیتونه همچین چیزایی رو باور کنه.
تو هر گوشهای از آفریقا.
چه جنگلهای ساوانا، چه روستا.
رودخونه یا حتی تو آسمونخراشهای شهرهای مدرن ما.
ترس خاصی روی بادهای داغ سواره.
ترسی باستانی با نامهای زیاد.
جادوی سیاه.
سحر و جادو.
خرافات، آداب و رسوم.
مرگهای مرموز.
قربانی کردن انسان. نه فقط تو آفریقا.
تو اروپا هم.
کمتر شناخته شده، ولی هنوز ادامه داره.
ولی اون آدما عادی نیستن.
تو کشور ما هنوز فرقههایی هستن.
که قربانیها رو بدون اینکه خودشون بفهمن، انتخاب میکنن.
با استفاده از معجونها یا مراسم شیطانی.
اونا رو دیوونه میکنن و بعد میکشن.
این یه چالش رو در روی شرارته.
قربانی با یه قربانی باستانی، مرگی وحشتناک رو تجربه میکنه.
ولی همچین کارایی زمان و صبر میخواد.
مثل یه آزمون برای قدرت ذهنی انسانه.
در برابر ضعفهاش.
ترسیدی؟ شوخی کردم.
نباید یه کلمهاش رو باور کنی.
ما دیگه همچین کارایی نمیکنیم.
ساعت چنده؟ 1:30 شب.
1:30؟
عجیبه، فکر کردم دیرتره.
اگه بالا نیام اشکالی نداره؟
فردا باید زود بیدار شیم.
فردا دوشنبهست. میدونی که نمیتونم بیام.
به خاطر مسیح، همیشه همین بساطه!
چهار ماهه همدیگه رو میشناسیم و تو حتی یه روز هم از سر کارت غیبت نکردی.
تمام فکر و ذکرت اون آزمایشگاه لعنتیه!
این سومین باره که اندی ازمون خواسته تنیس بازی کنیم.
نمیخوای بهش بربخوره، مگه نه؟
من فقط تو رو نمیفهمم.
انگار داری منو از زندگیت کنار میذاری.
میدونی که اینطور نیست.
فقط میخوام مواد ارسالی به برلین رو چک کنم.
گور بابای مواد! تو وسواس گرفتی.
مگه قراره نوبل ببری؟
بخاطر یه بازی تنیس مسخره انقدر بهم ریختی.
حق با توئه. هر کاری میخوای بکن.
وقت کردم زنگ میزنم، شب بخیر.
خانم!
خانم! بیدار شو، دیره.
خانم!
کارلوتا!
الان وقت رفتن سر کاره؟ نه، خیلی دیرتره.
ساعت سه و ربعه. امکان نداره!
ساعت سه و ربعه. حسابی خوابیدیها!
حتی لباسامو درنیاورده بودم. وقتی تا دیر وقت بیرون بمونی همین میشه دیگه.
چرا برادرت بیدارم نکرد؟
تلاش کردیم.
لوییجی هی زنگ زد و فکر کردیم رفتی بیرون.
بعد فرانسسکا بهم گفت هنوز تو خونهای.
روزنامه رو آوردم. ممنون، میتونی بری.
پابرهنه راه نرو، ممکنه پات ببره.
عکس افتاد و شکست. میدونم.
من شکوندمش.
ساعت سه و سی و یک دقیقه بعد از ظهره.
"موسیقی برای شما" ادامه دارد.
تو حتماً جادوگری، فرانسسکا. از کجا میدونستی ما دعوا کردیم؟
از پنجرهم دیدم.
تا حالا برام پیش نیومده که اینجوری خوابم ببره.
کارلوتا یک ساعت پیش بیدارم کرد.
تو زیادی کار میکنی، باید بیشتر با روبرتو خوش بگذرونی.
باید آشتی کنید. من درستش میکنم.
مگه اون پروانه جمع نمیکنه؟ آره، چرا؟
یه فکری دارم. بیا با من.
چه موجودات قشنگی!
چه خوب.
کسی اینجاست؟
کسی اینجاست؟ تا حالا این مغازه رو ندیده بودم.
ببخشید، عینکم رو پیدا نمیکردم.
میتونم کمکتون کنم؟ میخوام یه پروانه بخرم.
برای یه کلکسیونره. بله.
من از این یکی واقعاً خوشم اومد.
قشنگه، مگه نه؟ بله.
همینو میبرم. باشه.
میتونید کادوش کنید؟ حتماً.
ممنونم.
روبرتو؟
سیلویا!
یه زنی اونجا بود داشت منو نگاه میکرد.
چی داری میگی؟
من دیدمش.
هیچکس اونجا نیست.
یه زن اونجا نشسته بود.
نه.
اون یه لباس کهنه مال خودمه.
منتظرت بودم، فکر میکردم میای.
میترسم.
بچه بازی درنیار. منو ببوس.
یا نمیخوای؟
دوستت دارم، روبرتو.
انقدر محکم نزن! اولین بارمه!
خودمم که قهرمان نیستم!
خوشحالم فرانسسکا رو دعوت کردی.
دختر باهوشیه.
و اندی هم که سخت پسنده. سیلویا!
خسته شدم. اون زیادی خوب بازی میکنه.
نوبت توئه. یالا، سیلویا.
فقط یه بازی.
نمیخوای بازی کنی؟ نه، تو ادامه بده.
بعداً بازی میکنم تا اندی خسته بشه و من ببرم.
فرانسسکا یه نوشیدنی خنک حقشه.
واقعاً امروز هوا گرمه.
چی شد؟
راکت رو که گرفتم، یه چیزی بهم فرو رفت.
عجیبه، یه میخ تو دستهشه.
تحمل دیدن خون رو ندارم. بیا.
میدونم چیکار کنم.
سیلویا خودشو زخمی کرده.
سیلویا خودشو زخمی کرده.
سیلویا خودشو زخمی کرده.
امشب دیگه از دستم عصبانی نشو.
تقصیر من نیست.
من نمایش اون مستند زمینشناسی رو دارم.
خودت که میدونی ترجیح میدم پیش تو باشم.
مگه تو با فرانسسکا قرار نذاشته بودی؟
اندی دعوتش کرده شام.
اونا که خیلی زود با هم دوست شدن.
فردا بعد از کار میام دنبالت، بریم بیرون غذا بخوریم.
یه جای خوب تو حومه شهر پیدا کردم.
غذاش عالیه.
آره.
یکم بخواب.
شب بخیر.
آتیش داری؟
سیلویا هاچرمن کلاس سوم
بابای عزیزم،
الان کلاس سوم رو تموم کردم.
من هیچ کادویی نمیخوام، فقط تو برگرد خونه.
مامان گفت خیلی وقته تو دریایی.
چرا ما رو تنها گذاشتی؟
مرده تو مغازه حیوانفروشی یه گربه سیاه بهم داد.
گاهی میاد اینجا و ما رو بیرون میبره.
No comments yet. Be the first to leave one.