The first 200 lines.
وقتی بزرگ میشدم هیچوقت حس نمیکردم به جایی تعلق دارم.
نه سریعترین بودم و نه قویترین.
اما مهارتی پیدا کردم که منو متمایز میکرد... استقامت.
همه چیز با سرمای شدید شروع شد.
این شد وسواس تمام زندگیم.
که چیزهایی رو کشف کنم که غیرممکن به نظر میرسن،
جادویی، و چالشبرانگیز در برابر مرگ.
من دارم به دایره قطب شمال سفر میکنم،
در اوج زمستان.
اینجا لاپلنده، جایی که فنلاند به نروژ،
سوئد و روسیه میرسه.
اینجا محیطی طاقتفرساست.
در این موقع از سال،
دما میتونه تا منفی ۵۰ درجه فارنهایت افت کنه.
اینجا کمجمعیتتره.
و در این بخش از جهان،
تعداد گوزنهای شمالی از آدما بیشتره.
یک، دو، سه.
اینجا جای غیرمعمولی برای
دنبال جادو گشتنه.
توی این طبیعت وحشیِ پوشیده از برف.
این چیزیه که شما تصور میکنید نهایت یه سرزمین عجایب زمستونی،
میتونه باشه.
اما من دنبال آدمایی هستم که این
محیط یخزده رو تحمل میکنن تا کارهای فرابشری انجام بدن.
خیلی خب. نمیریا!
آره!
اوه، آره!
اوه! لعنتی!
خوب بود.
وای خدای من!
خیلی حال داد.
چی؟! وای!
من به حدود هزار فوت صخره صاف که
قلههای برفی داره نگاه میکنم، و خیلی باابهته،
و من هر بار قویتر حس میکنم.
به کِن میگن آخرین وایکینگ روی زمین.
من قدرتمو از وایکینگها میگیرم.
اونها فریادزنان وارد نبرد میشدن.
اونها بدون ترس به سمت مرگ میدویدن.
وووهو!
اون اهل نروژه، جایی که "شیرجه مرگ"
ابداع شد.
شیرجه مرگ نروژی،
به نظر میرسه که قراره صاف روی شکمت فرود بیای.
اما در آخرین میلیثانیه،
خودت رو جمع میکنی و از خودت محافظت میکنی.
در سال ۲۰۲۳، کِن رکورد جهانی رو شکست
برای بلندترین شیرجه مرگ، وقتی که
۱۳۲ فوت به داخل یه آبدره پرید.
چیز سختی که در اون پرش بود قطعاً
موانع ذهنیاش بود. چون،
به اندازه کافی بلنده که قطعاً میکشتت.
باید با نتیجهاش کنار بیای.
اولین پشتکمو روی زمین زدم،
وقتی ۱۵ سالم بود، تقریباً اون موقعها.
و بعدش آموزش شیرجه داشتی؟
نه، اون چیزی بود که ما خودمون انجام میدادیم،
مثل نتیجه سالها باشگاه رفتن،
مثل تریکینگ و پارکور و ژیمناستیک، و بعدش
همینطوری تکامل پیدا کرد.
کِن چشمانداز رو به
زمین بازی خودش تبدیل میکنه.
این هنر باستانیِ آشنا شدن با برفه،
قبل از اینکه توش بپری، میدونی؟
باید با برف دوست بشی تا فردا بهمون آسیب نزنه.
این چیزی بوده که ما دربارهاش شوخی میکردیم.
اما یه جورایی حس میکنم که واقعیت هم داره.
حس میکنم باید با برف آشنا بشی و
با طبیعت آشنا بشی و بهش احترام بذاری.
برای این آمادهای؟
بله. - بزن بریم!
ریچارد واگنر "پرواز والکیریها"]
ما منطقهای با صخرههای بلند و
بارش برف کافی پیدا کردیم تا کِن کمی از
تکنیکهای پرشش رو بهم یاد بده.
سنگی نیست. باید خوب باشه. - آره؟
مطمئن شو که صورتت محافظت شده باشه.
باید از آرنجت استفاده کنی تا شیرجه بزنی.
وقتی حس کردی داری پرواز میکنی،
سعی کن به زمین برسی.
آره.
به زمین برسی و با شدت بهش برخورد کنی.
وقتی به بالا میرسم، در واقع خیلی بلندتر به نظر میرسه و حس میشه.
و برای کِن، این حتی یه پرش برای گرم کردن هم نیست.
من ناگهان میفهمم که پرشهاش چقدر انضباط ذهنی
میطلبه.
سه، دو، یک. برو!
خوبی؟
آره، به گردنم خورد.
شوخی میکنم.
یه چیز دیگه هست که میخوام ببینی.
این دیوانهکنندهست.
وای!
با دیدن تو، این چیزیه که من واقعاً بهش احترام میذارم.
اون، مثل، تعهد به یک ایده.
جادو همینه.
چون همه چیزای دیگه محو میشن.
آره، مثلاً باید ریسک رو بدونی و
ترس رو حس کنی.
آره. - ولی قبلش باید،
همه محدودیتها رو،
از ذهنت پاک کنی.
تا بتونی از پسش بربیای.
آره.
کِن حق داره.
مهمه که خطرات رو بفهمی و آماده باشی.
برای اولین شیرینکاری تلویزیونیم، من آماده نبودم.
من تو تلویزیون زنده شکست خوردم وقتی سعی کردم
سه شبانهروز تو یه بلوک یخ بمونم.
با این ایده شروع شد که من عاشق ظاهر یخم و بعد با خودم فکر کردم چی میشه اگه،
چی میشه اگه،
بتونم توش باشم؟
من تصمیم گرفتم این کارو تو عمومیترین جای ممکن انجام بدم.
میخواستم آخرش خودم رو از تو یخ دربیارم.
اما تو ساعت ۶۳، تیم امنیتیم این شیرینکاری رو زودتر تموم کرد
چون داشتم توهم میزدم و در آستانه فروپاشی بودم.
فقط با ته مونده جون و
آدرنالینش سرپا بود... آدرنالینش حالا تموم شده.
باید مطمئن بشیم شوک بهش دست نمیده.
نابود شدم.
یخ بیشتر از هر شیرینکاری دیگهای که تا حالا انجام داده بودم،
به من آسیب زد.
بودن توی اون بلوک یخ،
دیدگاهم رو به همه چی عوض کرد.
ذهن و بدنم رو به نهایت توانشون رسوندم.
اون شکست بود که منو به این جستجو کشوند.
دنبال آدمایی که از نظر ذهنی تو
سختترین محیطها سرسختن.
حالا میرم اینکا کاگناسو رو ملاقات کنم،
یه چترباز فنلاندی در سطح جهانی.
تماشای رقص اینکا تو آسمون،
آدمو به راحتی از خطراتش غافل میکنه، مخصوصاً
تو این آب و هوا.
وای. خدای من.
باورنکردنیه.
وقتی بچه بودم،
زمستونای تاریک و سرد رو پشت سر گذاشتم،
مثلاً وقتی برای مدرسه رفتن
دما منفی ۳۰ درجه بود و واقعاً باید
یه ذهنیت پیدا میکردی.
باید سختگیرتر میشدی.
واقعاً استقامت میخواد که ساعتها تو
تونل باد تمرین کنی،
چه برسه به اینکه مثل اینکا تو دمای زیر صفر پرواز کنی.
یکی از فعالیتهای مورد علاقهم پریدن از هواپیماست.
بیشتر از ۵۰۰ بار انجامش دادم؛
حسش واقعاً هیجانانگیزه.
ولی هیچوقت تو این شرایط یخبندان این کارو نکردم،
که خیلی خطرناکترش میکنه.
وای.
هی. - از دیدنت خوشحالم.
منم همینطور.
چند ساعت پرواز داری؟
الان حدود پنج هزار و پانصد ساعت دارم.
وای! - آره، خیلی زیاده.
آماده بازی هستی؟
اینکا قراره منو برای یه چتربازی قطبی ببره،
جایی که سردترین محیط طبیعی رو
که تا حالا تجربه کردم، خواهم دید.
اما اول، اون میخواد توانایی ما رو برای پرش با هم تست کنه.
همکار قدیمی اینکا، لوری، به ما ملحق میشه.
وقتی ویدئوهای قشنگ چتربازی رو میبینیم
اون قسمت خیلی مهم رو نمیبینیم،
که همون فیلمبردار پرنده است.
دوربین لوری به کلاهش وصله،
و سنگینتر از یه توپ بولینگه.
اون نه کیلو رو روی سرت بذاری و بعد
از هواپیما بپری و با سرعت ۳۰۰ کیلومتر
به سمت زمین بری...
...یه ذره دیوانگیه.
باند پرواز خیلی بزرگه. - ولی این تیکههای یخ رو میبینم.
باند و کلاً اونجا خیلی لیزه.
سه سال پیش یه فرود بد داشتم و
مچ پام شکست.
استخونم از چند جا شکست.
سه تا رباط پاره کردم و،
هیچوقت مچ پام خوب نشد.
و به خاطر این حادثه، چتربازی رو کنار گذاشتم.
میبینم که این موضوع تو ذهنشه،
مثلاً اینکه "آیا این دوباره اتفاق میفته؟"
"آیا ممکنه دوباره مچ پام آسیب ببینه؟"
هرچی بیشتر چتربازی نکردم،
برگشتن به این ورزش
سختتر شده.
اما پریدن با اینکا اینجا، یه فرصت نادر و زیباست
تا هم اعتماد به نفسم رو برگردونم و
هم تواناییم رو برای تحمل سرما بالا ببرم.
ولی هر وقت تو دمای یخبندان چتربازی میکنی
باید خطرات دیگهای رو هم در نظر بگیری.
احتمال نقص فنی تجهیزاتت بیشتره و
زمان واکنشت خیلی کندتر میشه چون
سرما دست و پاهات رو بیحس میکنه.
بزن بریم!
انجامش بده!
میخوایم هرچه زودتر بریم بالا
چون ابرها دارن
میان.
پوشش ابرها دید رو مخدوش میکنه.
که همین فرود رو خیلی خطرناکتر میکنه.
No comments yet. Be the first to leave one.