The first 200 lines.
جادوگران
:نویسنده ، تهیه کننده و کارگردان رالف بکشی
،تجربه ی تاریخ نشان داد ،تلاش برای رسیدن به حاکمیت جاودانی بر دنیا .از راه جنگ بین فن آوری و جادو امکان پذیر است
.دنیا توسط هزار گلوله ی آتشین اتمی منفجر شد
.اولین انفجار توسط پنج تروریست روی داد
...و این اتفاق باعث شد ، که برای دو میلیون سال
.ابرهای رادیو اکتیویته جلوی تابش خورشید را بگیرند
.بعد از آن تعداد اندکی از آدم ها نجات یافتند
.بقیه ی آن ها تبدیل به هیولاهایی زشت شدند
،گونه ای از این هیولاها .در منطقه ی نامساعدی دست و پا می زدند
،سرزمین های آلوده به پرتو های مضر ...که دیگر برای آدم ها مناسب نبود
.و هر تولدی حادثه ای ناگوار بود
،و بعد ، ... در سرزمین های خوب
.آن ها از خواب طولانی خود بیدار شدند
،پری ها ، الف ها ، دورف ها
.نیاکان حقیقی انسان ها
.آن ها با شادمانی در سرزمین های خوب زندگی می کردند
.روز بزرگی در مونتگار بود ...دیلیا، ملکه ی پریان
،ناظر جشن های پر وپیمانی بود که
.به مناسبت سه هزارمین سال صلح بر پا بود
...در میانه های جشن ، دیلیا
.کششی را از آسمان ها احساس کرد
،به بالا نگاه کرد ... و ابرهای تیره ای دید
.که سرتاسر افق را پوشانده بود
...او با احساس خلسه ای از جشن بیرون رفت
.وبه سوی خانه ی خود به بالای تپه رهسپار شد
.در ابتدا ، پری ها گیج شدند
اما سپس ، آن ها هم نیرویی را .حس کردند که به دنبال خود می کشاندشان
.دیلیا به تنهایی به کلبه رفت
...توفان شدت گرفت تا تبدیل به گردبادی خشمناک شد
.و بر فراز خانه شناور ماند
.یکی از پریان پیرتر جرئت کرد و وارد خانه شد
...او دیلیا را در تختش دید
.در حالی که دو کودک را در میان بازوان خود داشت
...پری پیر به سرعت دانست که
،آن دوقلوها موجوداتی عادی نیستند .که جادوگرانی سحر آمیزند
.بچه های جادویی مانند دو سوی آهن ربا بودند
...یک سو ، کششی گریز ناپذیر
.و دیگر سو دور کننده ، بی هیچ امکان نزدیک شدنی
...اوتار ، جادوگر گونه ی خوب
...فراتر از بچگی خود
.با زیباترین خیالات ، مادر خود را سرگرم می کرد
...بلک ولف ، جادوگر تغییر شکل یافته
...هیچ گاه به دیدار مادر خود نمی رفت
.و وقت خود را با آزردن جانوران کوچک می گذراند
.سال های زیادی گذشت و دیلیا هم چنان در تخت بود
...سرانجام ، آخرین ذرات زندگی از بدنش خارج شد
و اوتار دست او را گرفته بود و .به سختی تلاش می کرد تا با جادوی خود برش گرداند
.او را در بازوان خود تاب می داد و می گریست
،وقتی بلک ولف ...دانست که مادر مرده است انگیزه پیدا کرد
در حال احساس کرد می خواهد .جانشین او در رهبری و قانون گذاری باشد
.وقتی اوتار در برابرش ایستادگی کرد ، بلک ولف خشمگین شد
.آن ها نبرد آتشینی را آغاز کردند
...هر کدام ، پیوسته از جادوی خود استفاده می کرد
.تا زمانی که به نابودی یکدیگر نزدیک شدند
...اما اوتار جادوگر قدرتمند تری بود
.زیرا غم از دست دادن مادرش او را یاری می کرد
.سرانجام ، بلک ولف شکست خورد
...برادر ، روزی خواهد آمد که باز خواهم گشت"
".و سیاره ای با قوانین تغییر یافته ها خواهم ساخت
.بلک ولف بر آشفته رهسپار شد و اوتار را ترک کرد
اسکورچ سه هزار سال بعد
.وقتش رسید
!نابود کنید
!سلام خوش تیپ
.سلام عسل
.او را نکرون نود و نه می نامند
.یکی از قاتلین بلک ولف
پی کسانی می گردد که جادو را .باور دارند ، تا نابود شان کند
"...فرزندانم ، تنها فن آوری راستین ، طبیعت است"
"...همه ی فن آوری های دیگر که ساخته بشرند"
".بی راهه ای بیش نیست"
"...خود کامگان کهن از فن آوری بهره می بردند"
".تا دیگران را برده ی خود کنند"
نمی شه امشبو این جا بمونیم ، وی هاوک؟ - .نه -
.فقط واسه چند ساعت استراحت
.یه چیزی حس می کنم - .اما این جاده امنه -
.روزهاست آدمکشی ندیدیم
.یه آدمکش باهوش می تونه پنهان بشه
.باید به اوتار خبر بدیم
...ماموریت ما رو به پایانه ، وست وایند
.اما حالا وقت حرکت نهاییه
!لعنتی
خوب؟ - .هنوز پیداشون نیست سرورم -
اونا واقعا دیر کردن ، این طور نیست جادوگر پیر؟
جادوی بد ... مگه نه؟
...و اگه اونا پیداشون نشه
.بیشتر از اون چیزی که می دونستی گیرت نمیاد
...می شه این طور گفت ، اما با توجه به دنیایی که داریم
...پیدا نشدن اون ها هم
.باعث می شه چیز هایی رو بفهمیم
...لعنت ، اوتار ! اگه این قدر خطرناکه
.شاید ، باید ... شاید ، باید استان ها رو مسلح کنیم
با دانش و فن آوری؟ - .وقت این کارا نیست -
،باید بپذیریم اگه می تونستیم
طی میلیون ها سالی که گذشت
مردم رو متوجه خطر دانش و
،فن آوری بی قانون بکنیم
.تا حالا دنیامون به آرامش رسیده بود
!کافیه ، جادوگر
...اهمیت نداره تو چی می دونی
.من اخراجت می کنم
اخراجش می کنی؟
اما ، پدر ، کی این همه جادو رو که
برای یادگیری وجود داره ، بهم یاد بده؟
،فقط اوتار می تونه
.منو به یه پری پر دار کامل تبدیل کنه
.می تونی ببینی که من هنوز یه نیمه پریم
.باشه ، باشه
...حالا بهت می گم
.اگه بتونی درکش کنی
تو چی می دونی؟ ...درباره ی جنگ ، درباره ی بمب ها
که می تونه یه سیاره رو بر گردونه به حالت مایع و گداختگی؟
...فکر کن که می تونه دوباره آغاز بشه
.ده میلیون سال بعد از آخرین جنگ
.گاهی وقتا از این همه پیر بودنم خسته می شم
...گاهی وقتا
.از این که همیشه یه جادوگر تنهای در اوجم
.ما منتظریم جادوگر پیر کهنسال
.شما درباره ی برادرم می دونین
،خوب ... تو سال های گذشته
.بیخود به دنبال برادرم گشتم
...چون تو تاریکی های اسکورچ مقیم شده بود
.جایی که هنوز پرتو هاش مردم رو به کشتن می ده
...برای پنج هزار سال بلک ولف ، هنر های سیاه را فرا گرفت
.و دانش او ده هزار برابر شد
...او پیروانی کم تعداد از موجوداتی وزغ مانند فراهم کرد
.اما برای نقشه های شیطانی او سپاه بیشتری نیاز بود
او سپس ارتشی تشکیل داد ... از ژنرال هایی که از
.تاریکی های جهنم فرا خوانده بود
،ارواحی که در انتظار رهبری دوباره ...در ابدیتی ناگفتنی مانده بودند
،با قدرت چشمگیر بلک ولف
.از اختیار خویش خارج شده و به بندگی او در آمدند
...حکایت شده است که سپاه بلک ولف
.به سرزمین های همسایه حمله می کرد
...شیاطینی از جهنم ، مسلح به جادوی سیاه
...اما مردم از مرز ها دفاع می کردند
...و در میانه های پیکار آن ها را
.شکست داده ، به سوی خانه می راندند
،فریتز! فریتز ، پاشو !به خاطر خدا ، پاشو
!اونا فریتزو کشتن ! اونا فریتزو کشتن
!جن های شپشو ی نفرت انگیز زرد
!بی رحم های زشت کرمو
!حیوونای های نفرت انگیز جنگ طلب
!اونا فریتزو کشتن
!بگیرین ! بگیرین
!بگیرین ! لجن های سبز
!کوتو له های سنگ دل کج پا - !مکس -
.مکس ، من خوبم ! خوبم ، مکس .فقط یه خراش بود
.ببین ، کاملا سالمم - !اوه ، اوه ، لعنتی -
...بازم رو اعصاب من راه رفتی
می خوای کار خرابی کنی ؟ می خوای مدال هامو به باد بدی؟
!اوه ، لعنتی
اووه ، فریتز؟
!فریتز ، پاشو ، به خاطر خدا ، پاشو
!اونا فریتزو کشتن ! اونا فریتزو کشتن
!جن های شپشو ی نفرت انگیز زرد
!بی رحم های زشت کرمو
!بگیرین ! بگیرین ! اونا فریتزو کشتن
...آن ها می توانستند به آسانی پیروز شوند اما
.انگیزه و الهام را کم داشتند
.بلک ولف می دانست که به چیز های بیشتری نیاز است
...او سپاه سترگ خود را ، به کاوش ویرانه های باستانی فرستاد
.تا راهی به گذشته بیابد
قصه از دستیابی اوتار به تکه ها و قطعه های دستگاهی ...از دوره ی پیش از کشتار جمعی می گفت
.تکه ها را پیدا کردند و به اسکورچ یک برگرداندند
...او با این قطعه های باستانی
.یک ماشین جنگی جدید ساخت
.هنوز لازم بود ، ژنرال ها برای او بیشتر بجنگند
.این گله ی ناکام بلک ولف را عصبانی می کرد
.تا این که روزی ، ناکامی به پایان رسید
.الف جاسوسمو فرستادم که بفهمه چه اتفاقی افتاده
...مطمئنم نیروی زیادی به دست آورده
.که می تونه باهاش سپاهشو کنترل کنه
...منظورت اینه که یه الفو مامور کردی بره بیرون
...و بر اساس احساس مبهمت تحقیق کنه
.تقصیر من بود ، جادوگر من
.تقصیر من بود سرور من
خبر جدید چی داری؟
!چراغا خاموش شدن ! خاموش شدن
.نکرون نود و نه خودشو نابود کرد
!تمام شد
...با این کشتار نماینده ها ، استان ها
...سقوط می کنن
...و در آخر برادر من
.نابود شد
...چهار تا چراغ خاموش شد ، قربان
.چهار تا دیگه
!اصلا مهم نیست
.براندازی مهم به طور کامل انجام شد
...باقی مانده ی نفرات در ، سرزمین های تحت سلطه
...صلاحیت کافی ندارند
...کاملا سر در گم شدن
...در گیر حصار های خودشون هستن
.و همدیگرو مقصر می دونن
.حالا وقت ضربه زدنه
Sieg heil.
.هی ، هی ، هی .لرد باتم ، پاشو
.پاشو ، بلک ولف صدامون می کنه - .نمی خوام برم -
.هی ، وقتی بلک ولف صدا می زنه ، باید رفت
No comments yet. Be the first to leave one.