The first 200 lines.
SANDS Movie
داری وقتت رو تلف میکنی.
اون مردی که براش کار میکنی کیه؟
حتی اگه اسمش رو میدونستم، بهت نمیگفتم.
اون آدم شروریه.
بمب هایی که ساختی، جون صدها نفر رو میگیرن.
اون جت رو فرستادن تا تو رو به لهستان برگردونن.
نگران دوست دخترتی؟
نگران بچهت؟
اگه میخوای یه بار دیگه اونا رو ببینی...
کمکم کن اون بمب ها رو خنثی کنم.
یه مشکلی در این مورد وجود داره.
سم؟
کی هستی؟
اولیویا تچر هستم.
اونجا چیکار میکنی؟
ما با مارشا در تماس بودیم.
میدونیم نگرانشی.
میدونیم داری همه این کارها رو به خاطر اون انجام میدی.
با مارشا در تماس بودید؟
سم. منم.
ببین، میدونم نگرانم میشی، ولی من حالم خوبه.
نذار از من علیه تو استفاده کنن.
نه امروز.
ای خدا... باید برم.
جاش امنه؟
داریم روش کار میکنیم.
این کافی نیست.
اون میگه که نمیخواد این کار رو انجام بدی.
نه. نه، اون داره خودش رو فدا میکنه، و من نمیذارم این کار رو بکنه.
حتی اگه به قیمتِ فدا کردنِ خودت باشه؟
تو داری به قاتلِ پسرت کمک میکنی که فرار کنه.
این معامله ایه که مجبور شدم بکنم.
و اگه میخواید این مسافرها رو نجات بدید، پس عملیاتِ تحویل باید انجام بشه.
داری کسی رو برای هواخوری میبری؟
واحد اس او ۱۵ کل روز اون رو داخل نگه داشته بود.
لیندر، جواب بده.
داریم به سمت بریتز-سود میریم.
فقط یه لحظه.
آره. اینجا همه چی ردیفه.
مطمئن نیستم کدوم بدتره.
اینکه کنترل از دستت خارج شده، یا اینکه اصلاً متوجهش نیستی.
تا یک ساعت دیگه تموم میشه.
از دوست های اسکاتلندیت برام بگو.
مگه اونا چشونه؟
گروگان از دستشون جیم زده.
و اگه اون توی بازی نباشه، بازی تمومه.
حدس بزن کی قراره سهمش رو نگیره.
- لنگ، باید بریم. - آره، آره.
قضیه فقط مارشا نیست.
حالا دوست پسر پلیسِ کثافتش هم داره دماغش رو توی کار ما میکنه.
این نباید دامن من رو بگیره.
خب، راه دیگه اینه که همین الان قطار رو بترکونم.
نلسون رو خلاص کن.
نلسون فقط نصف معاملهست.
خب، اون وقت فقط باید نصفش رو بهم بدی.
نه. یا همش یا هیچی.
بیلی-براون باید توی اون قطار باشه، حتی اگه مجبور بشی خودت سوارش کنی.
بالاخره از اینجا میریم یا نه؟
همه چی مرتبه؟
امروز عجب روزیه.
کاروان راه افتاده. زمان رسیدن ۲۰ دقیقه دیگه.
واقعاً میخوایم این کار رو بکنیم؟
تحویل دادن یه زندانی توی پخش زنده تلویزیونی؟
سلاخیتون میکنن.
تا وقتی نفهمیم کی کنترل بمب ها رو در دست داره، چاره ای نداریم.
چند تا گروگان توی اون قطارن؟
ما ۵۴ نفر رو نجات دادیم.
حداقل ۱۰۰ نفر دیگه هنوز داخل قطارن.
خیلی خب. صرفاً چون مطبوعات دنبال نمایشن...
دلیلی نداره که ما هم بهشون نمایش بدیم.
برو اونجا.
ای لعنتی!
این هم از امنیت محدودهمون!
به پلیس فدرال گفتم که حداقل ۵۰۰ متر فاصله نیاز داریم...
ولی انگار امروز همه واقعاً میخوان شانسشون رو امتحان کنن.
امیدوارم از تماشاچی خوشت بیاد...
حواس پرتی خوبه.
از عقب به قطار نزدیک میشیم، و مواد منفجره رو از زیر بررسی میکنیم.
خبر بدی در این مورد دارم.
با بمب ساز بازجویی کردم...
مدار فروپاشی شوندهست؟
تنها کسی که میتونه این رو متوقف کنه، همونیه که ماشه رو نگه داشته.
منطقه ممنوعه.
بریتز-سود.
فقط چند دقیقه دیگه مونده تا از تونل خارج بشیم.
فقط ما رو به اون دپو برسون، اوتو.
و اون وقت این ماجرا برای تو تموم میشه.
ولی نه برای تو.
نه.
نه برای من.
نایت سان، سی کت ۱، موقعیت و زمان باقی مونده پرواز رو اعلام کنید.
سی کت ۱، نایت سان هستم. در حال نزدیک شدن به منطقه هدف.
سوخت باقی مونده : ۳۰ دقیقه.
هیچ اثری از حیات نیست.
میتونیم یه دور دیگه بزنیم؟
مفهومه. از همینجا جستجوی مربعیِ باز شونده رو شروع میکنم.
چیزی پیدا کردیم؟
هویت قطار ربای زن رو شناسایی کردن.
اسم واقعیش مونا حکیمیه.
یه بهیار نظامی که توسط نیروهای ویژه مراکش آموزش دیده.
شاید بهتر باشه برای قسمت بعدی روت رو برگردونی.
داریم اسمش رو توی پایگاه های داده مختلف بررسی میکنیم...
ولی تا الان هیچی پیـ...
وایسا.
اون خالکوبی.
اون حتماً همونیه که سَم توی بار باهاش ملاقات کرد.
کدوم بار؟
اوه.
«فاکس هول»؟
آره. بین کهنه سربازهای ارتش خیلی طرفدار داره.
سَم میخواست ما این رو پیدا کنیم.
میخواست بدونیم کی داره براش پاپوش میدوزه.
کار هوشمندانه ای بود.
ولی متأسفانه...
آره.
نمیتونه بهمون بگه برای چه کسی کار میکرد.
نه، ولی این خوبه. داریم نزدیک میشیم. به کارتون ادامه بدید.
آقای دیل، در چه وضعیتی هستیم؟
آخرین موقعیت قطار کجاست؟
عصر بخیر.
انگار کل هیجان رو از دست دادم.
هوم.
منتظری اینجا رو تعطیل کنی؟
پلیس ها هنوز اون پایین هستن.
فکر میکنی قراره چی پیدا کنن؟
ظاهراً یه نفر مفقود شده.
اگه از من بپرسی، یه جورایی بی دقتیه.
ببخشید.
پیام مارشا هیچ فرقی ایجاد نکرد.
به نظر میرسه هم وینتر و هم سم روی خارج کردن مسافرها از قطار تمرکز کردن...
به هر شکلی که شده.
و هر دوشون آمادهن که «بیلی-براون» رو توی اون قطار بفرستن.
با وجود اینکه هیچکس نمیدونه چه کسی داره پشت پرده همه چی رو هدایت میکنه.
یه چیزی هست.
آدم هایی که پشت این ماجران، مزدورن.
نظامی های سابق؟
به نظر همینطوره.
و همشون اینجا، توی برلین، با هم ملاقات کردن.
یه نفر از نفوذی های خودشونه.
پنج دقیقه تا انبار فاصله داریم.
مفهومه.
خب، امیدواریم قطارت به موقع برسه.
زود باش.
بیا.
باید قبل از اینکه اونا پیداش کنن، پیداش کنیم.
اون دیگه ریسک رفتن به ارتفاع رو نمیکنه.
و اونا مجبورن سوخت گیری کنن، تا قبل از اینکه خیلی زمان بگذره.
فکر کنم یه نفر دیگه هم متوجه شده.
اصلاً خوشحال نیست.
میگیریمش.
اگه بخواد پیدا بشه، بالاخره خودش رو تسلیم میکنه.
بهش بگو خفه خون بگیره.
- اوه، تو میخوای این رو بهش بگی؟ - زود باش.
چیزی اینجا نیست.
نگه دار.
زیر ماشین رو چک کن.
لعنتی. بهش گفتم تکون نخوره.
خب، شاید مجبور شده.
بهشون بگو به گشتن ادامه بدن، باشه؟
خیلی خب، من... من سعی میکنم باهاش تماس بگیرم.
ببین، حتی اگه کل شب رو هم رانندگی کنیم، تا قبل از صبح نمیرسیم.
بهترین شانس ما برای متوقف کردن این قضیه همینجاست.
زود باش.
با پیتر فِیبر صحبت کردم.
اون فکر میکنه یه آدم نفوذی در میونه.
شاید سم میخواسته ما رو به سمت همین آدم هدایت کنه.
«شاهد، اون مرد رو شبیه به افسرهای بریتانیایی توصیف کرده.»
اگه «فیبر» معتقده که پای یه نفوذی در میونه، شاید اون آدم یکی از نیروهای خودش باشه.
ما به طور زنده از دپوی متروی «بریتز-سود» گزارش میدیم...
جایی که به نظر میرسه اوضاع داره بالا میگیره...
ما الان داریم قطار «یو-۵» رو میبینیم که گمان میره همون قطاری باشه که اوایل امروز ربوده شد.
سوال بزرگ اینه که بعدش چی میشه...
خب...
دیگه راه برگشتی وجود نداره.
چراغ ها رو خاموش کن. نمیخوام بتونن داخل رو ببینن.
خوب گوش کنید.
من برای امنیت خودتون چراغ ها رو خاموش میکنم.
حالا دیگه تقریباً رسیدیم.
ولی باید به دستورات من گوش بدید.
چون حتی یک نفر هم در امان نیست، تا وقتی که همگی از این قطار پیاده بشید.
سِر، ما واقعاً پیاده میشیم، مگه نه؟
آره، آره. شنیدی که چی گفت.
فقط باید خونسردیمون رو حفظ کنیم.
میدونم که مدت زیادیه توی این قطارید، ولی اینجا آخرِ خطه.
و به جونم قسم میخورم، باشه؟ شما پیاده میشید.
حتماً میشید.
- باشه. - همه اینا برای ماست؟
هی بچه ها، همینه.
تمامی واحدها، حریم ایمنی رو حفظ کنید.
.مفهومه
و وقتی همشون خاموش بشن...
اون وقت چی؟
گمونم اون موقع میفهمم.
و من بهشون چی بگم؟
خب، حقیقت رو بهشون بگو.
اینکه مجبورت کردن این کار رو بکنی.
No comments yet. Be the first to leave one.