The first 157 lines.
دنیای انیمه تقدیم می کند
. من شالوده ی شمشیر خود هستم
. بدنم از آهن و خونم از آتش است
. بیش از هزاران شمشیر ساخته ام
... نه مرگ می شناسم
. و نه زندگی
. درد ها و رنج های بسیاری رو تحمل کردم تا سلاح های بیشماری رو درست کنم
. ولی با این وجود ، هیچ چیزی نصیبم نخواهد شد
. " پس همچنان به دعای خود ادامه می دهم ، " شمشیرزار بی حد و مرز
. پس اینجوری بوده که به یه روح اسطوره ای تبدیل شده
. چقدر مسخره
تا کی می خوای معطل کنی ؟
# 10 پنجمین متحد
# 10 پنجمین متحد
! تا کی ؟ فقط تا 7:30
. اگه بیشتر بشه که مدرسم دیر میشه
. منظورم برای رفتن به مدرسه نبود
. جنگ جام مقدس مد نظرم بود
. همکاری کردن با یه ارباب دیگه فکر بدی نیست
. ولی همکاری که برای خودت انتخاب کردی ، بدترین همکار ممکن هستش
بهت نگفته بودم که به هیچ وجه پیمانم رو با امیا کون به هم نمی زنم ؟
... قبول دارم که موقع ی جنگ به درد نمی خوره
... ولی به عنوان یه متحد هیچ مشکلی باهاش ندارم
... و
. یه حسی بهم میگه که تحت هیچ شرایطی امیا کون بهم خیانت نمی کنه
. ببین چی میگم ... اون اینقدر زنده نمی مونه تا پایان این ماجرا رو ببینه
. اگه حتما دلت می خواد که یه متحد برای خودت داشته باشی ، کستر گزینه ی بهتری ـه
. مزخرف نگو ، آرچر
داری میگی که برم و با اون هیولا متحد بشم ؟
. درسته ، اون یه هیولاست ، ولی واقعا یه جادوگر کامل ـه
. اگه تو هم یه جادوگری ، باید نتیجه ی نهایی رو به ایده آل هات ارجح بدونی
. متلک پرت کردن فایده نداره . من طرفم رو عوض نمی کنم
عجب . آخه به تو چی شده ؟
. از وقتی امیا شیرو رو دیدی ، رفتارت عجیب شده
اون رفتار عاقلانه ی همیشگیت کجا رفته ؟
. درسته ، رفتارم کمی عوض شده
. ولی آرچر ، همه ی اینا همش به خاطر رفتار های مسخره ی خودت بوده
چی ؟
. هیچی ، فراموشش کن
. به هر حال ، از اونجایی که تو خادم من هستی ، من فقط کاری رو انجام میدم که فکر می کنم درسته
... من به ساده لوحی امیا شیرو نیستم
. ولی چیز هایی هم هست که ازشون کوتاه نمیام
! سر اون چیز ها با هیچ کس مدارا نمی کنم
آرچر ، جوابت چیه ؟
چی دارم که بگم ؟
. این وظیفه ی خادم ـه که وقتی اربابش از خود بی خود شده ، ازش حمایت کنه
. تا وقتی که به خودِ همیشگیت برگردی ، از دور حواسم بهت هست
. من چم شده ؟ این اواخر اصلا نتونستم خوب بخوابم
. خب ، اونا واقعا شمشیر های قشنگی بودن
. آره
ازشون خوشم میاد ، مگه بده ؟
. همه ی حرف هام همین بود
. مطمئنم نیازی به گفتن نیست ، ولی یادت نره که در ها رو قفل بکنی
. البته ، نیازی به گفتن نیست
... هی ، ایسه
چیه ، امیا ؟
. یه مدتی هست برام سوال شده
تو و کوزوکی رابطه ی نزدیکی دارین ؟
آه ، حالا که حرفش شد ، فکر کنم بهت نگفتم ، مگه نه ؟
. اصلا تعجبی نداره که رابطه ی خوبی باهاش دارم
. چون به هر حال اون برام مثل یه برادر بزرگ تر می مونه
برادر بزرگ تر ؟
، سوئیچیرو ... نه
. کوزوکی سنسی تقریبا سه سالی هست که توی معبد ما زندگی می کنه
. آدم ساکت و کم حرفی ـه ، ولی واقعا آدم رک و راست و درستکار و با وجدانی ـه
. به خاطر زندگی کردن زیر یه سقف ـه که همچین احترامی براش قائلم
. کاملا طبیعیِ که بهش به چشم برادر بزرگترم نگاه می کنم
کوزوکی توی معبد ریودو زندگی می کنه ؟
آ ... توساکا ؟
توساکا ؟
... رئیس شورای دانش آموزی ، در رابطه با همین برادر بزرگترتون
این اواخر اتفاق خاصی توی معبد نیفتاده ؟
. من با کسی که گوش وایمیسه ، هیچ حرفی برای گفتن ندارم
. ایسه ، منم دلم می خواد بدونم
شما دو تا چتون شده ؟
... با اون اتفاق دفعه قبلی
. خب ، فکر کنم یه اتفاقی افتاده باشه
. کوزوکی سنسی قراره به زودی ازدواج بکنه
. تقریبا دو هفته پیش ، یه زنی رو با خودش به معبد آورد و گفت که نامزدش ـه
. هرچند که برام کمی عجیب به نظر می رسه ، ولی واقعا براشون خوشحالم
. براش استثنا قائل شدیم و اجازه دادیم توی معبد بمونه
. فعلا ، با همدیگه توی یکی از اقامتگاه های جدا از معبد اصلی زندگی می کنن
. پیداش کردیم
... بعد از اون داستانی که سر ایسه در اومد
. به نظرم اشتباهه که به هر کسی که توی معبد ریودو زندگی می کنه ، شک بکنیم
. چرا ؟ کسی که دیگه اینقدر مشکوک باشه حتما باید یه ارباب باشه
. و اون نامزدش هم کستر ـه
. هیچ شکی ندارم
. همین امشب حمله می کنیم . بهتره بری و خودت رو آماده کنی ، امیا کون
وایسا ببینم ... امشب ؟
. البته
. هیچ تضمینی وجود نداره که فردا هم کوزوکی سنسی باز بیاد مدرسه
. تو راه برگشتش به خونه آزمایشش می کنیم که ببینیم ارباب هست یا نه
آزمایشش می کنیم ؟ چجوری ؟
. بهش یه گاندار کوچولو شلیک می کنم
، اگه کوزوکی سنسی یه آدم معمولی باشه . اونوقت فقط یه چند روزی میفته گوشه رخت خواب و با سرما خوردگی سر و کله می زنه
. خب مشکل همینه دیگه
. اگه هم یه ارباب باشه ، دقیقا همونجا درگیری ایجاد میشه
. اونوقت واسه گفتگو دیگه خیلی دیره
. اینجوری که واسمون خیلی هم بهتر میشه
کجاش دقیقا عیب داره ؟
... خب ، اگه همچین اتفاقی بیفته ، تو توی خطر بزرگی میفتی
. واقعا ؟ برام زیاد مهم نیست
. خودم از پسش بر میام
. عجب
. خیلی خب ، منم باهات میام
پس برنامه دارین که امشب به ارباب کستر حمله کنید ؟
... آره ، هنوز مطمئن نیستیم که کوزوکی سنسی ارباب باشه
. ولی حالا که کار به اینجا کشیده ، مجبوریم آزمایشش بکنیم
. درسته
. دلیل مخالفتت رو درک می کنم ، شیرو
. ولی فعلا بهتره طبق نقشه ی رین عمل کنیم
. ای کاش می تونستم اینا رو بیشتر شبیه شمشیر های اون بکنم
چرا دارم چرت و پرت میگم ؟
... وقتی که به فوجی - نه ... نه چیزه ، وقتی به فوجیمورا سنسی زنگ زدم تا بررسیش بکنه
. گفت که کوزوکی هنوز توی مدرسه ـست
. که یعنی هنوز روال روزمره ی همیشگیش رو داره دنبال می کنه
. که در این صورت ، به زودی از مدرسه میاد بیرون
رین ، چرا آرچر اینجا نیست ؟
. گذاشتمش خونه بمونه
. دلم نمی خواد زیاد دور و اطراف کستر بیاد
منظورت چیه ؟
. بیاین عجله کنیم
... از اینجا تا معبد ریودو فقط یه مسیر وجود داره
. که کوزوکی مجبورِ از اینجا عبور بکنه
. دام ـمون رو اینجا پهن می کنیم و براش کمین می کنیم
مکان خیلی خوبی ـه ، مگه نه ؟
... چیز خیلی خاصی نیست ، ولی یه میدان جادویی برقرار کردم
. با اینکه هنوز از بیرون میشه ما رو دید ، ولی کاملا عایق صدا هستش
. اینجا بمب هم بترکه ، کسی متوجه نمیشه
خب ؟
. بسیار عالی
... خیلی خب ، سیبر ، در مورد نقشه ی اصلی
! توساکا
. انگاری از راه رسید
. هی ، توساکا ... فکر کنم واقعا کوزوکی نمی تونه باشه
. خب ، تا چند دقیقه دیگه می فهمیم
. شروع می کنم
. صبر کن
. بهت که اخطار داده بودم ، سوئیچیرو
. که هر لحظه ممکنه همچین اتفاقی بیفته ، پس بهتره توی معبد ریودو بمونی
. اصلا هم اینطور نیست
. طعمه هامون رو بدست آوردیم
. خب ، بیا بیرون دیگه ، خانوم جادوگر کوچولوی احمق
. سه ثانیه بهت وقت میدم
. بعد از اون ، جواب کاری که کردی رو بهت میدم
امیا کون ، آماده ای ؟
. وقتی علامت دادم ، شروع می کنیم
. شرمنده
. بذارش واسه یه وقت دیگه ، توساکا
! ها ؟ شیرو
. اوا ، چه جالب
حالا کمی بهتر متوجه شدی که توی چه وضعیتی هستی ، پسرک ؟
توساکا و امیا ؟
. پس فقط ماتو نبود ، شما ها هم ارباب هستید
. شاید جادوگر باشید ، ولی هنوز هم هیچ شانسی ندارید
کوزوکی ، کستر داره تو رو کنترل می کنه ؟
No comments yet. Be the first to leave one.