The first 200 lines.
کسپر؟
تویی؟
با من حرف بزن، کَسپ
من همینجام
کجایی، کسپ؟
کجا؟
حضورت رو حس میکنم
درست همینجام
یه نشونی به من بده، کسپ
جمیلا
« ولینگبورو، بریتانیا، زمین » « وضعیت فعلی: امن »
پس از گذشت چهار ماه از اعلام حملۀ بیگانگان
و عدم برقراری ارتباط با کشتیهای، و تأیید قصدوغرض آنها،
بحران پناهندگان با میلیونها نفر در جستوجوی پناهگاه ادامه دارد
طبیعیه که هنوز عزاداری
عزادار؟ خوابهام تمومی ندارن، مامان
میدونم حالت گرفته، ولی باید صبور باشی
صبور بودهام
اگه صرفاً خواب نباشن چی؟
- میفهمی چی داری میگی؟ - مامان، به حرفهام گوش کن
کسپر هم کارهایی میکرد که با عقل جور درنمیاومد
اون با ذهنش جلوی بیگانهها رو گرفت
بمب هستهای جلوشون رو گرفت نه جِدایبازیهای تو
واقعاً؟ پس چرا هنوز اینجان، هوم؟
روزبهروز بیشتر میشن
پس چرا سلاح هستهای ما هیچ کاری با ستارۀ مرگ اونها نکرد، احمقخان؟
جمیلا!
ببخشید، مامان، ولی...
میتونم حسش کنم. میدونی، کسپر اون بیرونه
یه جوری، یه جایی هستش
اون شاید تنها فرصتمون باشه
مامان، تو هر روز به نجات مردم کمک میکنی
اگه این فرصت رو داشته باشی تا بیشتر از یه چادر بیمار رو نجات بدی چی؟
حتی بیشتر از یه بیمارستان آدم رو نجات بدی
اگه بتونی همه رو نجات بدی چی؟
.رؤیاها از بین میرن، جمیلا ولی روحیهت تا ابد باهات میمونه
همینه که جون ما رو نجات میده
نه جادو و پسری که بین ما نیست
عذر میخوام، ولی اون دیگه فوت کرده
باید برم
اون چیه روی سرت؟
- میخوامش، مامان! واسه حفاظته - بدهش من
مطمئنی؟
باید تکونش بدی، وگرنه دونۀ جو تهش میمونه
چون چگالیش از آب سنگینتره
« میامی، فلوریدا، آمریکا، زمین » « وضعیت فعلی: امن »
باهاش ارتباط برقرار نکردی؟
چی؟
هرچقدر که بخوای میتونی خیره شی
ولی فکر نکنم به جشنمون بیان
دِرین، میشه با اون شوخیهای بیمزهت دست از سر داداشم برداری؟
مهمونیه. توی مهمونی هم نمیتونم خوش بگذرونم؟
حالت خوبه، ترِو؟
خوبم، دارم از مهمونی لذت میبرم
نهخیر، من میفهمم داری دروغ میگی
چون هیچکس از مهمونی لذت نمیبره وقتی گیر شوهر من بیفته
غیر از خودت
لااقل باعث شدن خانواده دور هم جمع بشن، مگه نه؟
یعنی قبلِ اینکه سروکلهشون پیدا بشه، هیچوقت اینطوری دور هم جمع نشده بودیم
مگهاینکه عروسی یا مراسم ختم بوده باشه
الآن که مراسمهای ختم بیشتر از عروسی شده
این بچهها هرچی بود رو خوردن. شیونا، دیگه بستۀ تدارکات نداری؟
ببین، میتونم برم فروشگاه بگیرم، خالهجون
اوه، ما کل آذوقههامون رو تموم کردیم، عزیزم
اشکال نداره. من کوپن دارم. میدونی، میتونم ملزومات رو جمعآوری کنم، خب؟
«جمعآوری ملزومات»
دوباره مثل سربازها حرف میزنی
عادتهای قدیمی
خب، بجنب پس. وگرنه شروع میکنیم به خوردن چمن
جوردن افتاد توی پُرعمق!
- کمک! نمیتونه نفس بکشه - جوردن!
جوردن!
جوردن!
جوردن! جوردن! دِرین!
یالا. یالا. هی، هی
- وای خدا! وای خدا، دِرین! - یالا
- نفس نمیکشه، دِرین! - لطفاً، پسر
- نفس نمی... وای خدا! - نفس بکش. نفس بکش. یالا
طوری نیست. یالا
خواهش میکنم
یالا
برید عقب! برید عقب!
یالا. یالا، یالا
یالا!
- وای، خدا رو شکر! - هی. به هوش اومدی
- به هوش اومدی. هی - عمو ترِو؟
پیش خودت چی فکر کردی، ها؟
میخوای بهشون کمک کنی، ها؟
میخوای کارشون رو براشون تموم کنی؟
- باید مراقب خودمون باشیم! باشه؟ - ترِوانته!
شنیدی چی گفتم؟ شنیدی؟
شنیدی چی گفتم؟ من رو ببین!
- من رو ببین! - نه! ترِوانته، فوراً تمومش کن!
اون پسر منه! بس کن!
معذرت میخوام
معذرت میخوام
چهت شده تو؟
میرم غذا رو بگیرم
جوردن. جوردن، عزیزم، خوبی؟
حالت خوبه؟ خوبی؟
خوبه. خیلیخب، خیلیخب
ترجمه از مرتضی لکزایی و امیر فرحناک :. Morteza_Lkz & Amir Farahnak .:
اینطرف!
مگه نمیبینی این آذوقۀ ماست؟
- اینجا! اینجا - اینجا!
اینجا! من! اینجا!
ایول!
گَردپاشها!
آتشگیره!
« مناطق ممنوعه - تخلیۀ فوری »
آهای!
چیکار میکنی؟
- خواهش میکنم. قصد آزار ندارم - جدی؟
- پس اون خون چیه؟ - خون منه
با قفل اونجا دستم بُرید
معذرت میخوام. فقط باید به خانوادهم غذا بدم
مجبور شدیم خونهمون رو تخلیه کنیم به حومۀ لندن، وقتی...
آره، میدونم. نقشه رو دیدم. میدونم قرمز شده
مثل ماه
مگه ماه چی شده؟
سربازها داشتن هاگها رو میسوزوندن
باد وزید و هوا رو سمی کرد
ماه قرمز شد. کل شب قرمز و خونین، انگار که...
آتیشش داده باشن
دختربچهم پرسید خورشید وسط شب چیکار میکنه
پرسید شاید میترسه در طول روز توی آسمون تکوتنها باشه
لطفاً، فقط چندتا چیز برای خانوادهم بردارم. لطفاً، التماس میکنم
فقط چیزی که لازم داری بردار
قوانین رو میدونی. صحبت ممنوع، حداکثر نیم ساعت
مرسی
هی، اون چی بود؟
- چی شده؟ - خدا
کسپر؟
میلیاردها نورون در اوج هماهنگی حرکت میکنن
میتسوکی
اونها
« تشنج بهخاطر تصاویر ذهنی بیگانهها »
سلام؟
- سلام. برگشتی - هی، بقیه کجان؟
خب، خیلی دیر کردی...
اوه، عجب!
خیلی دیر کردی، ولی مهمونی یهخرده قبل تموم شد
جوردن چطوره؟
وحشتزده
- حدود یه ساعت پیش خوابوندیمش - خوبه
نمیخوام
دربارهش حرف نمیزنیم؟
منظورت چیه؟
خشمت رو سر جوردن خالی کردی
اوه، پسر
شرمندهام
لیرا زنگ زد
یا تو به لیرا زنگ زدی
اوه، حالش خوبه
نه، هنوز خونۀ عموش توی پنساکولاست
- هنوز هم نمیخواد باهام حرف بزنه، آره؟ - خب، چه انتظاری داری؟
از اونسرِ دنیا خودم رو به خاکوخون کشیدم که فقط بتونم برگردم پیشش، باشه؟
اون هم بابتش دوستت داره
همهمون دوستت داریم
ولی میدونی که تو هیچوقت...
هیچوقت واقعاً برنگشتی
قضاوتت نمیکنم، ترِو
لیرا دربارۀ دفتره بهم گفت، دربارۀ پسره
بهم هشدار داد که هنوز درگیر یه جور جنگ هستی
میبینم چهجوری به آسمون نگاه میکنی
جوری که گاهی اوقات از پنجره بیرون رو میبینی
میدونم هنوز بهدنبال غیرممکنهائی
بعضیهامون فقط میخوایم
هرچی زمان روی زمین برامون مونده رو بهدور از شیاطین بگذرونیم
انگارنهانگار که واقعاً اینجان
و مهمونیگرفتن و انگار که همهچی مثل سابقه
من دنیایی که داریم توش زندگی میکنیم رو میشناسم، دنیایی که پسرم توش زندگی میکنه،
فقط ممکنه همون دنیایی نباشه که تو توش زندگی میکنی
چمدونت رو بستم
بهخاطر اینکه سر جوردن داد زدم؟
چون سر جوردن داد زدم، داری بیرونم میکنی. خدایی؟
میدونم وقتی از اینجا بری، کجا میری
میدونم میری دنبال جواب بگردی
میدونی بلاهایی که اون بیرون ممکنه سرت بیاد، نیمهجونم میکنه
پس این حرف رو با تمام عشق قلبیم میگم
برو
برو توی جنگت مبارزه کن
امیدوارم چیزی که دنبالشی رو پیدا کنی. از ته دل میگم
دوستت دارم
جم؟ جم، غذا حاضره!
جمیلا
جم؟
میدونم دردآوره
میدونم این چیزی نیست که بخوای بخونی
از خطرهای اون بیرون آگاهم، و میدونم که ترسیدی
من هم میترسم
ولی نمیتونم دست روی دست بذارم و کاری نکنم
نمیتونم قایم بشم و وایستم که دنیا به پایان برسه
هرقدر هم که اون بیرون سخت باشه، سختترین قسمتْ ترککردن خونهست
ترککردن شما
ولی میرم بیرون بهدنبال رؤیاهام،
حتی اگه رؤیایی بیشتر نباشن
ولی این جِدایبازی ممکنه تنها چیزی باشه
که سیارهمون رو نجات بده
دارم میام، کسپ
No comments yet. Be the first to leave one.