The first 200 lines.
قسمت بیست و نهم-
تو انباری تاریک
زندانیم میکردی
حتی بهم غذا هم نمیدادی
میدونی چقد ترسیده بودم؟
"اگه یادش بره و همین جا ولم کنه چی؟"
از گشنگی دیگه ذهنم خالی میشد
انقدر ترسیده بودم که ممکن بود بمیرم
از همون وقت از محیط های بسته میترسیدم
فقط کلاس پنجم بودم
همش 12 سالم بود
بیخیال
ما که برادر واقعی هم نیستیم
یادت رفته؟
بچه که بودم بخاطر خیس کردن رختخوابم
همش میزدیم و تنبیهم میکردی
حتی نزاشتی درس بخونم
همش مجبورم میکردی کارای خونه رو بکنم
همیشه با اون بهتر از من رفتار میکردی
کسی که
گند زد به زندگیم، تویی اوپا
همیشه ازم سوء استفاده میکردی
حتی اگه دوازده تا کبدم داشتم
یکیشم به تو نمیدادم
همونطور که میدونید اوپا سرطان کبد داره
خوشبختانه اگه پیوند بگیره، میتونه زنده بمونه
اما وقت زیادی نداره
از همتون خواستم تا دور هم جمع بشیم
چون هممون یه خانواده ایم
تنها خانواده اش
میتونه نجاتش بده
هیچ کس به تنهایی نمیتونه قوی باشه
ما باید از هم حمایت کنیم
یه خانواده ی حقیقی
تو مصیبت ها خودشونو نشون میده
خلاصه اش کنین
در حال حاضر، کسانی که آزمایش
مطابقت دادن، من و هواسانگیم
چرا باید همچین آزمایشی انجام بدیم؟
اگه من و هواسانگ با هم کبد بدیم
اوپا زنده می مونه
کبد کیک برنج نیس که بخوای نصفش کنی
-خودت تنهایی بده -اگه میتونستم تنهایی بدم
-تا حالا داده بودم -به ما سه تا...
کودن که هیچی نگفته
به جونگ سانگ عزیز دردونه اش گفته
یعنی ما براش حکم برادر خواهری نداریم
خواهشِ چی؟
اوپا به منم حرفی نزده
خودم متوجه شدم
پس خودتم تنهایی بهش برس
نه اینکه نخوام کبدمو بهش بدما
کُفری ام
کُفری ام که تا آخرشم
دارین تحقیرم میکنین
شاید منو یه احمق کودن
فرض کرده باشین
که ازم آزمایش بگیرین
من حیوونم؟
باید بهم می گفتی، عفریته
چرا جوری رفتار کردی انگار
بدن من مال خودته؟
من درک میکنم، عمه خانم
منم خیلی عصبانیم، اما...
الان وقت نمک رو زخم پاشیدن نیست
عمه خانم، اوپاتو نجات بده
از دوست و آشناها هم هستن که
میخوان اهدا کنن، ولی نمیتونن
تو که هم خون ما نیستی، پاتو از این قضیه بکش بیرون
اگه تو نمیتونی
-عمو خان -منم...
اگه تو تیمارستان زندانیم نمیکرد
اول از همه پا پیش میزاشتم
چطور تونست بدون اینکه چیزی بهم بگه
منو بزاره اول لیست اهدا کننده ها؟
فرستادت به بیمارستان روانی
تا کمکت کنه
فکرت همش درگیر آدم کشتن بود
هنوزم کلی قرض و قوله داری
اما هنوز عقلت نیومده سر جاش
چاره ی دیگه ای نداشت
از پس تو یکی برنمیام
حالا بعدا راجع بهش حرف میزنیم
اول بیاین روی نجاتش فکر کنیم
داداشتون کارای خوب زیادی انجام داده
به کارای بدش فکر نکنین
فکرشو کنین که
برای بزرگ کردن شما دونسنگاش، چقدر جون کنده
حتی بعد اینکه قضیه ی سرطانشو فهمید
هیچ حرفی به شماها نزد
و همشو ریخت تو خودش
کسی که کبدتونو ازتون میخواد، منم عمو خان
همش میگی باید جون اوپا رو نجات بدیم
داری
سرمو شیره میمالی؟
انگار خواهر واقعیت نیستم
میترسیدم نه بگی
اما هنوزم رابطه ی نزدیکی با هم داریم
هنوزم انگار هوش و حواست نیومده سر جاش
هر حرفی بهت زدم، پس میگیرم
سر زندگی اوپا بحث نکن
برای نجات اوپا، هر دوتون باید چک آپ بشین
تا کبدمونو اهدا کنیم
همین حالا باید تصمیم بگیریم
من نمیدم
هیچوقت که خیرش به من نرسیده
و همیشه تحقیرم میکرده
حتی روی سینه ام هم جای سوختیگه
چطور میتونی بهم بگی برم زیر تیغ جراحی؟
جای سوختگیت چیکار این جراحی داره؟
عفریته
با حرف حلش کنین
این مگه با حرف آدم میشه؟
تو رو خدا تمومش کنین
اوپاتونو نجات بدین
بهتون التماس میکنم
چرا همچین میکنی؟
بابت غذایی که تو رستوران برام خریدی
هیچ کاری نمیتونم بکنم
اینو پس بگیر، عفریته
تمومش کن
پس وسانگُ پیدا کنین
دست به وسانگ نمیزنین
وسانگم موافقت نمیکنه
فرستادش به یتیم خونه
همیشه هم رختخوابش خیس میکرد
شبا کابوس میدید و گوله گوله اشک میریخت
روزی که فرستادش یتیم خونه
با چشم گریون فرار کرد
فقط شش سالش بود
دستای داداشتو دیدی؟
دستای اوپاتو دیدی؟
من بخاطر دستاش بود که تصمیم گرفتم باهاش ازدواج کنم
اون دست ها
همه سختی هایی که از سر گذرونده بود، رو داد میزدن
چقدر سخت جون کنده
اون دستها هیچ معنی ای براتون ندارن؟
بخاطر خطوط روغن روشون
هیچوقت نمیتونست دستشو به بقیه نشون بده
حتی بچه شم بخاطر اون مذمّت اش کرد
زندگیشو فدای شما دونسنگاش کرد
همش میگی که
چقدر از دستش ناراحتی
وقتی تو 12 سالت بود
فقط هفده سالش بود
وقتی داشت به وسانگ غذا میداد
و بزرگش میکرد، همش 18 سالش بود
چه انتظاری از یه بچه داشتین؟
واسه چی انقدر ناراحتین؟
معلومه که نمیتونست مثل بقیه ی پدر مادرا
بزرگتون کنه
اونی، تو وکیل وصیشی؟
میخوای کبدمونو از چنگمون دربیاری
تو دیگه از حد گذروندی
راستشو بگم
اگه شماها نبودین
هیچوقت مریض نمیشد
شما دو تا از همه بدترین
کسی که اوپا رو عذاب میداد تو بودی، اونی
همش به جونش غر میزدی
از دست ما نه، از دست تو مریض شد
خودت میتونی بهش اهدا کنی
هی، روانی ها
نجاتش بدین
فورا کبدتونو بهش بدید
اون خودشو فدای شماها کرد
حتی اگه ته دلتونم نمیخواین
نمیتونین حداقل به زبون بگین بهش میدین؟
شماها باید سر اینکه کدومتون اهدا کنه، بیفتین به جون هم
چطور میتونین اینطور رفتار کنین؟
واقعا بدجنسین
خودمم میدونستم که فقط عذر و بهانه میتراشین
اگه واقعا میخواستین اهدا کنین
هر طور شده، بهش میدادین
خودتونو به آب و آتیش میزنین که بهش ندین
دارین بهانه های بنی اسرائیلی میتراشین
زن داداش، مواظب حرف زدنت باش
نتونست چند تا بچه داشته باشه
نتونست بره مسافرت هوایی
و یه زندگی خوب دست و پا کنه
خودشو فدای شماها کرد
چطور میتونین اینکارو بکنین؟
سر من جنگ و دعوا نکنین
کبد هیچکدومتونو نمیخوام
نمیخوام
خودم مشکلمو حل میکنم
شماها نگران نباشید
باید برید
عمو خان، عمه خانم
تو هم باید بری
بعدا با هم حرف میزنیم، اونی
چطور تونستن؟
وسانگ حتی جواب گوشیشم نمیده
دونسنگات چطور میتونن اینطور برخورد کنن؟
مطمئنی اینا همون
دونسنگای عزیز کرده تن؟
گفتی هر کاری از دستشون بربیاد، برات میکنن
از راهنمایی تا حالا
سی سال تمام از عمرتو وقف اونا کردی
اینه جوابت؟
No comments yet. Be the first to leave one.