冒険者になりたいと都に出て行った娘がSランクになってた
The first 156 lines.
رسانهی آیوفیلم تقدیم میکند
ارائهای از رسانهی آیوفیلم
برگشت رنک اس از خونه رفت و به عنوان یک ماجراجوی دخترم
"پدر و دختر با افراد جدیدی آشنا میشوند"
قسمت 9
قسمت بعد
"شرور پر جنب و جوش"
تکون نخور صدات در بیاد سرتو بریدم
اینجا چیکار میکنی؟
به خاطر کارایی که تو بوردو کردی نبخشیدمت
خب که چی؟ میخوای مارو بکشی؟
اگه این بهترین کاریه که میشه کرد...
لطفا! بیاکو رو نکش!
خفه شو. چون که بچه اید قرار نیست بهتون رحم کنم
هرکاری بخوای میکنیم تا مارو ببخشی
خواهش میکنم از جونش بگذر
داره پول خانواده هایی که که بهشون جادو فروخته بوده رو برمیگردونه
به محض اینکه این کارو انجام بدیم، به بوردو میایم تا همچیو حل و فصل کنیم
توقع داری اینو باور کنم؟
نه، توقع ندارم فقط دارم از شرافت اون دفاع میکنم
نظرمو عوض کردم
ولی هنوز نبخشیدمتون
ولی نمیتونم مردی رو بکشم که حتی نمیخواد از خودش دفاع کنه
خیلی ممنون
کلی سوال ازت دارم
خدای من، چند نفر از شما متنفرن؟
اونا از گروه تفتیش
دیوان مقدس لوکرشی هستند
جادو و داروهای سحرآمیز خودآگاهیشون رو ازشون گرفته
تا وقتی بمیرن حمله میکنن
باید بکشیمشون
از این وضع خوشم نمیاد
کشتن مردم واقعا برام راحت نیست...
با من بیاید. کلی سوال ازتون دارم
خب، این گروه تفتیش چیه دیگه؟
یه انجمن زیرزمینی از دیوان مقدس لوکرشی هستند
که بطور مخفیانه به مرتد ها و کسایی که دیوان مقدس رو زیر سوال میبرن رسیدگی میکنه
و چرا دنبالتونن؟
وقتی این قضیه شروع شد که پدرم
یه اسقف لوکرشیا درگیر یه مبارزه بر سر قدرت شد
به اشتباه متهم شد و مرتد شناخته شد
واسه همین تو شبیه یه قدیس مرتد رفتار میکردی
تا انتقام پدر و مادرت رو بگیری؟
من به چیزی که گفتم ایمان داشتم
واسه همین اون کارا ازم بر اومد...
ولی بعد از اینکه حلقه ام رو گم کردم تصمیم گرفتم تمومش کنم
من از فرقه وینا متنفرم
ولی فکر نمیکنم پدر یا مادرم موافق این انتقامجویی باشن
ولی با این وجود، پدر فوت شده سرن رو از گور کشوندی بیرون؟
کنت مالتا بود که بهمون دستور داد تا از کنت فوت شده بوردو استفاده کنیم
اگه... اگه این کارو نکرده بودم، اونوقت...
اگه پدرم بود تو همچین موقعیتی چیکار میکرد؟
فکر نمیکنم به این زودی میبخشیدشون
ولی از طرفی هم فکر نمیکنم به یه بچه خیلی سخت میگرفت
تو بدجوری آسیب دیدی
بعضی از مردمی که پولشون رو پس دادم به خاطر دروغگو بودنم کتکم زدن
بیاکو تو همچین موقعایی همیشه میاد نجاتم میده، ولی خب بازم....
نمیتونم همینجوری بدون هیچ مراقبتی رهات کنم و کلی هم سوال ازت دارم
امشبو اینجا بمونید
شاید تو خواب کشتیمت
فکر کردید میتونید منو بکشید؟
موهای قشنگت بهم ریخته
فردا میبرمت حموم
چی؟ ولی...
هنوز نبخشیدمت تا وقتی که برسیم به بوردو
میگم
چیه؟
تو میتونی تلپورت کنی، درسته؟
اون یه طلسم قرضی بود
حالا که ازشون جدا شدم، نمیتونم اجراشون کنم
جدی؟ اینجوری که به هیچ دردی نمیخوری
ببخشید دیگه
مهم نیست. تا وقتی به بوردو برسیم ازتون محافظت میکنم
تا بتونید اشتباهاتتون رو درست کنید
حتما!
با چه جرئتی ادای خونسرد بودن در میاری!
از اینکه منو دست کم گرفتی پشیمون میشی!
اون نمیفهمه...
هرکاری دلت میخواد بکن. من به راهم ادامه میدم!
باورم نمیشه!
شما دوتا اینجا چیکار میکنید؟
کل شب خبری ازتون نبود. گفتیم شاید اتفاقی افتاده باشه
که اینطور. یعنی انقدر وقت گذشته؟
این فضای غیر عادی حتما روی گذر زمان هم تاثیر گذاشته
اینجا چخبره؟
بانو مارگریت!
باید کمکش کنیم!
نه، باید خودش از این قضیه درس بگیره
نگران نباشید. اون موجود اونقدری قوی نیست که بتونه بکشتش
اون بچه یه شاه شیطانه؟
حقیقتش هیچ خصومت و بدجنسی ای ازش حس نکردم
مارگریت هم چیز زیادی متوجه نشده
من میترسم
اینجا چیکار میکنید؟
بعدا حرف میزنیم. لرد گراهام!
الان زوده! هنوز میتونم باهاش مبارزه کنم!
مارگریت
منطقی باش
باید عقب نشینی کنیم ادامه دادن این مبارزه هیچ فایده ای نداره
چیزی متوجه شدی؟
این آقا کوچولو فقط یه بچه ترسیده اس
فقط داره سعی میکنه از خودش محافظت کنه همین و بس
همین فکرو میکردم
دانکن، وقت رفتنه
حله!
من آخرین نفر میام
خیلی تنهام...
عجب دختر دردسرسازی
امیدوارم درسشو گرفته باشه
منم تو همچین موقعیتی بودم، لرد گراهام
من بزرگش کردم و یادش دادم چجوری شمشیر به دست بگیره
از بچگیش خیلی زرنگ و باهوش بود
همیشه دوست داشت به داستانای من گوش بده
ما الف ها خیلی به خودمون توجه نداریم
ولی با این حال مارگریت همیشه دنبال شناخته شدن و سری تو سرها درآوردنه
البته، الف هایی که جنگل رو ترک کردن تنها زندگی میکنن
حتی اگه برگردن، زمان میبره تا دوباره بین دیگران پذیرفته بشن
اینو میدونم چون خودم تجربش کردم
واسه همینه که همش بهت میگم سرت تو کار خودت باشه، عمو!
پس بیدار شدی. حالت چطوره؟
حالا که همچی طوری پیش رفت که میخواستی، راضی شدی؟
چرا همیشه انقدر بدبینی؟
این رفتار نسنجیده ات—
به اندازه کافی سخنرانی هات رو شنیدم!
نباید حرکت کنی! زخمات هنوز خوب نشدن!
شرط میبندم شما هم خوب منو مسخره کردین و بهم خندیدین
با دیدن یه احمق بی ملاحظه که اینجوری شکست میخوره بهتون خوش گذشته!
کافیه!
آقای دانکن و آقای بلگریو جفتشون نگرانت بودن
چجوری میخوای شهرت و محبوبیت بدست بیاری
وقتی همه رو از خودت دور میکنی؟
بانو مارگریت!
ولش کن، آقای دانکن
عجب دختر احمقی
آقای بلگریو؟
منم یه دختر دارم میفهمم چه حسی داری
الان ته دلت از خودت ناراحتی
ولی...
ما بعضی وقتا بخاطر کسی که دوستش داریم پامون رو میکنیم توی یه کفش
میخوای این یه موردو بسپاریش به من؟
لطف میکنی
چی میخوای؟ نیازی به دلسوزی تو ندارم
به این دلیل اینجا نیومدم گفتم یکم باهم حرف بزنیم
من جرفی با تو ندارم
من خودم شمشیرزن کوچکی بیش نیستم
برای مهارت زیادت با شمشیر خیلی احترام قائلم
من همش هیجده سالمه نیازی نیست انقدر با من مودب باشی
جدا؟ خب پس یکم راحت تر باهات حرف میزنم
تو به دخترت یاد دادی چجوری از شمشیر استفاده کنه؟
اصلا اونقدرا کارت درست هست؟
نه. دخترم ذاتا استعدادشو داشت مثل تو
حتی بدون آموزش های لرد گراهام تو جنگجوی فوق العاده ای میشدی
اشتباه نکن. من استعدادمو انکار نمیکنم
ولی من فقط به این خاطر انقدر قوی ام که عموم استادم بود
اگه دختر تو با اون تمرین میکرد حتی قوی تر از الانش میشد
که اینطور. مثل اینکه برای لرد گراهام احترام زیادی قائلی
No comments yet. Be the first to leave one.