The first 100 lines.
،گُرگه ميبره استخون رو، من ميبرم پوست رو .اي سوتسوتکِ من، صفير بکِش و خبرکُن همه رو
،بابابزرگ چي درستکردي؟
«خُب، ميبينين «يورکس چي درستکرده؟
.يه تابوته
اين يه تيکه قوطيحلبيه؟
.ولي نه
.يهجور صافيه - .ولي شکلش متفاوته -
.يهجور صافيه؟ ممکنه .ممکنه يهجور صافي باشه
ميبيني چي درستکرديم؟
.شبيه يه تيکه نونه
!ارباب! ارباب !بيا اين اسب رو بخر
!بابتش پشيمون نميشيها
،لازمه که گلويِ ارباب رو جارو کُنيم اينطور نيست؟
!نه، نه .فقط اختهاش کُنين
!اختهاش کُنين! اختهاش کُنين !اختهاش کُنين
.ما يه اسبِ نرِ جوونِ ديگه هم داريم
!اختهاش کُنين !اختهاش کُنين
مجبورم من بيدار شوم ... زودصبحگاهها
و آتش ميخوابد ... به همان زوديها
ميدرخشند بس فروزان ... شعلهها
ميجهند و ترقترق ميکُنند ... جرقهها
و خيره ميشوم من ... آتش را
و فرو ميروم .در غم و اندوهها
... فرشتهيِ مقرّب
... «جبرئيل»
... فرستادهشد ... از جانبِ ... خدا
... به شهري
... «در «جليليه
... «بنامِ ... «ناصريه
... تا نزدِ باکرهاي برود ... مريم»نام»
.بابِ سوم ... و آن مُغانِ حکيمِ اهلِ مشرقزمين
بابِ سوم. و آن مُغانِ حکيمِ اهلِ مشرقزمين ... عيسي»يِ نوزاد را در خانهاش ملاقاتنمودند و»
.چُرتم بردهبود
گرهزدم قايقم را ... به خيزرانها
و بستم توسنِ خود را ... با اليافِ ساقهها
... و صعود نمودم از تپهها
.تا بجويم دختري زرّينگيسو را
.نمک رو بده بهم .نون رو هم همينطور
،«يانچيش» .اينجوري زُلنزن
.درست عينهو يه خوکه
.درست عينهو يه حيوونه
مگه مشکلش چيه؟
.يانچيش»، همراهمون بيا. داريم ميريم تالاب» نميتوني بياي؟
.بپر بالا
.منو محکم بچسب
اصلاً چرا ما به زمستون احتياجداريم؟
.خُب چونکه ضروريه
،درست همونجور که برايِ هر روز، يه شب وجود داره .به همون ترتيب، برايِ هر تابستون هم، يه زمستون هست
آخه هر کسي نياز به .يه زمانِ استراحت هم داره
،مثلاً خودت در طولِ روز، ميدوي اينطرفاونطرف .و موقعِ غروب احساسِ خوابآلودگي ميکُني
،گُلها و درختها هم تويِ تابستون شکوفهميدن .تا سيب و توت فراهمکُنن
اونها کار ميکُنن و بنابراين .به زماني برايِ استراحت هم احتياجدارن
و موقعيکه درستحسابي خوابيدهباشن، اونوقت فقط کافيه .تويِ بهار نگاهشونکُني تا ببيني چطورين
ميدوني چيه؟ .الان يادتميدم چطور پيانو بزني
.گوشکُن
.درست مثلِ يه اردک !قات قات
دردي هم احساس ميکُنه؟
اگه دردي احساس ميکرد .جيغ ميکِشيد
!تمومشکُن
،«يورکس» تو گدا هستي؟
.شايدم يه اربابم
،اگه تمامِ اعضايِ بدنت رو صحيحوسالم نگهنداري .اونوقت گدا ميشي
.يه گدا
،ولي ميتوني اين کارد رو با پرتابکردن فروکُني تويِ اون در؟
.خودتم نميتوني
.نخير، ميتونم - .نه، نميتوني -
.اصلاً بيا رويِ موهات شرطببنديم - .باشه -
،اگه بتونم اينو فروکُنم تويِ در .اونوقت 3 رشته از موهاتو ميکَنم
.خيلهخُب
.انگشتت رو بذار اينجا
.تو هم تُفکُن
نميتونم موهاتو .تويِ چنگم نگهدارم
،گُرگه ميبره استخون رو، من ميبرم پوست رو .اي سوتسوتکِ من، صفير بکِش و خبرکُن همه رو
،«خُب «يانچيش .حالا ديگه مجبوري بدونِ پدر زندگيکُني
آواز خواندم من ... بر فرازِ اين تپهها
تا که ببرد باد ... با خود صدايِ مرا
به درگاه خانهيِ آن .مردِ جوانِ خوشسيما
،پس همچنان بخوان آواز ... اي دوشيزهيِ زيبا
همچنان بخوان آواز ... با آن صدايِ خوش و پُر از تحريرها
چرا که 9 برادرِ من همينک .گوش ميدهند آوايِ تو را
!«هي، «يانچيش
چي شده؟ ترسيدي؟
.آخه نيشم ميزنن
،اگه زنبور نيشتزد .تو هم متقابلاً نيششبزن
.بگيرش .داخلش شهد هست
.يالا مکِش بزن
من خودم به استفراغِ اين حشرات .علاقهاي ندارم
مثلِ عسل شيرينه، ها؟
!اوه، يه پسر تويِ حمامه
!بيشعورهايِ کودن .انگار تابحال پسر نديدن
،«برو «يانچيش .و حسابي بذار دنبالشون
بود برايِ يکسال ... يانيس» در راه»
و سرانجام آن شب ... رسيد به منزلگاه
بود برايِ يکسال ... يانيس» در راه»
و سرانجام آن شب ... رسيد به منزلگاه
.«شببخير، اي مادرِ «يانيس بودي در انتظار آيا بچههايِ «يانيس» را؟
بودي در انتظار آيا بچههايِ «يانيس» را؟ ... خستهگشتهاند مرا اين دستها
«از حملِ گُلهايِ «يانيس .در شبانگاه
نگاهکُنين، ارباب«يانيس» خودشو مثلِ .يه دستهگُل آراستهکرده و ايستاده اونجا
«روزهنگام رفت قدمزنان «يانيس ... بسويِ آن ديگر تپهها
No comments yet. Be the first to leave one.