The first 200 lines.
«مارگو بمبرو» از سال 1974 گم شده.
کتابی بود که توسط مردی به اسم «کارل اوکمن» نوشته شده بود.
اسامی افرادِ زیادی توی اون کتاب بود که مامان (مارگو) رو میشناختن.
از بین افرادی که باهاشون صحبت نکردیم، «استیو داوثویت» مونده...
- اون یارو که پیراهن پوشیده، کیه؟ - تو یه زنِ متاهلی.
باید درست رفتار کنی.
مارگو دکتر خِبرهای بود. کارش رو خوب بلد بود.
آره به گمونم.
و برای شبی که دکتر بمبرو گم شده، هیچ عذر و بهونهای نداری که کجا بودی؟
جادو جمبل بلد نیستم من، خب؟
تالبوت دنبالِ یک قاتل سریالی بوده.
به نظرم احتمالا چیزی پیدا کرده.
«سی. بی. استرایک؛ خون مشکلدار» «فصل پنجم، قسمت پایانی»
استیو داوثویت برای درمان به دکتر بمبرو مراجعه کرد.
اظهار به رنج کشیدن از دردهای شکمی و سردرد داشت.
توی شش هفته، شش جلسه بهش نوبت ملاقات داد.
بازرس تالبوت به دنبال یک قاتلِ سریالی بود.
همچنین دنبال یک الگو هم بود.
از نظر ما قبل از اینکه مریض بشه، چیز مهمی دستگیرش شده بود.
تالبوت، استیو داوثویت رو به سه مرگ متصل کرده.
جوآنا هموند که متاهل بود اما با داوثویت رابطه داشت.
با خوردن آفتکش صنعتی فوت کرد.
حکم دادگاه بر خودکشی بوده، اما روی صورت و گردنش
رد کبودی وجود داشته.
احتمال داره که کسی بیهوشش کرده باشه و آفتکش رو توی دهنش ریخته باشه.
صبر کن ببینم. کبودیهای مشخصی داشته و کسی پیگیرش نشده بوده؟
شوهرش همیشه کتکش میزده.
کبودیهای قدیمیتری روی کل بدنش بود.
حتما فرض کردن که چنین چیزی عادی و معموله.
چندین بار. این آخرین قربانیه که
تالبوت بهش لقب جولی دابلیو داده.
یک سال بعد از اینکه مارگو مفقود شد، استیو داوثویت اسمش رو به استیو جکز
تغییر داد و توی اردوگاه گردشگری بکستون مشغول به کار شد.
با «جولی ویلکز» وارد رابطه شد که مدت کوتاهی بعد، در حالت مستی،
جسدش توی استخر اردوگاه پیدا شد.
مرگ سومی که بهش متصل شده.
با کمک شما میتونیم پیداش کنیم.
بعد از مرگ جولی ویلکز، غیبش میزنه.
من که کل اینترنت رو واسه پیدا کردنش زیر و رو کردم.
قبلا اسمش رو به استیو جکز تغییر داده بود. ممکنه دوباره تغییر اسم داده باشه.
خب برای تغییر اسم هیچگونه منعی وجود نداره.
کارکنان بیمارستان فکر میکنن داوثویت برای مارگو
یک بسته شکلات فرستاده.
و از نظر ما این همون بستهی خالیه.
به عقیدهی ما نظافتچیشون قبل از اینکه پلیس دفترش رو بگرده،
سطل زبالهـشون رو خالی کرده.
بنابراین مشخصا مارگو دور ننداختدش، با اینکه حتی یک بستهی خالی بوده.
حالا گلوریا کانتی یادشه تقریبا یک ساعت قبل از اینکه مارگو بره،
این بسته رو دستنخورده روی میز مارگو دیده.
از نظرش چیزی توی شکلاتها ریخته بودن؟
یه جای داستان بو داره.
موضوع اینه که اگه قراره توی شکلات مواد بریزی، چطوری دوزش رو انتخاب میکنی؟
از کجا میخوای بدونی که چندتاش رو میخوره یا اصلا قراره با خودش ببره
به خونه یا بندازتشون دور؟
نمیفهمم اگه زمانبندی حائز اهمیته، چطوری میشه با اون همه متغیر
برنامهریزی کرد. و واقعا هم زمانبندیِ مهم بوده.
از این موضوع مطمئنیم، چون از اونجا رفت و دیگه هرگز به میخونه نرفت.
همچنین ادعای اون شاهدی که دو نفر رو در حال کشمکش دیده، از نظرمون معتبره.
حتی اگه شکلاتها رو نمیخورد، داوثویت میتونست
منتظر بمونه و بهش حمله کنه.
با استفاده از چیزی، مهارش کنه.
میخواید یه نگاهی به بسته بندازیم؟
بله، اگه بشه که عالیه.
شرمنده اثرانگشتـمون روش هست.
قراره با کارکنان بیمارستان صحبت کنیم.
داوثویت توی ویدیویی که
دکتر گوپتا از جشن کریسمس گرفته، دیده شده،
پس قطعا مهمون کسی بوده.
اما هر کمکی از سمتِ شما...
به بچهها میگم روش کار کنن.
گفتم داوثویت یه کثافتِ مزخرف بوده، درسته؟
میخوام چند تا سوال درمورد استیو داوثویت بپرسم.
استیو مردِ فوقالعادهای بود.
توی محلهام زندگی میکرد.
همیشه چیزهای خندهداری میگفت.
مردی که میتونه بخندونتت رو دوست دارم.
ناگفته نمونه که مشکلات خودش رو داشته، درسته؟
وقتیکه... همون خانم فوت شد.
- کی؟ - دوست دخترش، جوآنا... نمیدونم چی.
موضوع اینه که متاهل بود.
خودش رو کشت و سه بچه رو به امون خدا ول کرد.
و ملت استیو رو مقصر میدونستن.
وقتی مارگو غیبش زد، وضعیت استیو چطوری بود؟
گمون نکنم دیده باشمش.
گذاشت رفت.
ناپدید شد.
حتی خداحافظی هم نکرد.
فکر میکردم با همدیگه دوستیم.
ایدهای دارید که کجا رفته؟
نه.
البته یه نوشیدنیی دوست داشت.
و اشخاصی مثل ایشون زیاد دووم نمیارن.
استیو...
در همین حد میتونم بگم، که یکمی اهل لاس زدن بود.
جلو میزم وامیستاد و خیره به اونجاهام نگاه میکرد.
تا حالا استیو برای مارگو هدیه فرستاده بود؟
خب وقتی بستهی شکلاته رسیده بود من اونجا بودم،
و مستقیما توی سطل زباله خالیشون کرد،
درست جلوی چشم ما،
انگار که همهچیز رو فراموش کرده.
موضوع اینه که خیلی آدم دوروییـه،
چون وقتیکه دید کسی نگاهش نمیکنه،
رفت و همهاش رو از توی سطل زباله درآورد. خودم دیدم که این کار رو کرد.
موضوع شکلاتهاست، مگه نه؟ چون واقعا فکر نمیکنم
از طرف استیو بوده باشه.
و حتی اگه از طرفشم بوده، مارگو دور انداختشون.
یه نگاه بهشون انداخت و پرتشون کرد توی سطل زباله.
چرا باید همچین کاری کنه؟
احتمالا برای اینکه نشون بده از بیمارها هدیه دریافت نمیکنه.
به نظرتون استیو تعداد جلسات زیادی رو با مارگو برداشت
بخاطر اینکه بهش علاقه داشته؟
بله.
آره گمونم.
آخرین باری که اومده بود، من اونجا بودم،
و اونم با مارگو ملاقات داشت و با عجله از اتاقش اومد بیرون.
سلام استیو.
توی وضعیت وحشتناکی بود.
حتما بهش گفتن تبخال داره، نه جن؟
و من فکر میکردم که شاید دست رد به سینهاش زده یا اینکه باهاش خوش گذرونده
و حالا ازش خواسته که بره پی کارش.
آخه شمام باشی حاضر نیستی خونهی بزرگ و باکلاست رو
با یه مردکِ ردّی طاق بزنی، درست میگم؟
چیز دیگهای هست که باید بدونم؟
خب قصد خبرچینی ندارم اما...
...گمونم از نظر مارگو، کارل اوکمن آدم حقهبازی بوده.
مادربزرگش مریضِ مارگو بوده،
و بعد یه جراحی، توی خونه روی تخت افتاده بود.
و بعدش میگن که از پلهها افتاده،
و کارل خونه رو به ارث بُرده.
خب من فقط دارم این رو بهتون میگم چون دارید باهاش کار میکنید.
چی باعث شد چنین فکری بکنید؟
خودش بهم گفت.
چند روز پیش اومده بود و کلی سوال پرسیده بود.
اگه برگشت، راهش نده. هیچ ربطی به من نداره.
من واقعا آخرین صورتحسابت رو درک نمیکنم سائول.
آره، پت میتونه کمکت کنه.
همهچیز رو درک میکنه.
چیزی که نمیفهمم اینه که چرا سه بار هزینهی شام دادی
وقتیکه داشتی نظارت میکردی.
آره. آره، برای نظارت رفتم، و خب خبری هم نبود.
اما حدس خوبی راجعبه دستیار شیفتی دارم.
اون کار رو که تموم کردی.
نه. نه، استرایک دوباره من رو برگردوند روش کار کنم.
ازش بپرس. کارفرما بابت اطلاعات بیشتر، پرداختی داشته.
سربهسرت نمیذارم.
میخوام یه کار خوب انجام بدم. کریسمسهها.
بهش نیاز دارم.
با استرایک صحبت میکنم.
متوجه شدم. ممنون رابز.
میشه رابین صدام کنی؟
همسر سابقم رابز صدام میزد.
و بخاطر این ازش طلاق گرفتی؟
- همهچیز مرتبه؟ - آره.
شرمنده جلسه رو از دست دادم.
- جزئیات مربوط به کارل اوکمن رو داری؟ - آره.
چطور؟ فکر میکنی به پروندهی داوثویت ارتباطی داشته؟
میخوام خفهاش کنم.
- همهجا گفته با ما کار میکنه. - میتونه چنین کاری انجام بده؟
داشته این کار رو میکرده دیگه. بهتره که یه جای عمومی ببینمش،
تا وسوسه نشم یه وقتی خفهاش کنم.
شما دو تا همیشه به دیدن کسایی میرید که یا ازشون خوشتون نمیاد
یا اینکه احتمال قاتل بودنشون هست.
فقط حرفم اینه که توی اکثر شغلها، نوشیدنی خوردن مزیت به حساب میاد.
عذر میخوام. چه خبره؟
مهمونیِ جانی راکبی. مهمان هستید؟
نه، نیستم.
« تنظيـم زیـرنـويـس از: « آرِن زُهرابـی
کورمورن، سر نبش...
میدونم مهمونیِ راکبیـه. آره، حواسم هست.
وقتیکه اوکمن اصرار داشت اینجا همدیگه رو ببینیم، باید شرایط رو بررسی میکردم.
احتمالا واسه کشوندنم به اینجا پول گرفته.
«پسرک سرگردان در گوشهای نوشیدنی خود را میخورد زمانیکه راکبی مهمونی به راه انداخته.»
جوری به نظر میرسه که انگار من اومدم و همهچیز رو به هم زدم.
- اوکدن رسیده؟ - اون پشت نشسته.
بیا.
بریم؟
سلام.
- کورمورن استرایک هستم. ایشون همکارم، رابین الاکوت هستن. - رابین کانلیف نبود؟
حتما با یک نفر دیگه من رو اشتباه گرفتید.
واقعا؟
ساندویچ ویژه و یکی دیگه از این نوشیدنیها بیارید... به حساب ایشون.
شنیدیم به دیدنِ جنیس بیتی رفتید.
بله همینطوره.
دارم به نوشتن کتابِ جدیدم فکر میکنم.
شاید بتونید سخنی چیزی برای جلد کتابم بگید.
آخرین چیزی که ازتون خوندم، مقالهای درمورد استیو داوثویت بود.
استیو جکز.
ازش خوشم میومد.
اما خبرگزاریها نه.
میدونید چرا؟ از ریدن به پرندهها خوشش میاومد
و پرندههام از ریدن بهش. تنها اشتباه زندگیش، همین بوده.
چطوری پیداش کردید؟
یکی از دوستام توی تعطیلات به اردوگاه بکستون رفت و از توی روزنامه
شناختش. من سعی داشتم یه کاری توی روزنامهنگاری پیدا کنم.
بعدش متوجه شدم عجب خبری گیرم اومده.
- از رفتنتون به اونجا، چه احساسی داشت؟ - قاطی کرده بود.
اما باهام صحبت کرد.
گفت که چرا اسمش رو تغییر داده؟
اینکه مشخصه.
روزگار سختی رو پشتسر گذاشته بود و به یک شروع تازه نیاز داشت.
No comments yet. Be the first to leave one.