Strike

Strike

Download Farsi Persian Subtitle

Season 5

Release info

Strike S05E04 - AMZN WEB-DL
A Commentary by starn
★AMZN WEB-DL هماهنگ نسخه ★

Tags

webdl
Published on: 2024-12-28
Downloads: 88
Hearing Impaired: No

Farsi Persian subtitle preview

The first 200 lines.

‫«مارگو بمبرو» از سال 1974 گم شده.

‫کتابی بود که توسط مردی به اسم ‫«کارل اوکمن» نوشته شده بود.

‫اسامی افرادِ زیادی توی اون کتاب بود ‫که مامان (مارگو) رو می‌شناختن.

‫از بین افرادی که باهاشون صحبت نکردیم، ‫«استیو داوث‌ویت» مونده...

‫- اون یارو که پیراهن پوشیده، کیه؟ ‫- تو یه زنِ متاهلی.

‫باید درست رفتار کنی.

‫مارگو دکتر خِبره‌ای بود. ‫کارش رو خوب بلد بود.

‫آره به گمونم.

‫و برای شبی که دکتر بمبرو گم شده، ‫هیچ عذر و بهونه‌ای نداری که کجا بودی؟

‫جادو جمبل بلد نیستم من، خب؟

‫تالبوت دنبالِ یک قاتل سریالی بوده.

‫به نظرم احتمالا چیزی پیدا کرده.

«سی. بی. استرایک؛ خون مشکل‌دار» «فصل پنجم، قسمت پایانی»

‫استیو داوث‌ویت برای درمان به ‫دکتر بمبرو مراجعه کرد.

‫اظهار به رنج کشیدن از دردهای ‫شکمی و سردرد داشت.

‫توی شش هفته، شش جلسه ‫بهش نوبت ملاقات داد.

‫بازرس تالبوت به دنبال یک ‫قاتلِ سریالی بود.

‫همچنین دنبال یک الگو هم بود.

‫از نظر ما قبل از اینکه مریض بشه، ‫چیز مهمی دستگیرش شده بود.

‫تالبوت، استیو داوث‌ویت رو به ‫سه مرگ متصل کرده.

‫جوآنا هموند که متاهل بود اما ‫با داوث‌ویت رابطه داشت.

‫با خوردن آفت‌کش صنعتی فوت کرد.

‫حکم دادگاه بر خودکشی بوده، ‫اما روی صورت و گردنش

‫رد کبودی وجود داشته.

‫احتمال داره که کسی بیهوشش کرده باشه ‫و آفت‌کش رو توی دهنش ریخته باشه.

‫صبر کن ببینم. کبودی‌های مشخصی داشته ‫و کسی پیگیرش نشده بوده؟

‫شوهرش همیشه کتکش می‌زده.

‫کبودی‌های قدیمی‌تری روی کل بدنش بود.

‫حتما فرض کردن که چنین چیزی عادی و معموله.

‫چندین بار. ‫این آخرین قربانیه که

‫تالبوت بهش لقب جولی دابلیو داده.

‫یک سال بعد از اینکه مارگو مفقود شد، ‫استیو داوث‌ویت اسمش رو به استیو جکز

‫تغییر داد و توی اردوگاه ‫گردشگری بکستون مشغول به کار شد.

‫با «جولی ویلکز» وارد رابطه شد ‫که مدت کوتاهی بعد، در حالت مستی،

جسدش توی ‫استخر اردوگاه پیدا شد.

‫مرگ سومی که بهش متصل شده.

‫با کمک شما می‌تونیم پیداش کنیم.

‫بعد از مرگ جولی ویلکز، ‫غیبش می‌زنه.

‫من که کل اینترنت رو ‫واسه پیدا کردنش زیر و رو کردم.

‫قبلا اسمش رو به استیو جکز تغییر داده بود. ‫ممکنه دوباره تغییر اسم داده باشه.

‫خب برای تغییر اسم هیچگونه ‫منعی وجود نداره.

کارکنان بیمارستان ‫فکر می‌کنن داوث‌ویت برای مارگو

‫یک بسته شکلات فرستاده.

‫و از نظر ما این همون بسته‌ی خالیه.

‫به عقیده‌ی ما نظافتچیشون ‫قبل از اینکه پلیس دفترش رو بگرده،

‫سطل زباله‌ـشون رو خالی کرده.

‫بنابراین مشخصا مارگو دور ننداختدش، ‫با اینکه حتی یک بسته‌ی خالی بوده.

‫حالا گلوریا کانتی یادشه تقریبا ‫یک ساعت قبل از اینکه مارگو بره،

‫این بسته رو دست‌نخورده روی میز مارگو دیده.

‫از نظرش چیزی توی شکلات‌ها ریخته بودن؟

‫یه جای داستان بو داره.

‫موضوع اینه که اگه قراره توی شکلات مواد بریزی، ‫چطوری دوزش رو انتخاب می‌کنی؟

‫از کجا می‌خوای بدونی که چندتاش رو می‌خوره ‫یا اصلا قراره با خودش ببره

‫به خونه یا بندازتشون دور؟

‫نمی‌فهمم اگه زمان‌بندی حائز اهمیته، ‫چطوری می‌شه با اون همه متغیر

‫برنامه‌ریزی کرد. ‫و واقعا هم زمان‌بندیِ مهم بوده.

‫از این موضوع مطمئنیم، چون از اونجا رفت ‫و دیگه هرگز به میخونه نرفت.

‫همچنین ادعای اون شاهدی که دو نفر رو ‫در حال کشمکش دیده، از نظرمون معتبره.

‫حتی اگه شکلات‌ها رو نمی‌خورد، ‫داوث‌ویت می‌تونست

‫منتظر بمونه و بهش حمله کنه.

‫با استفاده از چیزی، مهارش کنه.

‫می‌خواید یه نگاهی به بسته بندازیم؟

‫بله، اگه بشه که عالیه.

‫شرمنده اثرانگشتـمون روش هست.

‫قراره با کارکنان بیمارستان صحبت کنیم.

‫داوث‌ویت توی ویدیویی که

‫دکتر گوپتا از جشن کریسمس گرفته، ‫دیده شده،

‫پس قطعا مهمون کسی بوده.

‫اما هر کمکی از سمتِ شما...

‫به بچه‌ها می‌گم روش کار کنن.

‫گفتم داوث‌ویت یه کثافتِ مزخرف بوده، درسته؟

‫می‌خوام چند تا سوال درمورد ‫استیو داوث‌ویت بپرسم.

‫استیو مردِ فوق‌العاده‌ای بود.

‫توی محله‌ام زندگی می‌کرد.

‫همیشه چیزهای خنده‌داری می‌گفت.

‫مردی که می‌تونه بخندونتت رو دوست دارم.

‫ناگفته نمونه که مشکلات خودش رو ‫داشته، درسته؟

‫وقتی‌که... همون خانم فوت شد.

‫- کی؟ ‫- دوست دخترش، جوآنا... نمی‌دونم چی.

‫موضوع اینه که متاهل بود.

‫خودش رو کشت و ‫سه بچه رو به امون خدا ول کرد.

‫و ملت استیو رو مقصر می‌دونستن.

‫وقتی مارگو غیبش زد، ‫وضعیت استیو چطوری بود؟

‫گمون نکنم دیده باشمش.

‫گذاشت رفت.

‫ناپدید شد.

‫حتی خداحافظی هم نکرد.

‫فکر می‌کردم با همدیگه دوستیم.

‫ایده‌ای دارید که کجا رفته؟

‫نه.

‫البته یه نوشیدنیی دوست داشت.

‫و اشخاصی مثل ایشون ‫زیاد دووم نمیارن.

‫استیو...

‫در همین حد می‌تونم بگم، ‫که یکمی اهل لاس زدن بود.

‫جلو میزم وامیستاد و ‫خیره به اونجاهام نگاه می‌کرد.

‫تا حالا استیو برای مارگو ‫هدیه فرستاده بود؟

‫خب وقتی بسته‌ی شکلاته رسیده بود ‫من اونجا بودم،

‫و مستقیما توی سطل زباله ‫خالیشون کرد،

‫درست جلوی چشم ما،

‫انگار که همه‌چیز رو فراموش کرده.

‫موضوع اینه که خیلی آدم دورویی‌ـه،

‫چون وقتی‌که دید کسی نگاهش نمی‌کنه،

‫رفت و همه‌اش رو از توی سطل زباله درآورد. ‫خودم دیدم که این کار رو کرد.

‫موضوع شکلات‌هاست، مگه نه؟ ‫چون واقعا فکر نمی‌کنم

‫از طرف استیو بوده باشه.

‫و حتی اگه از طرفشم بوده، ‫مارگو دور انداختشون.

‫یه نگاه بهشون انداخت ‫و پرتشون کرد توی سطل زباله.

‫چرا باید همچین کاری کنه؟

‫احتمالا برای اینکه نشون بده از ‫بیمارها هدیه دریافت نمی‌کنه.

‫به نظرتون استیو تعداد جلسات ‫زیادی رو با مارگو برداشت

‫بخاطر اینکه بهش علاقه داشته؟

‫بله.

‫آره گمونم.

‫آخرین باری که اومده بود، ‫من اونجا بودم،

‫و اونم با مارگو ملاقات داشت ‫و با عجله از اتاقش اومد بیرون.

‫سلام استیو.

‫توی وضعیت وحشتناکی بود.

‫حتما بهش گفتن ‫تبخال داره، نه جن؟

‫و من فکر می‌کردم که شاید دست رد به سینه‌اش ‫زده یا اینکه باهاش خوش گذرونده

‫و حالا ازش خواسته که بره پی کارش.

آخه شمام باشی حاضر نیستی خونه‌ی بزرگ و باکلاست رو

‫با یه مردکِ ردّی طاق بزنی، ‫درست می‌گم؟

‫چیز دیگه‌ای هست که باید بدونم؟

‫خب قصد خبرچینی ندارم اما...

‫...گمونم از نظر مارگو، ‫کارل اوکمن آدم حقه‌بازی بوده.

‫مادربزرگش مریضِ مارگو بوده،

‫و بعد یه جراحی، توی خونه ‫روی تخت افتاده بود.

‫و بعدش می‌گن که از ‫پله‌ها افتاده،

‫و کارل خونه رو به ارث بُرده.

‫خب من فقط دارم این رو بهتون می‌گم ‫چون دارید باهاش کار می‌کنید.

‫چی باعث شد چنین فکری بکنید؟

‫خودش بهم گفت.

‫چند روز پیش اومده بود و ‫کلی سوال پرسیده بود.

‫اگه برگشت، راهش نده. ‫هیچ ربطی به من نداره.

‫من واقعا آخرین صورت‌حسابت ‫رو درک نمی‌کنم سائول.

‫آره، پت می‌تونه کمکت کنه.

‫همه‌چیز رو درک می‌کنه.

‫چیزی که نمی‌فهمم اینه که ‫چرا سه بار هزینه‌ی شام دادی

‫وقتی‌که داشتی نظارت می‌کردی.

‫آره. آره، برای نظارت رفتم، ‫و خب خبری هم نبود.

‫اما حدس خوبی راجع‌به ‫دستیار شیفتی دارم.

‫اون کار رو که تموم کردی.

‫نه. نه، استرایک دوباره ‫من رو برگردوند روش کار کنم.

‫ازش بپرس. ‫کارفرما بابت اطلاعات بیشتر، پرداختی داشته.

‫سربه‌سرت نمی‌ذارم.

‫می‌خوام یه کار خوب انجام بدم. ‫کریسمسه‌ها.

‫بهش نیاز دارم.

‫با استرایک صحبت می‌کنم.

‫متوجه شدم. ممنون رابز.

‫می‌شه رابین صدام کنی؟

‫همسر سابقم رابز صدام می‌زد.

‫و بخاطر این ازش طلاق گرفتی؟

‫- همه‌چیز مرتبه؟ ‫- آره.

‫شرمنده جلسه رو از دست دادم.

‫- جزئیات مربوط به کارل اوکمن رو داری؟ ‫- آره.

‫چطور؟ فکر می‌کنی به ‫پرونده‌ی داوث‌ویت ارتباطی داشته؟

‫می‌خوام خفه‌اش کنم.

‫- همه‌جا گفته با ما کار می‌کنه. ‫- می‌تونه چنین کاری انجام بده؟

‫داشته این کار رو می‌کرده دیگه. ‫بهتره که یه جای عمومی ببینمش،

‫تا وسوسه نشم یه وقتی خفه‌اش کنم.

‫شما دو تا همیشه به دیدن کسایی می‌رید ‫که یا ازشون خوشتون نمیاد

‫یا اینکه احتمال قاتل بودنشون هست.

‫فقط حرفم اینه که توی اکثر شغل‌ها، ‫نوشیدنی خوردن مزیت به حساب میاد.

‫عذر می‌خوام. چه خبره؟

‫مهمونیِ جانی راکبی. مهمان هستید؟

‫نه، نیستم.

‫« تنظيـم زیـرنـويـس از: « آ‌رِن زُ‌هرابـی

‫کورمورن، سر نبش...

‫می‌دونم مهمونیِ راکبیـه. ‫آره، حواسم هست.

‫وقتی‌که اوکمن اصرار داشت اینجا همدیگه رو ‫ببینیم، باید شرایط رو بررسی می‌کردم.

‫احتمالا واسه کشوندنم به ‫اینجا پول گرفته.

‫«پسرک سرگردان در گوشه‌ای نوشیدنی خود ‫را می‌خورد زمانی‌که راکبی مهمونی به راه انداخته.»

‫جوری به نظر می‌رسه که انگار من اومدم ‫و همه‌چیز رو به هم زدم.

‫- اوکدن رسیده؟ ‫- اون پشت نشسته.

‫بیا.

‫بریم؟

‫سلام.

‫- کورمورن استرایک هستم. ایشون همکارم، رابین الاکوت هستن. ‫- رابین کانلیف نبود؟

‫حتما با یک نفر دیگه ‫من رو اشتباه گرفتید.

‫واقعا؟

‫ساندویچ ویژه و یکی دیگه از ‫این نوشیدنی‌ها بیارید... به حساب ایشون.

‫شنیدیم به دیدنِ جنیس بیتی رفتید.

‫بله همینطوره.

‫دارم به نوشتن کتابِ جدیدم ‫فکر می‌کنم.

‫شاید بتونید سخنی چیزی برای ‫جلد کتابم بگید.

‫آخرین چیزی که ازتون خوندم، مقاله‌ای ‫درمورد استیو داوث‌ویت بود.

‫استیو جکز.

‫ازش خوشم میومد.

‫اما خبرگزاری‌ها نه.

‫می‌دونید چرا؟ ‫از ریدن به پرنده‌ها خوشش می‌اومد

‫و پرنده‌هام از ریدن بهش. ‫تنها اشتباه زندگیش، همین بوده.

‫چطوری پیداش کردید؟

‫یکی از دوستام توی تعطیلات به ‫اردوگاه بکستون رفت و از توی روزنامه

‫شناختش. من سعی داشتم یه کاری ‫توی روزنامه‌نگاری پیدا کنم.

‫بعدش متوجه شدم ‫عجب خبری گیرم اومده.

‫- از رفتنتون به اونجا، چه احساسی داشت؟ ‫- قاطی کرده بود.

‫اما باهام صحبت کرد.

‫گفت که چرا اسمش رو تغییر داده؟

‫اینکه مشخصه.

‫روزگار سختی رو پشت‌سر گذاشته بود ‫و به یک شروع تازه نیاز داشت.

More Farsi Persian subtitles for Strike

Comments

No comments yet. Be the first to leave one.

Keep it about this subtitle — sync, quality, typos.500 characters left