The first 200 lines.
قویتر از همیشه باشید به امید ایرانی آزاد
«مترجم: «تارخ علیخانی
صبح بخیر.
صبح بخیر مامان.
غذا خوردی؟
آره.
چی درست میکنی؟
کنسرو ماهی سرخکرده.
بوش خوبه.
امشب میرم دیدن خانم.
کلید قایق رو میخوام.
حالش چطوره؟
حالش داره بد میشه.
دیگه چیزی واسه خوندن نداری؟
متاسفانه نمیتونم تمومش کنم.
نمیتونه خودش بخونه؟
یه نفر باید بخونه.
کلید قایق.
صبح بخیر فوانگ.
صبح بخیر. چطوری؟
خوبم، دیروز آموزش نظامیم تموم شد.
عالیه.
اینجا خیلی گرمه.
آره. باید یه سر بری آبشار کوانگ سی شنا کنی.
- تا حالا اونجا رفتی؟ - آره.
میدونستی زیر آبشار غاره؟
میگن یه گوزن طلایی اونجا زندگی میکرده.
ولی سال 2001 بارون شدیدی اومده...
و باعث سیل شدیدی شده و غار رو خراب کرده.
دیگه کسی گوزن رو ندیده.
بیا داخل بیا داخل.
یکم آب بخور.
مادرت چطوره؟
نمیتونه خوب نفس بکشه.
ولی حالش خوبه.
گاهیاوقات دردش شدید میشه، گاهیاوقات هم خفیف.
انگار که داریم خواب میبینیم.
وقتی میخوابیم خیلی داستانهای قشنگی برامون میگن.
توی دریا بودم.
دریایی که تا حالا ندیده بودمش.
یه ستاره دریایی بودم. یه ستاره دریایی قرمز.
بچهام...
من میخوام توی زندگی بعدیم یه حیوان باشم.
خیلیها فکر میکنن که این مجازاته...
ولی دلیلش اینه که...
رفتار ما با حیوانات خیلی بده.
کتاب چطور پیش میره؟
خوبه. تقریبا تموم شده.
نمیخوام جایی که میرم...
گم بشم.
داریم وارد صحنه میشیم...
جایی که بدنت تنفس اضافیش رو تموم میکنه.
و خود درونیت هم ناپدید میشه.
ای مان نجیبزاده.
حالا از بدنت یک روح باقیمانده...
و با آشنایانت ملاقات میکنی...
و جاهایی میری که قبلا بودی. انگار که داری خواب میبینی.
وقتی میبینیشون...
با این که سعی میکنی باهاشون حرف بزنی...
جواب نمیدن.
وقتی که میبینی عزیزانت گریه میکنن...
با خودت فکر میکنی:
حالا که مُردم چه کاری از دستم بر میاد؟
درد شدیدی رو احساس میکنی که انگار سوراخت میکنه...
مثل ماهیای که به قلاب گیر کرده.
صدای بهمن و سیل و آتشسوزی و طوفان میشنوی.
گویی که ذهنت بدنی نداره و آرام و قرار نداره.
احساس سرما و خشم و غم میکنی.
پرخاشگر و خسته شدی.
و این افکار پیداشون میشه:
حالا که مُردم چه کاری از دستم برمیاد؟
این حقیقت که باید به...
همه جا سفر کنی.
که نگران نباشی و بذاری که ذهنت استراحت کنه.
و در میان وجود واسطه پرسه بزنی.
سرزمین خودت رو میبینی...
عزیزانت رو...
و جسد خودت رو. و با خودت میگی:
حالا که مُردم چه کاری از دستم برمیاد؟
و ناگهان فکر میکنی...
که چقدر خوب میشه که بدن جدیدی به دست بیاری.
زندگی اینجا با روستای من خیلی فرق داره.
توی روستای ما میدونیم که باید بریم مدرسه.
و توی کارهای خونه به والدینمون کمک کنیم.
بعد مدرسه، آخر هفتهها...
توی شالیزار کار میکنیم.
خانواده من جای دورافتادهای زندگی میکنن.
ما فقیر هستیم.
خانوادمون دور از شهر زندگی میکنه.
و اون جاهای دور افتاده اکثرا شالی میکارن.
فرصت تحصیلات کم پیدا میشه.
و مهم اینه که از بوداییسم باخبر شدم.
چون من بخشی از گروه نژادی همونگ هستم.
میدونی که دین ما فرق داره.
واسه من خیلی شباهت داشت.
معجزه بود که من یه راهب شدم.
یه جور تصادف بزرگ بود.
درکش برام سخته.
من هم جای دورافتادهای زندگی میکردم.
والدین من جاندارانگار هستن.
پس تصمیم سختی بود که راهب بشم.
ولی این بهترین فرصتی بود که گیرم اومد.
بوداییسم به ما یاد میده که با مردم خوب رفتار کنیم.
سلام. تو امید هستی؟
من بیان هستم...
توی معبد زندگی میکنم.
اون قایق توئه؟
آره.
ما فردا باید بریم یه معبد در نزدیکی آبشار کوانگ سی.
قراره با چند تا تازهکار برم.
میتونی ما رو ببری اونجا؟
آره، میتونم میانبر بزنم.
مسیر کوتاهتر میشه.
عالیه.
چه کتابی میخونی؟
این؟
یه کتاب تبتیه.
واسه یه خانم مسن میخونمش.
خودش خوندن بلد نیست؟
چشمهاش خوب نمیبینه.
ولی کتابیه که باید واست بخوننش.
آره، میشناسمش.
بوداییسم لائوس با تبت فرق داره.
سلام میز. خیلی دلم برات تنگ شده.
ولی حرف روت نوشتم.
خیلی چیزها ازت یاد گرفتم.
تو میز عزیز من هستی.
آینه من، چهره من.
ما هر روز هم دیگه رو دیدیم.
با هم دیگه بزرگ شدیم.
حالا دیگه چی میشه؟
و حالا باید با تو خداحافظی کنم تخت من.
میشه وقتی که نوبتم شد...
من رو محکم نگهداری؟
مثل وقتیه که به خواب میرم؟
سلام مان.
سلام امید.
میشه کتاب رو واسم بخونی؟
من اگه حرف بزنم متوقف نمیشم.
صبر که صفحهاش رو پیدا کنم که ادامه بدم.
ای مان نجیبزاده.
از الان به بعد...
دیگر بدن زندگی سابقت را نخواهی داشت.
و بدن زندگی فعلیت واضحتر و واضحتر خواهد شد.
بعد ناراحت میشی و فکر میکنی:
که خیلی زجر میکشی...
از هر کس که پیداش بشه کمک میخوام...
بعد در نهایت شش نور از شش قلمرو ظاهر خواهند شد.
من آمادهام امید.
شش نور.
قرمز، سبز...
آبی...
ما همه نور هستیم.
از میان ترکها بینهایت نشت میکند.
از بدنی به بدن دیگر.
دنیا تقدیم کسانی میشود که به دنیا تقدیم شوند.
یک درخششه. یک درخشش.
درسته پور؟
نمیدونم.
نمیدونیم. معلم بهمون نمیگه.
معلم اصلا بهتون نمیگه؟
به زودی زبان لائوسی رو یاد میگیرید نه؟
معروفترین غذای لائوسی چیه؟
معروفترین غذای لائوسی لاپه.
با چی لاپ درست میکنیم؟
اردک، مرغ...
بوفالو.
لائوس یک ملیت داره که لائوسیه...
ولی بیش از پنجاه نژاد داره.
کی از نژاد همونگه؟ دستش رو ببره بالا.
چه گروه نژادیای به زبان همونگ حرف میزنن؟
یائو، آخا، برو..
این گروهها کجا زندگی میکنن؟
قایق رو هل بده.
میدونستی که ما بعد مرگ همچنان میتونیم بشنویم؟
دانشمندها میگن یه چندین ساعت میتونیم بشنویم.
از کجا میدونن؟
نمیدونم.
توی اینترنت خوندم.
خب چه برنامههایی داری؟
که درسم توی دانشگاه رو ادامه بده.
فناوری اطلاعات.
تو چی؟
مطمئن نیستم. اخیرا خیلی از رپ خوشم اومده.
میخوام تلاش کنم که معروف بشم.
امروز هوا خیلی خوبه.
آره، آب هم خنکه.
دوستهات چی؟
دارن اونجا بازی میکنن
قراره همیشه راهب باشن؟
شنیدم که...
دو سه تاشون میخوان برن.
یکیشون که الان دبیرستانه.
امسال دیگه میریم.
چیزی دیدی؟
مار امید!
چند تا سر داره؟
حس کردم از روی پام رد شد.
بیا اینجا. بیا ببینش.
موسیقی باحالیه.
No comments yet. Be the first to leave one.