The first 200 lines.
SANDS Movie :ارائه اختصاصی توسط
یا خدا!
- مدرسهٔ کیری رید تو تربیتش. - معلومه.
این همه شهریه میدم...
و اونا نمیدونن
- دختره داره چه گوهی میخوره؟ - اگه به اندازۀ کافی بهشون انعام بدی،
حتی برات تا سر سفرۀ عقد هم همراهیش میکنن.
پس اون شب اون وظیفۀ مراقبت کوفتیشون کجا رفته بود؟
شاید اگه وقت کمتری رو با اون هرزه توی نیویورک میگذروندی!
کندیس، تو منو ترک کردی.
معلومه، این طرز فکر بزدلانهٔ توئه.
شنیدی اون عفریتهٔ افادهای چی گفت.
یکی از بچههامون کص خله داره. وگرنه چرا باید اخراجش کنن؟
این نتیجۀ وقتیه که یه بچه هیچوقت کمبودی حس نکرده باشه.
تو همهچی بهش دادی جز اون چیزی که نیاز داره.
فکر میکنی بیتفاوتی تو روی اونا تأثیر نداره؟
حتی ناخودآگاه؟
اونا به عشق و راهنمایی تو نیاز دارن.
تشنۀ اینن.
چرا محبت کردن برات انقدر سخته؟
بچهها، من خیلی راه اومدم،
ولی بخش ریسک روی پوزیشن «تِندِر» مارجین بیشتری میخواد.
دست و بالم بستهست.
ما به سقف ریسکی که توافق کردیم پایبند موندیم. لوریج ناخالص دویست و پنجاه.
آره، سهام هفت درصد دیگه رفته بالا
اونم به خاطر پیشبینی شدیداً صعودی مورگان استنلی از آمار جذب کاربر برای اپلیکیشن جدیدشون.
اونا خیلی فراتر از پیشبینیهاشون عمل کردن.
- ما نمیتونیم این فشار رو تحمل کنیم. من نمیتونم. - باید وثیقهٔ بیشتری بذارید،
وگرنه ما به نقد کردن بقیهٔ پوزیشنهاتون ادامه میدیم.
- کدوم پوزیشنهای کیری؟ پوزیشنهای من؟ - پوزیشنهای اروپا امروز صبح.
معاملات جفتارزت توی بخش انرژی و خدمات عمومی.
اچ؟ هارپر. اونا پوزیشنهای من بودن.
تنها چیزایی که تو دفتر ما داشتن یه سود کوفتی میساختن.
ما به یه کم فضای تنفس نیاز داشتیم، باشه؟
و پوزیشنهای لانگ تو، هجها، یا هر چی که میخوای اسمشون رو بذاری،
پوزیشنهای مطمئنی نیستن.
و خلاف فلسفهٔ این صندوقن.
فلسفه چیه؟ شرطبندی بزرگ؟ باختن کل زندگی؟
داری کال مارجینمون میکنی یا نه؟
هوی. با این لحن با من حرف نزن، اریک، باشه؟
من اسماً دوستتم، ولی کارمندای بخش مارجین اینجا،
کاری میکنن راینهارت هایدریش در برابرشون لیبرال به نظر بیاد، خب؟
و شما سقف ریسکتون رو رد کردید.
من براتون وقت خریدم تا حکم اجرا نشه. واقعاً بیشتر از چیزیه که بهت بدهکارم.
مجبورید وثیقهٔ بیشتری بذارید، توی ۴۸ ساعت آینده،
نهایتاً ۷۲ ساعت،
وگرنه نمیتونم جلوی آدمم رو بگیرم که پوزیشن «تِندِر» رو هم نقد نکنه.
یا این، یا قیمت سهامشون یه سقوط اساسی بکنه،
ولی متأسفانه دنیا اون شرکت رو اونجوری که شما میبینید، نمیبینه.
باید بپرم، پشت میز لازمم دارن. شرمنده.
پیر ایمیل زده. ازم خواسته توی کنفرانس «آلفا» سخنرانی کنم.
یه ارائهٔ کصشر راجع به «زنان در امور مالی».
بازم سرمایهداریِ ریاکارانه.
- به نظر اولویت پایینی داره. - نه، نداره.
حتی اگه ازت بخواد شخصاً برای هر بچهٔ مالاریایی تو مالی پشهبند بدوزی، قبول کن.
ما به تمام پوششهای خبری مثبتی که میتونیم بگیریم نیاز داریم.
- خب، برنامه چیه؟ - فقط یه راه هست.
حالا که مقالهٔ دایکر کنسل شده،
من انقدر روی این پافشاری میکنم تا جونم درآد.
باید بذارید برم آکرا و با مدیر مالی «تِندِر» توی آفریقا حرف بزنم.
ما هی میگیم که اطمینان داریم، دقیقاً از کدوم گوری این اطمینان رو آوردیم؟
- اونجا نقشهای داری؟ - یه برنامهٔ سفر احتمالی، آره.
خیلی خب، فکر کنم مدیونیم
به خاطر زحمات سوئیتپی روی این قضیه، که اون و من بریم سفر،
و بعد میتونیم با خیال راحت بخوابیم که هر کاری از دستمون برمیاومد کردیم.
- این دقیقاً تنها چیزیه که میخوام... - و احتمال زیاد سفر بینتیجه باشه.
مدیر ارشد سرمایهگذاریمون دنبال نخود سیاه میره در حالی که صندوق داره دور و برمون نابود میشه.
این رو چجوری برای پیر و دار و دستهش ماستمالی کنیم؟
خب، مرگ دایکر یه تصادف ترسناکه.
- مثل فیلمهای درجه دو و آبکی. - دنیا پر از این چیزاست.
من نمیفهمم ریشی چطور
با اون روزنامهنگار آشنا شده بوده؟
- ظاهراً بهش مواد میفروخته. - و با اتهام قتل غیرعمد روبروئه.
- خوشحالم که راهشو به خونه پیدا کرد. - این چه کوفتی معنی میده؟
وقتی بیشتر فهمیدم زنگ میزنم.
- رفتارش نشون میده که راهشو پیدا کرده... - زود حرف میزنیم.
...به منطقیترین جا برای خودش.
و من اینو از روی تروما و تجربه میگم، باشه؟
اون یه آدم خیلی عقبمونده بود.
من یکی رو میشناسم که من نیستم، و گهگاهی به «تِر» (مرورگر وب تاریک) سر زده،
و به نظرم عجیبه که کوکائینی که از دارک وب تهیه شده
- توش فنتانیل داشته باشه. - فقط ناشیانه به نظر میاد.
خب، ریشی هم که ناشیِ کیری بود، نبود؟
هارپر، دارم برای پرواز بعدی بریتیش ایرویز به آکرا بلیت میگیرم.
من...
شاید باید بمونم. همونطور که اریک گفت، کار مسئولانه اینه که بمونم.
باشه، هرچی.
مجبور نیستی بیای، ولی برنامههای من تغییر نمیکنه.
- خوبی؟ - فقط صاحبخونمه.
یه شارژ پرداختنشده برای آپارتمانمه.
سوییتس، فکر میکنی عاقلانهست که تنها بری؟
اریک، اونجا میدون جنگ «زندگی کن و بگذار بمیرند» نیست که، میدونی؟
باشه. شاید تو باید باهاش بری.
آره، شاید باید برم. اینجا چه خاصیت کوفتیای دارم؟
یکی صلاح دونسته که یه طرفه دفتر منو نقد کنه.
آکرا رو خوب میشناسی؟
قبلاً سالی چهار بار میرفتم.
بعد شد هر چهار سال یه بار. الانم تقریباً هیچی.
یه فامیل بزرگ و گسترده دارم. مطمئن نیستم چه کمکی ازم بربیاد.
فکر کنم باید دوتاتون برید.
اگه این چیزیه که میخواید.
این تصمیم نهایی منه.
- یه چیزی بخور. - گشنم نیست.
چه مرگت شده؟
تو اومدی توی این صندوق که عملیات رو بگردونی. تجربهٔ تو این بود.
اینکه کارها رو روال بمونه یه مسئلهٔ عملیاتیه.
این صندوق یه پوزیشن رو گنده کرد، آبروش رو سر اون گرو گذاشت.
اون پوزیشن...
انتخاب تو بود، و هنوزم هست.
جواب نداده.
گزینههامون چیه؟
کاهش ریسک ناخالصمون. برگشتن به زیر سقف ریسکمون.
نقد کردن بقیهٔ سهامها تو دفتر کوابینا این کار رو کرد.
این به اندازهٔ کافی آرومشون نمیکنه.
فکر میکنی معاملهگر ارشدت چه حسی داشت وقتی بدون اجازهش پوزیشنهاش رو بستی؟
اینا کارهای یه رئیس خوبه؟
ببخشید، میخوای اون جمله رو دوباره تکرار کنی،
یا خودم تک تک کلمات ریاکارانۀ کوفتیت رو به رخت بکشم؟
تزریق سرمایه؟
جمع کردن پول اضطراری؟
ما همون اولشم به زور و بدبختی و با التماس پول جمع کردیم.
الان دیگه کسی پول تازه بهمون نمیده.
خب، نظرت راجع به یه ریسک بزرگ و شانسی چیه؟ یا یه... یه معاملهٔ باینری با لوریج بالا؟
من نمیذارم اینجا رو قمارخونه کنی، باشه؟ به اندازۀ کافی بهت میدون دادم.
اون ده میلیونی که اول ضرر کردم الان دیگه دود شده رفته هوا.
فکر میکنی اگه واسه دخترات یه پولی باقی بذاری،
اونا قراره عاشقت بشن؟
هارپر.
این دیگه چه ربطی داشت؟
یه استراحت کوفتی بهم بده.
تو خیلی ترسو شدی.
کیر توش...
اصلاً من اینجا با تو چه گوهی میخورم؟
- خدایی راستش رو بخوای. - نمیدونم.
خودمم میتونم همین سوال رو از خودم بپرسم
با توجه به اینکه تجربۀ تو هیچ فایدهای نداشته.
- تو به درد من نمیخوری! - پس قضیه اینه، هان؟
چیز دیگهای میتونه باشه، اریک؟
چیز دیگهای از من میخوای؟
تو اصلاً نمیدونی چقدر خوششانسی
که کسایی رو داری که منتظر محبت تو هستن.
نه، نه. محبتت رو طلب میکنن.
و تو خودت رو لایقش نمیدونی، پس نمیتونی بهشون محبت کنی.
هیچچیزی بین ما قرار نیست اینو برات درست کنه.
سلام عزیزم، من تو بارم.
- میای پایین؟ - دیگه به این شماره زنگ نزن.
برنامهٔ امروز چیه؟
من هفتهٔ پیش یه قرار زوم با «تونی دی» از شرکت «تِندِر» داشتم.
امروز صبح بهش خبر دادم
و گفتم که میتونیم قرار رو حضوری کنیم
چون جلسات مدیریتی دیگهای دارم که منو میکشونه به آکرا.
به «دی» میگیم که داریم سعی میکنیم دلایل رشد «تِندِر» رو بهتر بفهمیم
و فکر میکنیم سهامش هنوز جا داره بره بالا.
همچنین میخوام آخرین شرکتی که «تِندِر» خریده رو ببینم،
قبل از اینکه تغییر استراتژی بدن. شرکت سوییفتجیسی.
والا، شخصاً فکر میکنم داری تو بیابون دنبال آب میگردی.
خیلی خب، ارین براکویچ.
ببین، من خیلی خوشحالم که در طول این سفر ریختت رو نمیبینم.
« صــــنــــعــــت »
آدم فکر میکنه اینا باید پیرهنام رو مجانی بشورن
وقتی ماهی صد هزار تا پیاده میشم که اینجا زندگی کنم.
و جلوی کوابینا رو بگیر که هی غذا سفارش نده تو اتاق.
یه نفر مگه چقدر میتونه بال مرغ بخوره؟
چرا اینقدر زود بیدار شدی؟ به خودت یه شب وقت دادی
تا یه معذرتخواهی کوفتیِ مناسب پیدا کنی؟
مادرم مرد.
دیروز داداشم از نیویورک زنگ زد
که بگه یه تصادفی شده.
- یه شبه تموم کرد. - یا خدا.
تسلیت میگم.
میتونی راجع بهش با من حرف بزنی.
نکته همینه. مثلاً، نمیدونم چی بگم.
حتی نمیدونم چه حسی باید داشته باشم.
با من افتضاح رفتار میکرد.
و برادرم رو اونقدر بد شکنجه کرد،
اونقدر گائیدش که دیگه نمیتونست بهم محبت کنه.
و محبت اون وقتی بچه بودم...
تنها محبتیه که یادم میاد.
دیگه چی یادت میاد؟
کینه.
راستش...
فکر کنم نفرته، واقعیتش.
اینا میتونن انگیزههای خوبی باشن، بهم اعتماد کن.
تا وقتی که دیگه نیستن.
تا وقتی که دیگه نیستن.
وقتی میدویید که بستهٔ آمازون رو بگیره از پلهها افتاد.
- شوخی میکنی. - نه جدی.
میدونم این...
این در مقایسه با اون هیچی نیست، ولی دخترم کاری کرد که اخراج بشه.
تعلیق، حالا هرچی.
اونا...
از یه مدرسهای که مخصوص هیولاهای کوچولوئه
- به خاطر اینکه یه هیولای کوچولو بوده انداختنش بیرون. - چیکار کرده؟
سردستۀ یه گروهی بوده که یه همکلاسی رو سر کار گذاشتن.
خودشون رو جای یه پسر جا زدن. دختره رو کشوندن سر قرار،
تشویقش کردن لباسهای تحریککننده بپوشه...
و وقتی هیچکس نیومد ازش عکس گرفتن.
یه بیرحمیِ کیری و حسابشده.
این خیلی تاریکه.
عکسها هم همینطور بودن. یه بچه که مثل جندهها لباس پوشیده...
No comments yet. Be the first to leave one.