The first 200 lines.
پیش از تماشا، پروندۀ متنیِ کنارِ زیرنویس را بخوانید.
تا ۳۰ ثانیه، تبلیغات میبینید.
+۱۷ (زبان بیپرده) محتوای بزرگسالانه | ادبیات بزرگسالانه
(نماهنگ آغازین محصولات اِچبیاۆ در طی دهههای ۷۰ و ۸۰ میلادی)
ارائهای از اچبیاۆ فیچِر
ﺧ... خیلی وقته اینقدر زیاد بیدار نموندهم.
آره، منم دیگه. معمولاً فوقِ...
فوقش تا یکِ شب بیدارم.
- یکِ شب؟ - آره.
بعدِ یک چی میشه؟ بدخلق میشی؟
آره، دیگه تحمل هیشکی رو ندارم.
- خب... - خیلی برام سخته که بخوام با آدمها...
تازه، از یک که گذشت دیگه دور و بر آدمهای از-یک-به-بعد-بیداری.
آره.
ﺧﯿﻠ-خیلی همچین ﻧ-نمونۀ آماری خوبی از مردم نیست.
- ولی خودتم جزوشونی. - آره، جزوشونم.
- هفت روزِ هفته؟ - اﻟ... الان هستم.
همیشه آدم از-یک-بیداری هستی؟ یعنی از-یک-به-بعد-بیدار.
- آم... - آره که هستی.
- فکر کنم بستگی داره. - کار همیشگیته.
بعضیوقتها... ولی بعضیوقتها هوا روشنه.
- منظورت چیه؟ - بعضیوقتها اﯾ-این آدمها رو ساعتِ...
آها! ساعت یک! فهمیدم! ولی... ولی اون یکِ ظهره.
- وای خدا. الانه که هر دومون بیهوش شیم. - آره، احتمالاً.
خورشید داره در میآد.
باورم نمیشه امروز پرواز دارم.
خُ... قبلش میری بخوابی یا نه؟
نه. میرم سوار هواپیما میشم، همونجا میگیرم میخوابم و همۀ اینا رو فراموش میکنم.
خُ... پروازت چند ساعته؟
ده ساعتی میشه.
اوهوم.
اچبیاۆ تقدیم میکند
«دِرو مایکل»
اچبیاۆ تقد«دِرو مایکل»یم میکند
«دِرو مایکل»
دِرو مایکل»
رو مایکل»
و مایکل»
مایکل»
ﺎیکل»
یکل»
ﮑﻞ»
ﻞ»
«
نمیدونم باس چی کار کنم که رابطۀ موفقی داشته باشم. شروع رابطه برام کاری نداره.
قضیهش همینه، وقتی پیرتر میشی، اون موقع...
کمکم برهههایی که زندگی کردی رو مثل تیکههایی از الگویی بزرگتر میبینی.
(‹الگو› در هندسه به اشکال هندسی قانونمند و تکرارشونده گفته میشود)
میدونین، وقتی جوونین همه چیز توی لحظهست و خوشین، ولی وقتی پیرتر میشین، میگین آهان این چیزا...
جزوی از این کمانِ بزرگتره.
(‹کمان› در هندسه بخشی از خم/منحنیای مشتقپذیر بر صفحهای دوبعدیست)
ﺣﮑ... حکایت رابطههای من همهشون یه جوره.
متفاوتن ولی تقریباً یه خطِ سِیر رو طی میکنن.
(‹خطِ سِیر› در هندسه، خمیست که خمها یا رویهها را با زاویهای ثابت میقطعد. در فیزیک، مسیریست که جسم محرک در فضا چون تابعی از زمان میپیماید)
میدونین، ﻣ... ﻫﻤ-همون الگوی قبلیه. میرم درگیر یه چی میشم که زیادی تنشزاست،
و به محض این که یه کم احساس میکنم آسیبپذیرم یا سپر دفاعیم افتاده، به ﺧ-ﺧ-خودم بی-بیاعتماد میشم...
و اون عدماطمینان رو به طرف مقابلم نسبت میدم، میرم عیبی از اون آدم پیدا میکنم و اون عیبه رو بهانهای میکنم که دکش کنم.
اِه، که اینطور؟
بعدِ قرار دومتون چی؟ میرین همخونه میشین؟
نه، قرار دوم... میریم مشاور زوجین.
الگوش همینه. همیشۀ خدا!
همیشۀ خدا. میگم خب باشه، مشکل از منه.
باید ببینم با خودم چند چندم. باس برم پیش رواندرمانگر یا همچی چیزی.
پَه خلاصه رفتم پیش رواندرمانگر. کل داستان زندگیمو بهش گفتم. هر چی بود ریختم بیرون.
یارو گفت «مشکلت مسئولیتپذیریه». گفتم: اِه! خیلی به مغزت فشار اوردی، مرتیکۀ کسمشنگ.
بعدش دیگه باس این یارو رو دک میکردم.
مگه خرم پیش همچین رواندرمانگر درِ پیتیای برم؟ آدم میگه: اِه، مشکلم قبول مسئولیته؟ خدایی؟!
اینو بری به ۱۰ نفر بگی، ۹ تاش درست در میآد. آخه: درس خوندی که چی؟
یارو باس مثلاً جلوی این چرخه رو میگرفت، ولی کاری کردم خودش جزوش شه.
نباس اینجوری میشد. مثل اینه که بری میتینگ الکلیهای گمنام و بگی: «بالاخره چندتا همپیالۀ درستحسابی پیدا شد!»
ها؟ چی؟ اشتباهه، اینا باس از این چرخه درِت آرَن، نه که... ادامهدارترش کنن.
خب، تکلیف چیه؟
آره. آره، برا ﺷ...
با خودم فکر میزنم چرا من اینجوریام که هستم.
آخه ﻣ-من کلاً...
آخه من در کل آدمِ... فاصلهگیر و حالت دفاعی گرفتهایام.
دور و برم پر از... سد و دیواره.
فکر میزنم چرا همچینه؛ که یعنی چی باعثش شد.
فکر کنم اصلیترین دلیلش... مشکل شنواییایه که از همون بچگیهام داشتهم.
وقتی سه سالم بود، توی تست شنوایی رد شدم.
وقتی سه سالم بود، توی تست شنوایی رد شدم.
دکتر بهم گفت: «باید سمعک بذاری.» منم جواب دادم: نه.
اونم گفت: «آهان، باشه.»
همینجوری گذاشت خودم انتخاب کنم.
من فقط سه سالمه. ﭼ-ﭼ-چرا من دارم این تصمیمو میگیرم؟
من فقط سه سالمه. ﭼ-ﭼ-چرا من دارم این تصمیمو میگیرم؟
یکی دیگه ﺑ-بیاد به جام بگیره.
میگن «تو آدم بالغی هستی. یه بار تصمیمتو گرفتی.» چی؟!
میگن «تو آدم بالغی هستی. یه بار تصمیمتو گرفتی.» چی؟!
الان دیگه هیچی نمیشنوم. اصن نمیدونم مردم چی بلغور میکنن.
تا ۲۱سالگیم سمعک نمیذاشتم.
ﺑﯿﺸﺘ... دو سوم زندگیم با حدس زدن گذشته. اصن نمیدونستم ﻣ-مردم چی میگن.
مردم یه چی میگفتن و نِگام میکردن.
منم همچین بودم: ای بابا، کیر توش. چیه؟ چه میدونم. آره؟ هر کلمهای که این وضع رو تموم کنه.
منم همچین بودم: ای بابا، کیر توش. چیه؟ چه میدونم. آره؟ هر کلمهای که این وضع رو تموم کنه.
یعنی لطفاً هر جور میشه منو از این موقعیت در آر. چیزی جز عذاب نیست.
آخه درﺳ... درست نیس که آدم دمبهدِیقه از مردم بخواد حرفشونو تکرار کنن.
نمیشه همهش بگی: «چی؟»
رو‑مُخه. توی هر رابطۀ دوستی مثلاً آزادی یه دونه ‹چی› بگی.
حدش همینه. بیشتر بگی، راهشونو میکشن. میگن: «میریم با اون پسره میگردیم که گوشش کار میکنه.»
اینو هم واسه این نمیگم که دلتون به رحم بیاد. نمیخوام کسی دلش برام بسوزه.
چون میدونم اگه منم جای اون آدمها بودم، همین کارو میکردم.
ادعا ندارم از بقیه بهترم. میدونم چجوریه. خودمم جای همچین آدمهایی بودهم.
مامانبزرگم ۸۴ سالشه، هر روز داره ناشنواتر میشه.
تِر نمیشنوه. اینی که میگم مامانبزرگمه؛ یعنی دوسِش دارم.
ولی هر دفعه که یه چی بهش میگم، اینجوریه: «ها؟»
اولین فکری که از سرم میگذره اینه: بمیر دیگه بابا.
یعنی این اولین فکرمه. اینجوری هم نیس که دلم بخواد مامانبزرگم چیزیش شه.
ولی از اون وَر دلمم نمیخواد مجبور باشم حرفمو ده بار تکرار کنم.
همین الان بهت گفتم. میخواستی بشنوی.
یکی باید این وسط وا بده. چه بهتر اونی باشه که معدهش فقط سیبزمینیشیرین هضم میکنه.
مامانبزرگ من ۸۳ سال خوش و خرم زندگی کرده. من نکردهم.
حرف کلیم اینه که میتونم با آزاردهندههام هماحساس باشم.
ناتوانیِ عجیبیه.
چیز عجیبیه.
حتا در مورد امکاناتی که قراره زندگیت رو آسون کنه، رفتار مردم اینجوریه: «ایش.»
رفتارشون ایشه. میگن: «ایش.»
مثلاً من فیلمْ با زیرنویس مخصوص کمشنوایان نگاه میکنم. کلاً اینجوری میبینم.
همیشه با زیرنویس نگاه میکردهم. قبلاًها به هیشکی در موردش نمیگفتم. حرفشو پیش نمیاوردم.
چون نمیخواستم متفاوت باشم. نمیخواستم متفاوت دیده شم.
نمیخواستم توجه بقیه به این حقیقت که آدم متفاوتیام، جلب شه.
اولین باری که حرفشو پیش اوردم، توی دانشگاه بود. هماتاقیم گفت: «میخوای با هم فیلم ببینیم؟»
منم گفتم: آره. مشکلی نداره با زیرنویس ببینیم؟ گوشم زیاد خوب نمیشنوه.
خیال میکردم خب این رفیقمه. وضعیتمو درک میکنه.
ولی برگشت گفت:
ولی مسئله اینه: خیلی هم فرق داره. اگه فرقی نداشت، همون اول میگفتم صدا رو بیشتر کن.
گذشته از این، بعید میدونم اصن قانوناً مجاز باشی که مخالفت کنی و بگی نه.
زیرنویس برا این موقعهاست، خوارکسده. بزن فعالش کن.
واسه من گذاشتنش. فکر کردی این گزینه برا چیه؟ که کیرت کنن؟
فکر کردی برا جماعتِ بدنساز گذاشتهن؟
برا منه که همچین چیزی ساختهن.
فعالش ﮐ... پشت کارتۆنِ دستگاه یه عکس هست. عکسِ گوشه.
نوشته با امکانِ «زیرنویس برای کمشنوایان». این گوش لامسّبِ منه. زیرنویسو فعال کن، مرتیکۀ روانی.
در مورد ناتوانیهای دیگه همچین چیزی اصن قابلقبول نیس.
اگه رفیقت رو صندلی چرخدار باشه و بهت بگه: «میگما، میشه از مسیر شیبدار بریم؟»
یعنی برمیگردی میگی: «ای خداااهه! بیخیال بابا!
مسیر شیبدار؟ باید تا اون سرِ ساختمون بکوبیم بریم داداش.
درِ عادیِ ساختمون همینجا جلو رومونه.
سه پله بیشتر نیست. نمیتونی تا بالا بخزی؟ مگه دستهات از پاهات قویتر نیست؟
نمیشه بلندت کنیم و پرتت کنیم بالا؟ مشکلی نداره؟
بازم تا اونجا میرسی. فرقی نداره!»
خیلی هم فرق داره.
زیرنویس رو فعال کن، داداش. دلم میخواد ببینم کِی ‹موسیقی آکوستیک› پخش میشه.
باس بدونم. اینجوریه که آدم میفهمه داستانِ فیلم چیبهچیه.
توی پرانتز میبینی نوشته: «موسیقی سبکِ تِکنۆی شتابنده.» بعد میگی: «آهااان!
حله. حالا برام روشن شد داستان این فیلمِ دیوید لینچ از چه قراره.
(کارگردان فراواقعگرای آمریکایی که عمدۀ آثارش ساختارِ رؤیاگون و پیچیدهای دارند)
قبلش...
قبلش اصن تو باغ نبودم.»
- ولی از ظاهرت بر نمیآد که میخوای بری زیر دوش. - خیلی لطف داری.
لخت شو.
ﺧﯿﻠ... خیلی فکر میزنم.
میخوای تو هم همرام بیای؟
همهش فکر میزنم. فکر میزنم.
همهش فکر میزنم. فکر میزنم.
فکر میزنم... شب و روز.
فکر و فکر.
اینجوری راحتم، چون نشده ﮐ... همیشه خودمو درست میشنوم.
ﺧﯿﻠ... خیلی فکر میزنم.
یعنی نشده فکری به سرم بزنه و بگم: «چی؟ یه بار دیگه بگو.»
همهش فکر میزنم. فکر میزنم.
توی سَرَمه.
یعنی میدونم فکرم چیه.
فکر میزنم... شب و روز.
فکر و فکر.
آرامش میده به آدم. ولی سختی هم داره.
چون بعد یه مدت، افکار آدم عجیبغریب میشه. بالاخونهت خرتوخر میﺷ... اصن عاد...
فکرهای عجیبی... فکرهای مریضی به سرت میزنه.
فکرهای مرﯾ... تازه مسئله اینه که آدم تا وقتی افکارشو بلندبلند توی جمع نگه، نمیفهمه افکار مریضی داره...
و وقتی هم بگی، بعدش اون نگاه وحشتزده روی چهرۀ آدمها میشینه. اینجوری.
نمیدونی افکار مریضی داری، تا این که مثلاً میگی: «میگما، اگه اشکالی نداره حیوونها رو بخوریم، په چرا نمیریم بکنیمشون؟»
بقیه هم میگن: «چی؟» اونوقت میگی: «وای،
جوابی ندارم.
داﺷ... داشتم خودمو در نظر میگرفتم...
و گفتم اگه...
اگه به من بود، ترجیح میدادم گاییده شم تا خورده.»
یعنی به نظرم اگه مثلاً میرفتیم به یه حیوون میگفتیم: «ببخشید، ما میخواییم بکشیمت و بعدشم بخوریمت.»
حیوونه میگفت:
«نمیشه همون... همون فقط بکنیم؟»
من خیلی دربارۀ خودکشی فکر میکنم.
نه که...
نمیخوام خودمو بکشم. فقط پیش خودم گفتم: اگه میخواستم بکشم، چجوری خندهدارتر در میاومد؟
یعنی چجوری خندهدارتر در میاومد؟
دوس ندارم مرگم حوصلهسربر باشه. میخوام بدونم چه پایانی برا این زندگی خندهداره.
به نظرم خندهدار میشه اگه آدم بره پارک آبی، بالای یه چیزِ...
یه سرسرۀ آبیِ پرارتفاع و دقیقاً اون لحظهای که میخواد سُر بخوره زیر، بزنه...
تیر بکاره تو کلهش و کاری کنه جسدش کل مسیرِ...
سرسره رو طی کنه؛ همۀ تونلها و پیچهای سرسره رو.
ووژژژ ژژوفف فوژژژ ژوفف
غوننن روغغغ غوژژژ
تا این که جسده شَلَپّی میخوره ته استخر.
بچهمچهها همه جیغ میزنن. پدر و مادرها بدو بدو میآن سمت استخر.
میدونین دیگه! خندهدار!
و به نظرم حتا اگه شما خودتون اونجا توی پارک آبی بودین، بازم فکر میکردین خندهداره؛
No comments yet. Be the first to leave one.