The first 175 lines.
یک رویاروییِ هیججانانگیز با یک) (دوستِقدیمی که اون منتظرش بوده
قلعهی آسمان سگ، متعلق به استاد کانگ) ( جایی که عزیزانش زندگی میکنن
و همسرش که پس از ۳بار سرِقرار رفتن) ( تصمیم به ازدواج با اون گرفت
ما تمومِ شب رو حرف زدیم
اون ابدا گوش نمیده
میدونم
فقط سگها به حرفِ استاد کانگ گوش میدن
میدونم. اون توی پدر بودن، تازهکاره
حدس میزنم این یه داستانِ کاملا متفاوته
برو باهاشون چندتا عکس بگیر
مشکلی نیست
اون فقط داره خودش فیلمبرداری میکنه- جدی؟-
تو داری فیلمبرداری میکنی؟
نگاه کن، تو اینجایی جو وون خدای من
اون خیلی خجالتیه
فکر کنم اون خجالتیه. نگاه کنین اون داره لبخند میزنه. چه بامزه
اون داره میخنده
بگو لطفا- لطفا-
برو دوربین رو بخواه- تو میتونی از اون بخواهی-
بگو لطفا- بگو لطفا-
واسه امروز، روزِمون داره به پایان میرسه
برنامهتون واسه فردا چیه؟
راستش فردا میخوام برم بوسان
ببخشید؟- بوسان؟-
آره. دارم میرم بوسان
من دوستی دارم که داستانِ شخصیِ من رو میدونه
فردا دارم میرم ببینمش
و شنیدم که اون یه مامورِ دولتی شده
اون اول زیرنظرِ گروهِ پلیسِ ویژه خدمت کرد
بعدش، به تیمِ بازرسیِ صحنهی جرم منتقل شد
و الان، داره بازنشسته میشه
فردا جشنِ بازنشستگیِ اونه
من توی زیرزمین، یه اتاقِ مهمون دارم
میخوام بذارم اون، اونجا بمونه
همهی اش چیده شده. بیاین بریم چِک بکنیمِش
فردا میخواهید بیاریدش؟- آره-
...کنجکاوم چقدر ایشون مهمه که
واسه خودش توی خونه، اتاق داره
اونا حتما روابط ویژهای دارن
این فقط یه اتاقِ مهمونِ معمولی نیست
اتاق بزرگی نیست
...من فقط- اینتو، گرمه-
اینجا خوبه
...من میام اینجا تا با جو وون بازی کنم
یا اینجا از کامپیوتر استفاده کنم
آها، شما اینجا گویندگی میکنی- آره-
اتاق صحبت- این، اتاقِ صحبته-
...این فقط یه اتاقه
که همهچیز داره
،مهمونی که در موردش بهتون گفتم
یک سگه
یه سگ؟- آره-
چجور سگی؟
دوستتون؟- آره-
آدم نیست؟- نه-
پس اینجا قراره اتاقِ یه سگ باشه؟
آره
اون قراره بهتنهایی از این اتاق استفاده کنه؟
قراره اینجا رو بامن باهم استفاده کنیم
واقعا؟- چجور سگیه؟-
من قراره فردا لئو رو ببینم
لئو؟- چلسی، دائول و لئو-
لِئو- لِئو-
اون یه سگِ چوپان(سگِ گله) است میدونین سگِ چوپان چیه دیگه، درسته؟
بله- یه سگِ گله-
یه سگِ گلهی آلمانی- سگِ خیلی باهوشیه-
...برای پلیس یا ارتش- آره-
بهطورِ معمول، برای سگِ ارتش ازشون استفاده میشد
اون با من، توی مسابقههای رقابتی شرکت میکرد
از وقتی که مثل پرو کوچولو بود
...من آموزش دادمش
و توی رقابتها باهاش شرکت کردم
...واسه من، اون مثلِ
یه خاطرهی دردناکه
من یجورایی دلم میخواست اون خاطره رو فراموش کنم
لئو واسم چنین معنایی داره
خیلی خوب. بذارین از یک تربیت کنندهی سگ براتون بگم
مربی سگ بودن، شغل ناچیز و کم درآمدیه
واقعا شغل کم درآمدیه
،اولین سالِ مربیِ سگ بودن
من پنجاه دلار در ماه بدست آوردم
هرسال، من ۱۰۰ دلار بیشتر بدست میاوردم
قبل از نامنویسی برای سربازی، من ۴۰۰ دلار در ماه بدست میاوردم
من اون روزها رو داشتم
...بخاطر همون، بارها به خونهی کوچیکتری
،اسبابکشی کردم. وقتی که بهشدت سخت بود
بازم خیلی کم خرج میکردم
،ولی اگر پول کافی نداشتم
...چارهای نداشتم جز اینکه
با یکی از چیزهام خداحافظی کنم
...این وقتی بود که
مجبور بودم لئو رو رها کنم
من ازش خداحافظی کردم
...لئو یک سگِ خوشگلِ
بزرگ بود
...و اون زمان پولِ کافی نداشتم
که به خوبی ازش مراقبت کنم
من اونو به کارفرمایی که بهم معرفیش کرده بود، برگردوندم
برگردوندمِش به جای اولش
لئو اونموقع دوسال و نیم تا سه سال داشت
حتما دلِتون شکسته بود
،تو راه برگشتمون به خونه
همسرم خیلی گریه کرد
من اون لحظه گریه نکردم
ولی توی درد و رنجِ زیادی بودم
من نمیتونستم باور کنم که این خداحافظیمون بود
من بیشترین تلاشم رو کردم که بذارم بره و روی زندگیم تمرکز کنم
،ولی وقتیکه شروع کردم به بهتر زندگی کردن
دوباره خواستم پیداش کنم
...پس از همون کارفرما
درمورد لئو پرسیدم
و معلوم شد که لئو کار پیدا کرده
اون یه سگ پلیس شده بود
...دارین میگین که اون یاد گرفت چطور مردم رو نجات بده
و دنبال موادمنفجره بگرده؟
ظاهرا سگها میتونن واسه بازرسیِ صحنههای جرم هم کار کنن
...اونا دنبال افراد گمشده
یا افرادِ گرفتار میگردن
اونا همچنین مردم رو نجات میدن
...ولی
...پس- اون یه سگ با کیفیت بالا شد-
درست میگی
بذارین بهتون یه داستانِ غمناک بگم
،من یه کتابِ خطی داشتم
واسه همین، من سازمان های انتشاراتیِ مختلفی رو ملاقات کردم
و نسخهی خطی خودم رو که درمورد زندگی سگها بود، نشونِ اونا دادم
واسه حدودِ یکسال، کسی علاقهای بهش نشون نداد
...بعدش یه روز، یه نفر از طرفِ ایبیاِس
داشت درموردِ تربیتکنندههای سگ، تحقیق میکرد
و کتابِ خطیِ منو خوند
و پیشنهاد داد که ازش یه برنامه در بیاریم
...اینجوری بود که
شما نباید یک سگ رو پرورش بدهید" توی ایبیاِس تولید شد"
...بعد از پخشِ اون، همهی سازمان های انتشاراتی
که من رو رد کرده بودن، بهِم زنگ زدن
من باید کتابم رو منتشر میکردم
الان من اینقدر شایسته هستم که هرکاری انجام بدم
من میتونم بهشون غذا بدم و ببرمشون قدم بزنن
همینطور میتونیم بریم کوه، جاییکه اون خیلی دوست داره
همچنین میتونم باهاش برم شنا
دائول و چِلسی، اینجوری با من زندگی میکردن
...ولی اگر به سختیش فکر کنیم، اون باید
همه رو خودش به تنهایی پشتسر گذاشته باشه
،من حس وحشتناکی داشتم
و واسش دلم میسوخت
...هروقت درمورد گذشته فکر میکنم، همهی چیزهایی که
نمیتونستم واسش انجام بدم، به ذهنم میاد
اگه بخوام رک صحبت کنم، گذشتهام با الانم یکم فرق میکنه
من یه مربیِ سگ هستم که از میان خیلی چیزها عبور کرده
من از به نظم درآوردنِ اونا با پشتکار، شروع کردم
بیست سال پیش، ما چاره ای نداشتیم
ما خانواده ی سگ هامون رو موفق کردیم
و به اونا نهیب زدیم که از دستوراتمون اطاعت کنن
...لئو، سگی بود که توی همهی این چیزا
با من بود
پس برای من لئو مثلِ خودِ من توی گذشته، است
اون نظم و انضباطی که من توی گذشته انجامش میدادم، دریافت کرده
و بخاطرش زحمت کشیده
فردا میخوام برم لئو رو ببینم
ولی فردا توی راهم میخوام برم یکی از دوستانِ قدیمیم رو ببینم
"خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم. اینمدت چطور بودی؟"
"هی! شنیدم مشهور شدی"
"چطوری؟"
این خودشه؟ خودشه؟
اون خوب بنظر میاد
خیلی پیر شده
سنش زیاده؟
اره- درسته-
حدود سه سال میشه از اونجا که میخوام دوباره باهاش در تماس باشم
و همیشه امیدوار بودم بازنشته بشه تا بتونم
بیارمش به خونه و اون روز فرداست
پس ماهم میایم- باید بیایم-
بعد از اینکه داستانتون رو شنیدم واقعا میخوام اون رو ببینم
اینکار رو میکنم- ...من واقعا میخوام بازنشستگی اش رو -
از صمیم قلب تبریک بگم- منم-
No comments yet. Be the first to leave one.