The first 119 lines.
mani_donte : کاری از
گاهی اوقات خورشید ... مثل یه مادر میمونه
. که زندگی رو به سطح زمین میاره
... و گاهی وقتا هم مثل یه پدر سختگیر میشه
. که در معرض رنج های زیادیه
... از ابتدا
... زمین دستخوش آزمایشات زیادی شد
. و هنوزم این آزمایش ها ادامه داره
با خشکی زمین . اقیانوس ها هم ناپدید شدن
. دریا ها و اقیانوس های زیادی به شن و ماسه تبدیل شدن
اونایی هم که نجات پیدا کردن هم ... در معرض نابودی قرار گرفتن
. و مجبور به بقاء در اندک اتمسفر شدن
... با اینحال برخی از مبارزان
... به دنبال یک روزنه کوچیکی از امید
. در دریاهایی خشک و پر از شن و ماسه بودند
OZMA
m a n i _ d o n t e : کاری از
قسمت اول : نهنگ شنی
چی بود ؟
... خانم مایا
. لطفا کارا رو از این خرابتر نکنید
چی ؟ چی ؟ چی ؟ چی ؟
پس این همون ویران کننده شنی ـه ؟
اون کیه که دارن تعقیبش میکنن ؟
یه قایق بادبانیه ؟
! باید نجاتش بدم
رادار داره یه چیزی رو نشون میده
. ما تو یه منطقه وسیعی گیرش آوردیم
چی ؟
... در حال حاظر اون الان زیر زمین ـه
. در عمق حدودا 100 متر پایینتر
. 80
. 60
اوزوما ؟
... امکان نداره ... غیر ممکنه
! اوزوما رؤیت شد
! دور بزن برگرد
! لعنت
. اون اوزوما بود
. مطمئنم
! لعنتی ، لعنتی ، لعنتی
! این بهترین شانسم بود تا بگیرمش
. اسم من سَم ـه
. سَم کوین
اسم تو چیه ؟
. اسم منم مایا ـست
. امم ... ممنون که نجاتم دادی
که اینطور ، پس اسمت مایا ـست ، هاه ؟
بگذریم ، گرسنه نیستی ؟
. هیچ چیز بهتر از یه غذای خوب نیست تا دوباره سرحال بشی
! سفت بچسب
Oase بندر
بریم یه نوشیدنی بخوریم ؟
... از اینطرف ، مراقب باش
! اوه ! شرمنده
! مراقب باشید
! اگه بندازیدش کاپیتان پدر هممون رو در میاره ها
! سلام ، سَم
! خوش اومدی
سَم ؟
اون کیه ؟
. اصلاً ، این کار شدنی نیست
. اینجا سالن غذا خوری کشتی ماست
... انگار مثل همیشه شلوغه
. آشپز اینجا بهترین آشپز تو کل اوز ـه
! شرمنده ، اگه میشه یکم برو اونورتر
. خب ، بیا بشین اینجا
! آشپز ، 2 تا ناهار بیار اینجا
! خیلی خب
دو تا ناهار مخصوص ! همین الان براتون میارم
! سَم ! سَم ! سَم
. هوی ، یه لحظه بیا اینجا کارت دارم
چی شده آشپز ؟
کلک بگو ببینم ، کجا یه همچین خانوم جیگری رو پیدا کردی ؟
. خب ... داستانش طولانیه
! نمیخواد چیزی بگی ! همین الان برات دوتا نیمرو تخم مارمولک میزنم حالشو ببرید
! تا منم غذا رو درست میکنم ، تو هم برو شیطونی کن کلک
... اونطور که فهمیدی نیست
! هوی ، هلم نده
. نمیتونم چیزی ببینم
! یکم برو اونورتر
شماها دارید چیکار میکنید ؟
! برید کنار
! نمیتونم چیزی ببینم
! بهتون گفتم برید کنار
! اون کوناتون رو ... از جلوی در بکشید کنار
!شماها دارید چیکار میکنید ؟
. هی ، سَم
! میمِی
گزارشت رو به کاپیتان تحویل دادی ؟
. آه ... نه هنوز
... هی
! تو زخمی شدی
! باید یه نگاهی بهش بندازیم
. خیلی خب ، تموم شد
. ام ... ممنون
. یه زخمی مثل این تو رو نمیکشه
تو هم میخوری ؟ ! احساس بهتری بهت دست میده
... ای بابا ... دکتر
... نه ... من
! پسر ، حسابی حالمو جا آورد
... اوه، دکتر
. تو یه بدرد نخوری
... من فکر کردم که تو رفتی بیرون تا دونبال نهنگ شنی بگردی
!ولی با یه خانومی که مثل جوجه ـست برگشتی ؟
! اینطوریا نیست
چطور اینطوریا نیست ؟
... ویران کننده شنی داشت اون رو تعقیب میکرد
و بعدش اوزوما ... اون نهنگ شنی پیداش شد
و ؟
: حتما یه چیزی هست که همیشه برادرم میگه
" وقتی کسی رو میبینی که ضعیفه باید بهش کمک کنی "
. به عنوان یه مرد ، نمیتونم فقط بشینم و هیچکاری نکنم
چون اون خوشگله ، ها ؟
! اینطوریا نیست
. هی ، کاپیتان
... اون دختره ، مایا
. از چشاش میشه فهمید که یه مشکل جدی داره
میتونه اینجا بمونه ؟
No comments yet. Be the first to leave one.