The first 200 lines.
این بار
حسابی گند زدم. این خیلی گرونه.
کارگاه ماشینهای کلاسیکم تقریباً یک سالشه
و هنوز هیچ پولی درنمیآریم.
اگه یه وبسایت داشتیم و یه نفر بود که به تلفنها جواب بده
مطمئنم خیلی سرمون شلوغ میشه.
ضرر کردیم. میتونی ۱۵ هزار تا دیگه بذاری؟
زنم، میندی سر میزنه تا اینجا رو بازرسی کنه.
نمیخواستم پر زرق و برق باشه. نیست.
خب، موفق شدی!
و ما میریم برای مسابقه آزمایشی ماشینهای قدیمی.
ماشین ما یه خورده تو چشم میزنه. شبیه ماشین عروسه.
مال اونا انگار از فیلم "مد مکس" دراومده.
روشون کنین! بریم!
به آرزوی تمام زندگیم رسیدم.
این همش مال توئه؟ همه مال ماست.
یه کسب و کار بازسازی ماشینهای کلاسیک راه انداختم
با خانواده نابغه ماشین، نیل، آنتونی و اندرو گرینهاوس.
بابا!
ولی تبدیل شده به یه چاه بیپول.
بد، بد، بد! و اگه به زودی سربه سر نشیم
ده تا؟ ولی بودجه که ده تاست!
احتمال زیادی هست که ورشکست شیم.
اصلاً خوب پیش نمیره.
خب، پس برنامههای جدید و جاهطلبانهای طرح کردم.
به کلوپتون خوش اومدین.
باید فقط به سمت لیگ برتر پیش بریم.
حتی میریم مسابقه تا ماشینهایی که به کمک ما احتیاج دارن رو پیدا کنیم.
الان وقتش نیست که بری بهش کارت ویزیت بدی.
مصممم که این علاقه شدید تمام عمرم رو تبدیل کنم
یالا، ماشین کوچولو!
به یه کسب و کار پررونق.
روشن میشه؟ نه.
فکر خوبیه؟
خیلی زودتر از همیشه دارم میام کارگاه چون
یه شبکه تلویزیونی میآد تا یه مصاحبه تلویزیونی صبحگاهی داشته باشیم.
مطمئن نیستم که "کاگز"ها (گروه) در مورد این زیاد بهم لطف داشته باشن.
چون از نظر اونا خندهداره.
فقط امیدوارم تو پسزمینه نرقصن
وقتی تو تلویزیون زندهام، یا اعضای بدنشون رو نشون ندن.
و ازشون بعید نیست.
البته، مطمئنم قبول دارن که این یه فرصت عالیه
تا به ملت بگیم داریم چی کار میکنیم.
صبح بخیر، ماشینها.
اوه، سلام. نیل اومده.
نمیدونم بهشون غرور دست میده و کارگاهشون رو قشنگ میکنن؟
داری کاری رو میکنی که فکر میکنم داری میکنی؟
آره، دارم کفشامو واکس میزنم.
با رنگ مشکی ماشین؟ آره.
الان دیگه یه موقعیت رسمی شده؟ آره، عروسیها، مراسم ختم.
خیلی خوب به نظر میرسه.
همیشه برای کسب و کار یه مزیت نبوده
داشتن یه آدم تلویزیونی این وسط، اگه راستشو بخواین.
بعضی وقتا مردم حواسشون پرت میشد، یا جدی نمیگرفتن ما رو.
یا فکر نمیکردن کسب و کارمون واقعیه.
ولی بعضی وقتا، مثل امروز، یه مزیت کوچیکه.
دقیقاً غرق در کار نیستیم.
پس با کمی شانس، این مصاحبه تلویزیونی ممکنه بهمون کمک کنه تا کار جور کنیم.
دوربین؟ رو دوربین، آره. خب، پس باید یه نما پیدا کنی.
اینجا واقعاً جاییه که دو دنیا به هم برخورد میکنن.
دنیای ریچارد و دنیای ما رو داریم.
فکر کنم میرن، ولی خوب میشه. ما فقط تلاشمون رو میکنیم.
این همش مال توئه؟ همه مال ماست.
این خونه جدیدمونه. خیلی خوبه.
تلویزیون بهمون حمله کرده.
آره، فکر کنم اِلی داره دنبال اتاق گریم میگرده.
تو احتمالاً بهش نیاز داری؟ نه!
چرا که نه؟ من که آرایش نمیکنم.
اون وسایل برقی (سونیک) خودتو بزن همه رو بده عقب.
تو درباره کار من اشتباه فکر کردی.
من که نمیام و برام آرایش کنن.
واقعاً؟ نه! واقعاً؟ واقعاً.
شاید باید.
میخوام مثل یوری گلر باشم و این آچار رو خم کنم.
اوه، با سربازا.
دارین خوش میگذرونین؟ اوه، آره.
هر روز صبح اینجوری ورزش میکنم!
۲۵ ثانیه، همه.
نگران این نباشین.
فقط سه چهار نفر میبیننش.
یه سری جدید از "کارگاه ریچارد هموند" دارین
که همش درباره بازسازی ماشینهای کلاسیکه؟
بله، باید تأکید کنم که این یه کسب و کار واقعیه.
اگه تو پسزمینه میبینین
تیم مهندسای نخبه من و اِلی سگه.
نگاهشون کنین! میبینین؟ یه تیم حرفهای!
آماده و مهیا برای هر کاری. الان هر چیزی میتونه اینجا بیاد.
هیچ کاری نمیکنن! نه!
واسه همینه که کسب و کار هنوز پولی درنمیآره؟
اوه، آره! ممکنه یه عامل باشه.
ما خیلی خوش میگذرونیم ولی بعدش، مثلاً اواسط صبح، میفهمیم
"صبر کنین، هیچ کس کاری نمیکنه و کنتور همچنان داره کار میکنه."
اوکی شدیم؟ آره، ساکت شد، آره.
خب، یه مشت احمق احمق!
حالا کی میخواد ماشینشو بیاره پیش ما؟
اونا که به ما احمقا نمیدن!
من هرگز فرصت نکردم جملهام رو بگم.
فکر میکردی میخواستیم بهت میکروفون وصل کنیم؟
هر ذره تبلیغات خوبه.
انتظار داریم، تلفن تا یه دقیقه دیگه پشت سر هم زنگ بزنه.
اگر یه وبسایت داشتیم، که البته نداریم...
اگه داشتیم، اگه یه وبسایت داشتیم...
و یه نفر هم داشتیم که جواب تلفنها رو بده...
مطمئنم خیلی سرمون شلوغ میشد.
متاسفانه کار داریم، ولی از اون آسوناش نه.
داریم این آلویس کمیابِ...
دستساز بریتانیایی رو برای یه مشتری پروپاقرص نیل بازسازی میکنیم.
ولی ۱۵ ساله گوشه یه انبار افتاده.
و هی داره از خودش سورپرایزهای جدید و ناخوشایند رو میکنه.
اوه، اوه. فکر کنم اوضاع خیلی جدیه.
تو تو کار چوب خوبیا، نه؟ میدونستیم کار زیادی میبره.
ولی تا وقتی واقعاً بری تو جزئیات کار...
و به مغز استخون ماشین برسی...
نمیدونی چی داری.
خب، الان داریم موتور آلویس رو از هم باز میکنیم.
همونطور که میبینید، پر از زنگ و آشغال شده.
این همون بلاییه که سر موتوری میاد که اینقدر مدت طولانی به حال خودش رها بشه.
قبول کردیم آلویس رو با تخفیف، ۱۵ هزار پوند درست کنیم.
ولی هر مشکل جدید، داره بودجه و برنامهمون رو قورت میده.
هنوز اونجا نرسیده، نه؟ نه واقعاً.
ولی این یه جورایی، نه یه فاجعه، تقریباً انتظارش رو داشتیم، ولی...
از کجا یکی از اینا پیدا کنیم؟ امیدوار بودیم تو بدونی.
آره، حتماً. میرم مغازه قطعات چوبی ماشین!
شاید بتونی یه متخصص پیدا کنی.
ولی باید خودمون یکی بسازیم. ما کار چوب نمیکنیم!
حالا بعدش چی کار کنیم؟ میتونست بدتر از این هم باشه.
این که تو یه هفته تموم نمیشه، نه؟ نه این هفته.
کار آلویس خیلی بیشتر از اون چیزی که فکر میکردیم طول کشیده.
ولی در مقایسه با اون یکی کار بزرگمون، هیچی نیست.
این یه بنتلی مدل ۱۹۵۳ هست.
که دین کرونسبین سفارش بازسازیش رو به ما داده.
اون یه تاجره که همین نزدیکیها زندگی میکنه.
باهام تماس گرفت چون یه ماشینباز حرفهایه.
این خاصترین ماشین از بین ماشینهای زیادشه چون فوقالعاده کمیابه.
فقط یه دونه دیگه ازش تو دنیا هست، پس کلاً غیرقابل جایگزینیه.
و دقیقاً از همین کارهای لاکچریه که من میخوام ما انجام بدیم.
ولی هنوز شروعش نکردیم.
این نشون میده که الان با این کسبوکار «کاگ» تو چه وضعیتی هستیم.
داریم تو کسبوکارمون گیر میکنیم.
این چیزیه که میخوام، کارهایی مثل این، ولی نمیتونیم بهش برسیم.
پس، اون یه ماشین دستنخورده مونده.
و اون یکی هم انگار قراره برامون خرج بتراشه.
فکر میکردم داشتن دو تا کار بازسازی لوکس...
برای کسبوکار عالی باشه.
ولی الان حس میکنم دقیقاً برعکسه.
کاملا داره میاد و قراره یه بررسی موشکافانه داشته باشیم.
و بگیم: «خب، ما الان کجای کاریم؟»
باید باهاشون صحبت کنم ببینم چه کارهایی رو رزرو کردن.
ریچارد ۲۸۰ هزار پوند به عنوان وام گذاشته.
ولی حتی نزدیک پوشش دادن هزینههای ثابت هم نیستیم.
هنوز یکم راه مونده تا به اونجا برسه.
یه حدس وحشتناکی دارم...
که قراره مجبور بشم پول بیشتری بذارم.
رسیدم. خورشید اینجا داره بهم خوشآمد میگه.
فکر نکنم ریچارد این کارو بکنه!
هی، کاملا!
سلام! سلام! چطوری؟
بفرما بشین. حالت چطوره کلاً؟
خیلی خوبم، ممنون.
آمادهام... بریم سراغ کارهای بیزینس؟
و آماده؛ عینک، خودکار و کاغذ همراهمه.
دوباره یه سال دیگه شروع شد.
خبر بد اینکه...
میدونم حرف هزینههای ثابت رو زدیم که ماهی نزدیک ۲۰ هزار پوند میشه.
درآمد از دستمزدها کمتر از ۱۰ هزار پوند بود.
پس ماه پیش ضرر کردیم. آره.
میشه ۱۵ هزار پوند دیگه هم بذاری؟ اینطوری میشه ۳۰۰ هزار پوند.
راستش، الان فکر میکنم کلاً گند زدم.
این خیلی گرونه.
هزینههاش رو پوشش نمیده. گند نزدی.
هی قراره برام خرجتراشی کنه. فقط به زمان نیاز داری.
مساله مشتری آوردن به داخل مغازهاس.
فکر میکنم واقعاً باید یه هدف داشته باشیم.
فکر میکنم شش ماه هدفمونه.
برای اینکه سعی کنیم به اندازهای برسیم که هزینههای ثابتمون رو پوشش بده.
و بعدش شروع کنیم وامها رو پس بدیم.
یعنی به نقطه سر به سر برسیم. آره، تو شش ماه سر به سر بشیم.
هر کدومشون باید روزی ۵ ساعت کار، ۵ روز در هفته فاکتور کنن.
ولی اونا یه دنیا با روزی پنج ساعت کار فاکتور کردن فاصله دارن.
حداقل الان که اینطورین.
من فقط میخواستم کارهای باحال با ماشین انجام بدم.
هنوزم میتونی کارهای باحال با ماشین انجام بدی.
من که ماشینی ندارم.
میدونستم که دارم به نقطهای نزدیک میشم...
که از اون به بعد باید جدی بشم.
یعنی، دیگه انتخاب نیست.
این کار اینجاست چون سه تا حقوق باید پرداخت بشه.
و باید زندگی سه نفر رو تامین کرد.
کاری که نمیتونم بکنم اینه که، آخر امروز...
درها رو قفل کنم، برم و همه چیز رو فراموش کنم.
چه بخوای چه نخوای...
فکر کنم مدیریت یه کسبوکار جدی یعنی مسئولیتهای جدی.
با این حال، حداقل یعنی هر شب میتونم بیام خونه و استراحت کنم.
زانوهات رو بیار بالا، یالا. بیا دنبالم.
میدونی چطور یه تور یونجه رو گره بزنی؟ آره.
چرا مثلاً نرفتی سراغ موتور کراس یا همچین چیزی؟
چون پسر گیرت نیومد.
همه چیز مربوط به اسب باید جوری انجام بشه که راحت نباشی.
غرغرات تموم شد؟ خب. هر کدوم رو همزمان که میرم هم بزن.
اول اون سبزهرو. من از این قسمت خوشم میاد.
No comments yet. Be the first to leave one.