The first 179 lines.
روزی روزگاری، حکومتی آباد بود .که در آسمانی دور پرواز میکرد
گربه سفید اشرافیای که در تخت لم داده بود
.دل گربهای سیاه را برد
.این سرآغاز همهچیز بود
قسمت ۱
کشوری تحت محافظت نور
.آسمون داره شکافته میشه
!سنگ نیاکانمون رو بهتون نمیدم
.اومدی
.میبینم که حی و حاضری
.آره
.خدا کنه امروز دیگه دست پر برگردیم
.بعضی وقتا آدم بدجوری هوس گوشت میکنه ها
!خدا همراهتون
!نمیتونم صبر کنم - !آخجون گوشت -
.اون بالاییها هم خوب دلی از عزا در میارن
.واقعاً بهشون حسودیم میشه
!هی! ماجوها دارن میان
!چی؟
!اینور هم سرو کلهشون پیدا شد؟
!تو بچهها رو بردار فرار کنین
.نوک قله یه غار هست
!اونجا مخفی شین
!باشه
!هرکی که میتونه اسلحه بهدست بشه
!ترس به دلتون راه ندین
!بریم
.مراقبشون باشی ها
.خودمون یه کاریش میکنیم
.کار میکنیم کارستون
!رسیدن
!بچهها
!با جونمون هم شده از روستا محافظت میکنیم
!یالا
!خوبی؟
.آره. ممنون
چیزی نمونده. میتونی بدوئی؟
!کثافت
!سمت تپه
!مراقب باش
.برو
.مراقب خواهرم باش
...کسی
کسی هست؟
رسیدم؟
.یکم استراحت بکنم
چیکار میکنی؟
.شنیدم این اطراف یه آبادی هست
.دیگه نیست
دیگه نیست؟
پس اینجا چیکار داری میکنی؟
.چاله میکنم
چاله؟
اجازه ندارم؟
چرا میکنی؟
.چون ماجوها همه رو کشتن
حرف حسابت چیه؟
نمیخوای دست برداری؟
.باقی روستاها هم همه ازبین رفتن، پس نه
.پسرجان، کافیه
.اگه ادامه بدی خودتو هلاک میکنی
.همچین خیالاتی ندارم
.به قدر کافی میخوابم
غذا چی؟
.بیا
ازم چی میخوای؟
.فکر بد نکن
.فقط دلم میخواد
.اسم من اسکیرز ـه
تو چی، پسر جان؟
.هرجور دلت میخواد صدا بزن
.همه میزدن
.آها
،میگم
حاکم این کشور اسمش شاه تاریکی بود؟
آره. چطور؟
پس چرا یه فکری به حال ماجوها نمیکنه؟
.شاه حتماً دلیل خودشو داره
این شاه، آدم درستی هست؟
از نظر تو درست یعنی چی؟
.خوشبخت بودن مردم
.چه کوتهبینانه
.این چاله هم برای همین میکنم
تا کی؟
.هنوز کوچیکه
چقدر باید عمیق باشه؟
.اونقدر که به آسمون برسه
.به حق حرفای نشنیده
منظورت چیه؟
.نفهمیدی هم نفهمیدی
... فقط این که
فقط چی؟
.نور سفید بعضی وقتا تا اعماق تاریکترین چاله میتابه
.وقتی میتابه خوشم میاد
.چون شبیه یه دست مهربونه که تبعیض قائل نمیشه
.آها
.زمین و آسمون هیچکدوم اهمیت نداره
.توی چاله همه مثل همن
.حداقل...من اینطور فکر میکنم
.برش دار
.بهت یه راه یاد میدم که دیگه مجبور نباشی چاله بکنی
...چـ..چی
پس چی شد؟
.تازه اول کاره
.من که ازت نخواستم
اگه نخواستی
پس چرا جای این که رد کنی دست به شمشیر شدی؟
میخوای یادم بدی
چجوری اونقدر قوی بشم که از مردم جلوی ماجوها محافظت کنم؟
کی همچین حرفی زد؟
.بمیر
،اگه فقط بلدی غمباد بگیری و دنیا رو نفرین کنی
!جونت ارزشی نداره
اوه؟
چی با خودت فکر کردی؟
اگه میخوای بکشیم چرا دست دست میکنی؟
.چون دلم میخواد
،اولش کمکم میکنی
!بعدش منو میکشی چون دلت میخواد؟
.بعله
!آخه تو چه حقی داری؟
اگه بگم راضی میشی؟
.حق دارم خوب هم دارم
.یکی که هیچوقت ملاقاتش نمیکنی دارتش
.حقیقت محض اینه
مقابل واقعیت چه میکنی؟
تا دلیل باشه اطاعت میکنی؟
شاه تاریکی رو میگی؟
.بعله
.اطاعت از شاه تاریکی سرنوشت مردم حکومت سیاهه
!تو که شاه نیستی
.بعله
...من شاه نیستم
.نادانیام که میخواست شاه بشه ولی انتخاب نشد
!پس چی شد؟
اینقدر بدبختی که آدم چون دلش میخواد بکشتت؟
!چقدر افاده میای
!لعنتی
.از خود آرمانت نمیشه ایراد گرفت
!اما، خوشبخت کردن مردم آسون نیست
!گاو نر میخواهد و مرد کهن
!خودم میدونم
پس چیکار میکنی؟
تا کی میخوای به امید نزول کمک از آسمون چاله بکنی؟
!وقتشه بیای سر عقل
...آدمی که ذرهای آرمانش رو درک کنه
!برای رسیدن بهش از جون و دل مایه میذاره
...پس
!انجامش میدم
!برای محقق کردنش، لازم باشه شاه هم میشم
چته؟
.خوشحالم
از چی؟
.فکرشو نمیکردم آخرش همچین معجزهای منتظرم باشه
.هنوز تموم نشده
.چرا شده، آخه وقتم تمومه
هی...چت شد؟
.برای گرفتن تخت شاهنشاهی با شاه تاریکی فعلی جنگیدم
.اما من که فقط یه پیرمردم
.پسر جان
.این شمشیرو بردار برو پایتخت
.اونجا یه عمارت دارم
.بهم نمیخوره ولی اصل و نصب دارم
.صاحب این شمشیر سر راس خاندان حساب میشه
،خودتو شاهزاده تاریکی معرفی کن
.وارث شاه تاریکی
.یه شوالیه هست که اسمش والوآس ـه
.آدم درستیه
.وقتی ببینه چه شمشیرزن قابلی هستی حمایتت میکنه
اگه ارزش خودتو بهش ثابت .کنی، بهت وفادار میمونه
.من که نگفتم میرم
...سر تکون بدی کافیه...پسری که به خودم رفتی
به تو رفتم؟
.یه چیزی میگی ها
.یاد هم بگیر درست حرف بزنی
اینقدرو میتونی دیگه؟
.من هم...حسش کردم
.نه تنها تو تاریکی، تو نور هم آرامش هست
...تو...اسکیرز سان
No comments yet. Be the first to leave one.