The first 200 lines.
وقتي اينطوري لمست ميکنم، هيچ احساسي نداري، نه؟
درسته؟
واقعاً فکر ميکني من يه پناهگاهِ حمله ي هوايي ام که از سنگِ مرمر ساخته شده؟
اينطور نيست
من هم، بي تفاوت نيستم
پس يه ذره چيزي احساس ميکني؟
من هميشه يه ذره احساس کردم
...تو ميخواي
منو زيادي لمس کني
به نظر نميومد خيلي بهش فکر کني، منم چيزي نگفتم چون نميخواستم من آدم عجيبه باشم
ولي به نظر مياد داري کم کم شروع ميکني که مثلِ يه آدمِ عادي واکنش نشون بدي
پس اينُ ازت ميخوام
وقتي از من به عنوان پناهگاهِ امنت استفاده ميکني
ترجيح ميدم در حدِ دوستانه باشه
دوست ندارم مردم بهمون خيره بشن و با خودشون فکر کنن "فکر ميکنن دارن چيکار ميکنن؟"
دوستانه اين
"فکر ميکنن دارن چيکار ميکنن؟" اين و فهميدي؟
فهميدم
راستش، تمامِ اون مدت، من فقط ميامدم پيشت تا زنده بمونم
به اين توجه نميکردم که خوشت مياد يا نه
ولي حالا فکر ميکنم بايد مراقب باشم
مراقب، مراقب
بله، مراقب باش
مراقبِ اين چيزها هم باش من به داستانهاي روحيِ تو گوش ميدم
پس سرِ خود جايي نرو و اين بلا رو سرِ خودت نيار
مدل نگراني دوستانه اس اين
...اگه نزديکتر بشم "فکر ميکنن دارن چيکار ميکنن؟"
فهميدي؟
بله
حالا بيا بريم، ميرسونمت
لازم نيست، خودم ميرم
تو رفتي بازداشتگاه و زخمي هم شدي
من تا اين حد ميتونم نگرانت بشم
بريم
...ولي بايد مراقب باشم
رادارم يه چيزِ عجيبي گرفته
پس بگيرش، ازش استفاده کن
لازم نيست
...تو، دوباره
مراقبي که آبنبات کانگت تو رو با من نبينه؟
مراقبم فقط من
چيزي ندارم که بخوام مراقبش باشم من
اگه بهش بربخوريم، براش توضيح ميدم که
ما از اون رابطه هاي "فکر ميکنن دارن چيکار ميکنن؟" با همديگه نداريم ما فقط يکم با هم دوستانه رفتار ميکنيم
نگران نباش و بيا
ميدوني چه افتخارِ بزرگيه که با مديرعامل رابطه ي دوستانه داشته باشي؟
حتي آبنبات کانگ هم تو رو بيشتر جدي ميگيره
~ قسمت هشتم ~
مديرعامل جو به خاطرِ ته گونگ شيل رفت ايستگاه پليس
و فکر ميکنم ته گونگ شيل يجورايي به چا هي جوي مُرده مربوطه
من به خاطرِ يه احساسِ شخصي گذاشتم از دستم در بره
متأسفم
چا هي جو يتيم بود
اگه اون زن هم پدر و مادر نداشته باشه
امکانش هست که تو يه يتيم خونه همديگه رو ديده باشن
درباره اش تحقيق ميکنم
يه چيزِ ديگه
تحقيق کن که اون زن، ته گونگ شيل
هيچوقت اروپا بوده يا اينجا زندگي کرده يا نه
بله
کانگ وو
به نظرم ميرسه ازش خوشت مياد
حالت خوبه؟
خوب ميشم
وانمود نکن قوي هستي. اگه برات سخته، فقط بگو
وقتي قلب حقيقتُ نميگه
درد بهت جواب ميده
درد ميکشي؟
...من
ترتيبشُ ميدم
آقاي مدير عامل
براي امروز ممنونم
و چون رفتي بازداشتگاه، حتماً توفو بخور
من همچين چيزي نميخورم
من ميرم. خداحافظ
ته گونگ شيل، درباره ي اون چيزي که رادارت گرفت
چيزي دنبالته؟
...اُه، اون؟ چيزِ ترسناکي نيست
يه چيزيه که بايد سرزنش بشه
براي همين فکر ميکنم بايد با حرف زدن حلش کنم
حالا برين
برو
من آبنبات نيستم، رادارم
!حواستُ جمع کن
از وقتي ته گونگ شيلُ ديدم، مثلِ ويتامين دارم قرصهاي تلخِ ضد اضطراب ميخورم
!آه، تلخه. آب
و چون رفتي بازداشتگاه، حتماً توفو بخور مديرعامل
اين شبيهِ توفوئه...؟
حتي وقتي اينطوري لمست ميکنم
هيچ احساسي نداري، نه؟
...زني که ميگفت دستِ همديگه رو بگيريم و بخوابيم
حالا درباره ي هر چيزي نگرانه
آه، شوره
حالا که اخيراً رادار ردِ هيچ روحي رو نميگيره
نکنه يه روحِ منحرف چسبيده به من؟
وقتي اينطوري بهم دست ميزني بهش ميگن آزارِ جنسي
درست مثلِ دست زدن به يه رهگذر تو مترو ميمونه
دوباره اينجايي، مادربزرگِ سوپرمارکت!؟
اگه اونطوري بهم زل بزني چطوري بايد بخوابم!؟
...ولي حالا که اينجايي
ميتوني يکم منو بترسوني تا خودمُ جمع و جور کنم؟
!بسه، بسه، لطفاً بسه
!حالا ديگه ميتوني تمومش کني مادربزرگ
!بسه، ديگه بسه
آقاي مديرعامل
شنيدم بعد از اينکه شخصاً به موضوعي رسيدگي کردين که حتي سودآور هم نبوده، يه سر تا ايستگاهِ پليس هم رفتين
بشين
واقعاً شوکه شده بودم
کاملاً شوکه شده بودم من هم
حرفِ زيادي براي گفتن ندارم چون کارِ خوبي کردي
ولي به نظر مياد حالا که بانگ شيل دور و برته کارهايي ميکني که معمولاً نميکردي
انگار پدرت هم در اين مورد ميدونه و مدام ازم ميپرسه چجور دختريه
اين چيزيه که بيشتر بايد در موردش شوکه شد
کارهاي من به اونجا هم گزارش ميشن؟
کارِ من نبوده! آخرين باري که با هم حرف زديم صحبتمون فقط درباره ي گلف بود
حتماً در موردت شنيده چون اخيراً يه چيزهايي درباره ي تو همه جا پخش شده
تو پسرشي، معلومه که دوست داره در موردت بدونه
اين اولين بار در طولِ 34 ساله که در موردِ من کنجکاو شده
که انقدر عجيب و غافلگير کننده اس که دارم تشنج ميگيرم
پدرت داره پير ميشه، براي همين احتمالاً داره بيشتر به بچه اش علاقمند ميشه
درسته عزيزم؟
!البته
اون الان تو سنيه که دوست داره نوه هاشُ ببينه
مديرعامل جو، اين دفعه مطمئن شو که واقعاً موفق بشي
...نمي دونم
ممکنه از يه رابطه ي بدنيِ بي معني، نوه دار بشه
مادربزرگ، من خودمُ جمع و جور کردم
پس از سطلِ آشغال بيا بيرون
!چشماتُ اون شکلي نکن مادربزرگ
...فقط بيا بيرون
کانگ وو
ميخواي اين وقتِ شب بري بيرون بدوي؟
بله، ميخوام برم يکم بدوم
...اُه، بايد امروز از سرِ کار با هم برميگشتيم خونه
خودم تنهايي اومدم، واقعاً متأسفم
...يه اتفاقِ غيرمنتظره افتاد، براي همين
ته گونگ شيل
فکر ميکنم بهتره تا وقتي که ميتونم، قضيه رو روشن کنم
وقتي گفتم ازت خوشم مياد، يه سوءتفاهم بود
چي؟
من اون به عنوانِ يه جوک به بچه ها گفتم، ولي تو فکر کردي واقعيته
نتونستم بگم حقيقت نداره
حتي بهم گفتي ممنوني
براي همين سعي کردم باهاش پيش برم، ولي ديگه نمي تونم
متأسفم
...آه، که اينطور
تعجبي نداره، فکر کردم خيلي عجيبه
...چقدر خجالت آور
بايد زودتر بهم ميگفتي که دوستم نداري
چون بهم آبنبات دادي
و بليطهاي موزيکال، فکر کنم زيادي هيجانزده شدم و زياده روي کردم
تو آبنبات و بليطهاي موزيکالُ قبول کردي
ولي منو دوست نداشتي، درسته؟
يکي که بهش احترام ميذارم يه بار بهم گفت "وقتي قلبت حقيقتُ بهت نميگه"
"درد بهت جواب ميده"
...من فکر نميکنم تو
...به خاطرِ من ناراحت شده باشي ....اگه اينطوره پس
لازم نيست متأسف باشم، نه؟
!بايد بگيريش
!نمیارم
خواهر! چی شده؟
!کمک
!اينجا! لطفاً يه نفر کمک کنه
!اينجا
!کمکم کنين
!خواهر
!بيدار شو! بيدار شو
خواهر، بيدار شو
اين سومين حادثه ايِ که تو استخرِ هتلِ کينگدام اتفاق افتاده
ميگن يه چيزي پاشُ از زيرِ آب کشيده تو
ولي هيچ چيزي نبوده که بتونه همچين کاري بکنه
اگه يه روحِ آبي نيست، پس چي ميتونه باشه؟
مطمئنين که يه آدم باهاش شوخي نکرده؟
فقط يه غريق نجات نبوده که ديده، خيلي ها ديدن و شوخيِ يه آدم نبوده
چون اين شايعه تو شلوغترين وقتِ فصلِ تابستون پخش شده
ممکنه مشتريهامونُ به هتلِ بزرگ ببازيم
نميتونيم بذاريم همچين اتفاقي بيفته
...من رادارمُ نصب ميکنم
توي استخر
!ساختمونِ بازارِ بزرگ از مالِ من بلندتره
!منشي کيم
"سلام، "رادارِ ده بيليون ووني
يه رادار لازم داريم
...تو
تمامِ شب اذيتت کردن؟
!کم مونده گوديِ پايِ چشمات به اعماق زمين فرو بره
مادربزرگِ سوپرمارکت اومد، براي همين تمامِ شب نتونستم بخوابم
آقاي مديرعامل
من...مريض به نظر ميام؟
تو...هميشه مريض به نظر مياي
...ولي امروز، از هميشه بدتري
شکلِ زامبي شدي
با اينکه هيچوقت تو زندگيش يه زامبيِ واقعيِ نديده همچين حرفي ميزنه
به جاي يه زامبي، گفتي يه روحِ آبي ديدي، نه؟
بله
...خيلي وقت پيش وقتي با خواهرم رفتم به رودخونه ي هان تا مرغ بخورم
!يه روحِ آبي منو کشيد پايين و کم مونده بود غرق بشم
!روحِ آبي
!ديگه هيچوقت نميخوام يه روحِ آبي ببينم. هيچوقت، هرگز
!واقعاً از روحهاي آبي بدم مياد! خيلي ازشون بدم مياد !خيلي ترسناکن
No comments yet. Be the first to leave one.