The first 200 lines.
قسمت سی و نهم
اون کی هائو ران دیوونه انرژی شمشیر رو به تائویسم در جهان تبدیل کرد
با استفاده از شکل گیری قفس مورد علاقم، انرژی جهان رو مهر و موم کرد
باهام مثل یه هیولا رفتار کرد
و منو توی مکان تاریک به بند کشید
باعث شد تا من همیشه تنها و ناامید بشم
دیگه نمیخوام اینجوری زندگی کنم
به اسم عموی کوچیکم قسم میخورم
نیلوفر سی و دو برگ
هیچ وقت نمیتونی از اینجا بری بیرون
مثل عموت مغروری
کسایی که با بهشت مخالفت میکنن، باید بمیرن
این عاقبتِ کیِ دیوونه و دارالفنونه شماست
نمیتونین جلوش رو بگیرین
میخواستی منو زندانی کنی؟
متاسفانه تو کی نیستی
نیروی ذهنیت خیلی ضعیفه
تو وارد مرحله شناخت سرنوشت شدی
در حقیقت وارد سطح شفاف شدی تا نتونم کنترلت کنم
واقعا یه استعداد کمیابی
یه دختر کوچولو مثل تو اصلا بهش نمیومد
که بتونه این طلسم رو انجام بده
تو هم یه استعداد نادری
هیچ وقت فکرشو نمیکردم خدای بهشت اینقدر باهام مهربون باشه
حالا که بیست سال از توی قفس بودن رنج و عذاب کشیدم
امروز رو جشن میگیرم
تو هنرهای رزمی اون دیوونه رو به ارث بردی
ولی هنوزم حریفم نمیشی
!تو وارد مسیر شیطانی شدی
!آره، درست میگی
نمیترسی؟
ما شبیه همیم
شیطان ها باید بمیرن
پس، بمیر
خداوند هر کسی رو مورد آمرزش قرار نمیده؟
به خداوند متعال توجه کن
!ولی من نیستم
الان نوبت منه
فکر میکردم که میتونم زنجیرهای دستام رو بشکنم
لیان شینگ سی و دوم
هر عملم خالصانه بود
عموی کوچیک میتونست زندگی طولانی داشته باشه
اگه تو، لیان شینگ سی و دو، اعمال کثیف انجام نمیدادی
در اصل فکر میکردم، که قانون های سه قلمرو رو فرا گرفتم
ولی در راه برگشت متوجه شدم که زندگیم
اول و آخرش به این کوه میرسه
!ارباب سیزدهم، مواظب باشین
از اونجا که نمیتونم فرار کنم
فقط منم که باید توی این کوه بمونم
چرا باید نگران خیر و شر توی دنیا باشم؟
هنوز خیلی ضعیفی
زنده موندیم
ارباب
لباسایی رو برای استاد دوختم، تقریبا تموم شدن
نمیدونم سرزمین وحشی سرده یا نه
باید یادت باشه که پاهاتو حتی توی صحرا هر روز خیس کنی
استاد
یه خواهر بزرگتر من رو برای شام دعوت کرده
ممکنه که تموم روز رو اونجا باشم
لازم نیست برای غذا منتظرم باشی
اگه دیر بلند شدی، نتونستی رشته نودل بخری
تو مغازه ی بغلی بخور
من بهش سفارشت رو کردم
!زانو بزن
!جرأت انجام همچین کار شرم آوری رو داری
فکر کردی نمیفهمم تو به فروشگاه قدیمی قلم رفتی؟
آخرش دیوونم میکنی
چیزایی که بهت یاد دادم رو یادت رفته؟ مادرو فراموش کردی؟
واقعا عصبانی ام
چرا به اون زل زدی؟
خواهر
ما خواهر و برادرِ تنی همدیگه ایم
پس هویتت رو میشناسی؟
تو شاهزاده سومی
میدونی چقدر چشم روت هستن؟
!بازم جرأت این کار شرم آور رو داری
...من فقط - ساکت باش -
امروز سانگ سانگ رو دعوت کردم
تا شخصا ازش عذر خواهی کنی
!تا وقتی که تو رو نبخشیده، همینجا زانو میزنی
منو ببخش
شاهزاده خانم، لطفا آروم باش
اتفاقیه که افتاده
قبلا فراموشش کردم
لزومی نداره که مجازاتش کنی
خواهر، اون منو قبلا بخشیده
میگه اتفاقیه که افتاده، مجازاتم نکن دیگه
امروز به خاطر سانگ سانگ
می بخشمت
ممنون، خواهر
من به خاطر خوب ادب نکردنش مقصرم
این اتفاق دوباره تکرار نمیشه
سرورم
شیائو من کجاست؟
خیلی وقته که ندیمش، دلم براش تنگ شده
میخوای ببرمت پیشش؟
میتونی براش داستان بگی
تو اون بازی
آخرش کی برد؟
معلومه که اون
اون کشیش اعظم بخش نور بوده
همین انتظارو داشتم
...حتی برادر دوم هم طرفدار اونه
اون بهترینه. هیچ کس بهتر از اون نیست
...با این حال
چرا اون توی خونه ی برادر کوچیکه؟
برادر کوچیک الان توی سرزمین وحشیه
فقط سانگ سانگ توی خونه اس
چرا اونجاست؟
کشیش اعظم نور از زندان روح خلاص شده
زندانی که خیلی از مردم دلشون میخواد از اونجا فرار کنن
وی گوانگ مینگ، کسیه که صلح و آرامش رو تهدید میکنه
...چرا
اون به خونه برادر کوچیک بره؟
امروز دیگه غذاهای مونده رو نمی خوریم
چیزای خوبی خریدم
بوش خوب نیست؟
برات گرمش میکنم
توی فروشگاه وو چیزی خوردی؟
فراموش کردم
یادت رفت؟ - خوشمزه نبود -
اون ماهی شور رو توی بشقاب نذاشت
دیروز غذاهایی که پخته بودی واقعا خوب بودن
غذاهایی رو که خوردی یادت نمیاد
ولی یه وعده ی غذایی رو که چند روز پیش خوردی یادته؟
عجب حافظه خوبی
باید خاطرات بد رو فراموش کرد
این درسته
ولی اربابم
نمیتونه خاطرات بدش رو فراموش کنه
آه، تموم شد؟
میدونستی دارم برات لباس میدوزم؟
امتحانش کن
لباسات یکم قدیمی شدن
وقتشه عوضشون کنی
خوشم میاد ازش
این لباسا رو دختر نور برام دوخته
واقعا دوستش دارم
ولی این پارچه خیلی زود کثیف میشن
وقتی رفتی بیرون، بپوشش
قشنگه
خیلی قشنگه
اگه همه بتونن یه زندگی مثل این داشته باشن، عالی میشه
یه کاسه نودل تند، لباس جدید
و یه نفر که باهات همراه باشه
برای داشتن همچین زندگی ای حریصم
تقریبا دلیلی که براش اومدم رو فراموش کردم
چه دلیلی؟
دنبال سایه تاریکی هستم
سایه تاریکی چیه؟
پسر جهنم
فردا برای پیاده روی میرم بیرون
خوبه، اینکه همیشه توی خونه باشی خوب نیست
اگه فردا خسته شدی
یه چایخونه برای استراحت پیدا کن
اگه خواستی چیزی بخوری، بخر
نگران پولش نباش
با این حال خیلی دور نرو
اگه گم شدی، بپرس
مردم پایتخت آدمای خوبین
اگه راه دیگه ای نبود، به یه قمارخونه برو
و اسم ارباب چهارم رو بگم
یه نفر حتما برت میگردونه
نگران نباش
من راه رو حتما پیدا میکنم
هی، زود باش و بخور
تُرُب ، عالیه. ما میتونیم امشب ترب بخوریم
یاد داری چطوری درستش کنی؟
تو هر چی درست کنی خوشمزس
وی گوانگ مینگ اینجا چکار میکنه؟
نینگ چوئه الان سفره ولی
خدمتکار کوچولوش اینجاست
وی گوانگ مینگ
دنیا داره دنبالش میگرده و اون اینجاست
چرا؟
چرا توی خونه ی شاگرد منه؟
شاگرد سیزدهم
شاگرد سیزدهم
همه جاهای قصر رو گشتم
هنوز نتونستم کتاب بهشتی رو پیدا کنم
انگار اینجا نیست
ولی اون همراه رئیس فرقه ی شیطان ناپدید شده بود
دوباره میگردم - باشه -
باید به زخمت رسیدگی بشه
اینجوری میمیری
این دارو رو برادر یازدهم بهم داد
ولی نگفت اگه شیطان نیش بزنه چکار کنم
با این حال امتحانش میکنیم
بهم دست بزنی میکشمت
هنوزم میخوای منو بکشی؟
باید زنده بمونی تا به آرزوت برسی
فهمیدی؟
خواهر هفتم این دستمال رو بهم داد
حیف میشه
قبلا، زندگیت رو نجات دادم
حالا هم تو زندگیم رو نجات دادی
ما برابریم
آره، به نظر عادلانس
بی حسابیم
تو جلوی لانگ چینگ رو گرفتی
No comments yet. Be the first to leave one.