The first 200 lines.
=زمان، عشق رو یادم میده= =قسمت 15=
چه خبره؟
میگن که باید قبل از اینکه بریم تو تختخواب باید ازمون یه سری عکس بگیرن
نمای شب قشنگتره
اونوقت؛ کی قراره تشریف ببرن؟
!شیائولو! شیائولو
تو واقعاً با آقای شی بِهَم زدی؟
!ولی شماها که تازه عکسای زوجی گرفتین
میدونی که
یه عالمه نظر منفی توی اینترنت
درمورد شرکت هوانژن هست؟
شرکت سالی باید پشت همه این قضایا باشه
!همین الان برو وگر نه زنگ میزنم بیمارستان
!فراموشش کن
بحث کردن با تو بی فایدست
!فقط یه تیکه چوب خشکی
!خودت یادش بگیر پس
!قراره برم تعطیلات! خداحافظ
مُتخصص عشق؟
چه خبرا؟
منم کنجکاوم والا
فکر کردم تو
مغز متفکر پشت این قضایا هستی
به نظر میاد دارم زیادی دست بالا میگیرمت
باعث میشه احساساتی بشم
تو به اندازه کافی لیاقتشو نداری
!که همچنین کار جسورانهای بکنی =مترجم: علی=
به خاطر همهی این جریانا بخش روابط عمومی اعتبار خودشو از دست داده
اون بخش تا زمانی اعتبار داره که تو رهبریشو داشته باشی
باید به بابا پیشنهاد بدم که
بخش روابط عمومی رو منحل کنه؟
اعتراف میکنم که به اندازهی تو جسور نیستم
اگه درست یادم باشه =مترجم: علی=
خبرای جنجالی
که قبلاً خودت باعث و بانیش بودی
حسابی بخش روابط عمومی رو به خودش مشغول کرده
منم باید
به رئیس لی پیشنهادی ارائه کنم؟
در موردش کاملاً مطمئن نیستم
موقعیت بخش روابط عمومی رو میگم
تو چی فکر میکنی؟
!جرأتشو نداریا
اگه واقعاً زیادی وقت داری
باید به نظرات مردم در مورد شرکت سالی
توجه بیشتری نشون بدی
چرا هوانژن در گیر مصیبت میشه
و سالی، به نوعی اونی میشه که
بابت اینجور شایعات مورد ترحم بقیه قرار میگیره؟
فکر میکنی زرنگتر از بقیهای
در حقیقت، از نظر بقیه تو فقط یه احمقی
و تویی که بازیچه شدی
!خوش به حالت
ولی باید یادت باشه
مهم نیست که چقدر سخت تلاش کنی
یه بازنده، همیشه بازنده اس
!بیا صبر کنیم و ببینیم
آدما، بلندپروازیهای مختلفی دارن
بابت قضیه سالی
دلم میخواد یه بازندهی خوشفکر باشم
داشت بهم طعنه میزد که من مُخ ندارم؟
!اونی که مُخ نداره، تویی
خانم؛ اوضاع و احوالتون چطوره؟
خانم لین
فکر میکنم میخوایین بدونین که رئیس شی اوضاعش چه طوره
نه
ایشون حتی واسه غذا خوردن وقت ندارن سرشون حسابی شلوغه
کاری هست که بتونم واسش بکنم؟
مشکلی نیست
ولی عکسای زوجی «سن- لین»ایتون
الان تنها امیدمون هستن
میشه برم ببینمش؟
!خیلی زود برمیگردم
خانم لین
آخه ایشون الان وقت ندارن
پس من همینجا میشینم و منتظرش میمونم
خیلی خُب. بفرمایین بنشینین
شاید ایشون به زودی در دسترس باشن
این قسمت از پیشنهادتون
هنوز به اندازهی کافی خوب نیست
برای فکر کردن بهش وقت بیشتری بزارین
این طرح جواب نمیده
بیا توو
رئیس شی
واقعاً نمیخوایین خانم لینو ببینین؟
...به نظر، اون
میدونم
الان نمیبینمش
پس باید ازشون بخوام که تشریف ببرن؟
به خودش مربوطه
!لین لیو
تو چرا نگرانِ اونی آخه؟
!نگران نیستم
فقط یکم احساس گناه میکنم
به خاطر همه این ماجراهایی که پیش اومده بابت این که هوانژن توی دردسر افتاده
من تا یه حدی مسئولم
یادت نره که با این کارات !قراردادت رو زیر پا میذاری
ولی من نمیتونم همینجوری بشینم و دست رو دست بزارم
اون تمام بعد از ظهر رو گرفتار بوده
و حتی وقت خوردن یه لقمه غذا هم نداشته
اونوقت خودت چی؟
چیزی خوردی اصلاً؟
!کل ظهرو داشتی فک میزدیا
!راست میگی!منم چیزی نخوردم
ولی خیلی زود وقتش میرسه
که شیف کاری عصر رو شروع کنم
پس وقت نداری که بری یه لقمه غذا بخوری
میتونم کمکتون کنم؟
!نه. من خوبم
!ببخشید! ببخشید =مترجم: علی=
مگی؛ لطفا یکم غذا سفارش بده
و برسونش به فروشگاه
چشم رئیس شی
ممنونم
همگی
بیایین خوش بگذرونیم
رئیس شی، امروز ما رو
!به صرف اسنک مهمونمون میکنه
!خیلی خوبه
!بفرمایین
!بیا بگیرش
!ممنونم
این مال توئه
!خیلی خوبه
ایشون حتی واسه غذا خوردن وقت ندارن سرشون حسابی شلوغه
آقا
میشه تند تر رانندگی کنین؟
!واسه خوشبختی زندگیم مهمه
منم میخوام سریعتر برما
ولی ماشین به نطر، یه مشکلی پیدا کرده
آقا
!تروخدا تندتر برو
!تندتر
!وای خدای من
چی شد؟
ماشین دیگه جواب کرد حالا باید بری دیگه
پس بزار کرایه ماشینو بدم
!زحمت نکش
این یه یادداشته
که بهت یاد آوری کنه که یه چیزی بخوری
میترسم اگه تا حد مرگ گرسنهات شه
نتونی قرارداد رو امضاء کنی
!برگشتی
!آره
چرا برگشتی؟
فکر کردم گفتی که دیگه به درمان بیشتر احتیاجی نداری
واسه دو روز در رفتم
در طول این مدت فهمیدم که
!حق با شما بود دکتر جان
من نه تنها بهتر نشدم
بلکه در واقع؛ وضعیتم داره بدتر میشه
آقای دکتر
به کمکتون نیاز دارم که !واسم یه کاری بکنین
بعداً قراره یه دختر خوشگل بیاد عیادتم
تروخدا بهش بگین که
من بدجوری مریضم
حرفایی که شما بهش میزنین !برای خوشبختی زندگیم مهمه
پرستار؛ فشار خونِ ایشونو بگیر
حالا بیا فشار خونو بگیریمش
راستش داشتم یه
عالمه فکر میکردم
و بعضیا رو ول کردم به امون خدا
راستش
منظورم اینه که میخوام بهت بگم متأسفم
تو اصلاً عوض نشدی
تا تا الانشم یه عالمه معذرت خواهی کردی
و هنوزم داری این کارو میکنی
یادت باشه =مترجم: عل=
نیازی نیست که واسه کسی احساس تأسف بکنی
!ممنونم
میتونم بغلت کنم؟
به هر حال
میدونی که یان زی چن تو بیمارستان بستریه؟
فکر کنم دیدمش =مترجم: علی=
اینطور فکر میکنی؟
پس بالاخره دیدیش یا نه؟
بعد از این که برگشتم میخواستم برم عیادتش
ولی همین که تو راه که بودم
اونو دیدمش که از تختش بلند شده و بازم داره این اطراف واسه خودش میگرده
واسه همینم دیگه نگران نیستم
فکر کردم اون تو بیمارستان بستریه
چطور تونست خودشو تو خیابون آفتابی کنه؟
تو که نمیدونی
اون میتونه مدام سوپرایزت کنه
به مختم خطور نمیکنه که
اون چی کارا میتونه بکنه
از همون بچگیش همینجوری بود
درسته
حرف زدن در مورد اون کافیه دیگه
اوضاع بین تو و لیانسن از چه قراره؟
دیدم که شما دوتا دوباره تیتر اخبارین
چی شده؟
...راستش ما
داستانش طولانیه
تا زمانی که شما دوتا باهمین
هیچ مشکلی پیش نمیاد
!ممنونم
!خواهش میکنم قابل دار نیست
مثل یه خانم باوقار و !مهربون داره در میزنه
!باید شیائو شیائوی خودم باشه
شیائوشیائو؛ بالاخره برگشتی!؟
No comments yet. Be the first to leave one.