The first 166 lines.
.زمانی که سپری شده هرگز نمیتونه برگرده
هرگز نمیشه زمان رو برگردوند
،اما، اگه همش از دست رفته باشه
حتی اگه همش از دست رفته باشه
.هنوز آینده هست
.هنوز یه آینده ای هست
چهاردهم فوریه 23:45
اینبار میخوای زمان کی رو بخوری؟
کاهش سرعت
کاهش سرعت
زمان هایی رو که ازمون دزدی رو
.برمیگردونم
پانزدهم فوریه 16:30
!نه، دارم راستش رو میگم
،اگه زیر برج قبرستون مرکزی آرزو کنی
!میتونی زمانو به عقب برگردونی
این فقط یه افسانه شهری، مگه نه؟
.دوست دارم زمان رو به عقب برگردونم
.به تازگی یکم وزنم زیاد شده
یعنی اینطوری میتونم پیش دوست پسر قبلیم برگردم؟
.بیخیال، معلومه که نمیشه
وای، کویوکی، چرا همچنین حرفایی رو میزنی؟
نمیتونی یکم رمانتیک تر باشی؟
،چرا که نه، اما از شوخی گذشته
.خودتونم میدونید که نمیشه زمان رو به عقب برگردوند
.خودمون میدونیم، اما یکم خیال پردازی که عیبی نداره
،خیال پردازی مشکلی نداره
اما الان، ما باید روی سوپرایز فارغ التحصیلی مون کار کنیم، مگه نه؟
.قراره برای خانواده و معلم هامون آواز بخونیم
.هم نوازیش رو بسپورید به خودم
.وای همش تموم شده .حتی برنامه و موقعیت های ما مشخص شده
!کویوکی، کارت حرف نداره
.بیایید همگیمون مایه بذاریم
.ما باید قدردانی مون رو نسبت به کسانی که برامون با ارزش هستن ابراز کنیم
.پدرم وقتی اینو بشنوه میزنه زیر گریه
من شرط میبندم برادرم مهو شنیدنش میشه .میزنه زیر گریه
.من میرم تا همه چی رو به امیلی سنسی توضیح بدم
... هی، برادر کویوکی چان همونی که
.درسته. اون دوتا تنها عضو خانواده خودشون بودن
.امیلی سنسی
این اواخر همه در مورد اینکه چطوری شما .به صورت ناگهانی جوانتر شدین دارن حرف میزنن
.حتی دفتر مرکزی الان به سختی میتونه شما رو شناسایی کنه
آیا اخیرا از جادو و جملی استفاده کردید؟
به عنوان مثال، بهش میگن "برگشت زمان"؟
معاون مدیر، لطفا از صحبت کردن در مورد مسائل .غیر مرتبط با کار خودداری کنید
.اوه، عزیزم، معذرت میخوام
کویوکی، کاری داشتی؟
.بله، در واقع
اما خودتون که میدونید، اون بیشتر از ما باید مایل باشه که
.زمان رو به عقب برگردونه
... اونی چان
تو هم تنهایی؟
.میدونی، منم یه زمانی برادر بزرگتر داشتم
.اما ... الان دیگه رفته
!کویوکی
!اونی چان
!ویولونم
!کویوکی
... همش
.تقصیر من بود
.اگه فقط افسانه در مورد برج ساعت درست بود
.... اونوقت دوباره میتونستم با اونی چان باشم و
چی؟ اون دیگه چی بود؟
.تو نمیتونی فرار کنی
چی؟
این دیگه چیه؟
هیولا؟
چیه؟ کاتانا؟
.اگه فکر کردی میتونی از دستم فرار کنی، بدون که کور خوندی
.ویکتو جلوتر از این منتظرته
.درست از الان، میتونم صدای گوش خراش جون دادنت رو بشنوم
.درست از الان، میتونم صدای گوش خراش جون دادنت رو بشنوم
... درست از الان
... ببخشید
چی، الان میخوای بری؟
یکم دیگه پیشمون میموندی، ویکتو؟
.نمیتونم این کارو بکنم
قول بده یه بار دیگه پیشمون میای، باشه؟
.حتما
،اگه من قولم رو شکستم
... کیری که اونجاست
.پاستا رو با بینیش میخوره
!چرا من؟
!نقشه ما این بود که یه حمله مخرب داشته باشیم
چرا تو اینجا داری واسه خودت ول میچرخی؟
چیکار میکنی اگه این همون هورولوگوئی باشه که میخوایم ازش انتقام بگیرم؟
... کیری
.آدم زمختی مثل تو هیچ شانسی برای ازدواج کردن نداره
... هیچ راهی نیست که آدم برجسته ای مثل من نتونه
!بیخیال، فراموشش کن، ویکتو
!اصلا تو از جایگاهی که توش هستی باخبری؟
.پشت سرت
!موضوع رو عوض نکن
... ببخشید
کویوکی سان .. بودی دیگه؟
.ماها، خب ... همونطور که میبینی، بازیگر هستیم
... ما برای فیلم برداری اینجا اومدیم، و اون چیزایی که دیدی
!جلوه های ویژه بود
.یه گروه نخبه هالیوودی درست پشت سر ما بود
.با این حال همشون الان رفتن
ویکتو، تو بازیگر هستی؟
ولی چند دقیقه پیش میگفتی که جایزه بگیر هستید؟
!خب این فیلم در مورد جایزه بگیر هاست
!آه، که اینطور
دفترچه خاطرات ویکتو پوچین، پانزدهم فوریه
.برادرم، کیری پوچین، برای اولین بار توی عمر خودش دروغ گفت
،بازیش افتضاح بود
.اما اولین قدم برای در اومدن از حالت زمختیش باید گرامی داشته بشه
... عوضی
.خب، کاریش نمیشه کرد
.اگه وقایع اطرافم رو توی دفترچه ننویسم همش از یادم میره
بازیگر؟ برادر؟
واقعا حقیقت چیه؟
.حقیقت همیشه توی قلبته، بانوی من
!تمومش کن، پیرمرد منحرف
حالا لازم بود " پیر مرد" رو بهش اضافه کنی؟
!حداقل میتونستی بهم بگی جوانک آب زیرکاه یا پسر اروتیک یا همچنین چیزی
.درست میگه
.پیری" کاملا درخورشه"
!بر خلاف ظاهرش، اون از درون داره میپوسه
.اینم یه حرفیه
.این خیلی خوبه که برادر داشته باشی
.بهتون حسودیم میشه
،اگه فقط افسانه در مورد برج ساعت درست بود
... برادر من هم
تو به این مزخرفات باور داری؟
.اونایی که مردن دیگه نمیتونن به زندگی برگردن
... این
!هی، این دیگه زیاده روی بود
نمیتونستی به روش دیگه بگیش؟
.فقط حقیقت رو گفتم
.افسانه در مورد برج واقعیت داره
.بسیاری از مردم از این قدرت استفاده کردن تا به گذشته برگردن
... بله، در حقیقت ما
ویکتو، برادر عزیزم، یه نگاهی به ساعت .بنداز. دیگه وقتشه برگردیم
!خب، بانوان عزیز، از بابت همه چیز ممنونم
!و کویوکی سان، تو هم برادرت رو فراموش کن
و بهش زیاد فکر نکن، باشه؟
!بدرود
... واقعا که
!مگه تو بچه ای؟
.من ویکتو پوچین هستم .پنج ساله زیباتر از هر گلی که میشناسی
!فقط امروز نبود
چند بار میخوای مانع کارم بشی؟
این کارها رو از روی عمد انجام میدی؟
.شاید
!چی؟
تو حتی سعی کردی حقیقت رو در مورد افسانه بهش بگی، درسته؟
چیکار میکنی اگه اون واقعا بهت اعتماد کنه؟
مگه تو بیشتر از هرکس دیگه ای تحت تاثیر این حقیقت قرار ،نگرفته ای که تنها چیزی که هورولوگوئس ها جذب میکنن
تمایل متولد شده از پشیمانی آدم هاست؟
بنابراین اگه با یه دید دیگه بهش نگاه کنی، این یه شانسی .که بشه باهاش هورولوگوئس رو به دام انداخت
،اگه اون دختر توی خطر بیوفته .اونوقت همه چی بی معنی میشه
،کیری، تو فکر میکنی اگه ما به شدت بهش هشدار بدیم
میتونیم نظرش رو عوض کنیم؟
اما هیچ کسی صرفا بخاطر اینکه بهش بگی فکر نکن فکر کردن رو نمیذاره کنار
یا اینکه بهش بگی چیزی رو فراموش کنی .اونم همین کارو بکنه
.به این سادگی ها هم نیست
.من مایلم روش شرط بندی کنم
،اگه ما نتونیم واقعیت رو به زور بهش بفهمونیم
.غیر ممکن که بشه جلوی تمایلاتش رو گرفت
... واقعیت
یکم مارس 10:28
همانطور که امروز فارق التحصیل میشیم، میخوایم قدردانی خودمون رو
.با این آهنگ به همتون نشون بدیم
.تمام والدین بچه ها و معلم ها خیلی خوشحال بودن
No comments yet. Be the first to leave one.