The first 120 lines.
پلنگ سیاه
بهش بگو میتونه تا هشت بیاردش پایین و ما میتونیم نوزدهم تحویلش بدیم
سلام.
کوتاش کردی؟
آره
یاکوب
مرد...
خیلی بزرگ شده
از من قد بلندتری- آره+
پرواز چطور بود؟
خوب بود.
خوب بود ؟- خوبه+
این دقیقا همون مقداریه که خانم برينکمن می گيره
آره ، گمونم. آره مطمئنم
بله، خانم برینکمن اینجا میمونه. و خونه رو برای فروش آماده میکنه و سپس...
آره...
آره
باشه
قابل اعتماد به نظر می رسه
ما موفق می شيم
یاکوب
میتونی الان از آشپزخونه شروع کنی؟
:خطر در کوه های آلپ پلنگ سیاه دیده شده است
خوبه
به محض اينکه رسيدم بهت زنگ ميزنم
هی یاکوب
من دارم می رم
سفر بی خطر
خداحافظ
و... یاکوب
يه ذره هم به امیلی کمک کن
تو واقعا بهش مدیونی
و پدر و مادرت هم همینطور
احمق
هی
رفتی اسکيت بازی؟- آره+
بايد زیاد تمرين کنی، درسته؟
نه، فقط یک کم
الان حرفهای هستی؟
آره
فکر ميکنی امضا نميکنم
چی؟
چرا بايد همچين فکري کنم ؟
چون تا گردن تو بدهی هستی، ناامیدی و دیگه منو نمیشناسی
چی؟
منظورت چيه که ديگه نمي شناسمت ؟
ما پیش از این همهچی رو بررسی کردیم. تو هم سهم خودت رو میگیری
چیه؟
من به پول احتياجی ندارم
!یاکوب
هی تو، سلام
خب؟
آره همهچی خوبه آره
امروز زیرزمین رو تمیز کردم
نه، همه چیز زنگ زده بود متأسفانه
می خواستم در مورد سادل مایر ازت بپرسم
اون اين رو نداره؟
لعنتی
میخوای دوباره زنگ بزنی؟ نذار سرت کلاه بذارن
نه
من این کار رو نمی کنم
یک لحظه صبر کن، ميتونم فردا بهت زنگ بزنم ؟
باشه
ببين امروز توی روزنامهها چه خبره
يه نفر يک پلنگ سياه ديده
اون در مناطق مسکونی مخفی شده
نزدیک اینجا
قبلاً دو گوساله رو کشته
وای خدا واقعا همینو میگه
دیدی بهت که گفتم
یاکوب
یاکوب، این تو هستی
چی؟ من اینجا نشستم، چای میخورم
بههرحال نمیتونی راش بندازی تا سوارش شی
خواهی دید این روشن میشه
و وقتی که روشن شد ما رو به یه سفر میبره
اره حتما
فکر ميکنی اگه بپري از اونجا چقدر طول ميکشه بیافتی؟
از اون بالا؟
5 ثانیه
...نه
حداکثر دو
اگه از اونجا سقوط کنی ، در هر صورت می میری
از اینجا بریم؟
نه. ميريم اون بالا
نگاه کن، از اينجا ميتونی بهتر ببينی
اون بالا رو می بینی؟
از اونجا میتونی دو تا طناب رو رد کنی
برای اطمینان سهتا رد کردن و آخرین جایی که بدون طنابها می تونی بری
و بعد ، قبل از رسیدن به آخرین مکان سقوط کردن
مامان اینجا بود...
و پدر زیر او
و پدر باز هم شوخیهاش رو تکرار کرد
پاش لیز خورد و مادر رو با خودش برد
اين اصلا حقيقت نداره
چرا که نه؟
چطور ميتونی اينقدر مطمئن باشی؟
خودم همینطوری فهمیدم
و تو خودت را به این راضی کردی یا چی؟
آره
نگاه کن
لباس پیاده روی مامان
زیباست
اين رو ببين، بابا هم چیزهای باحالی داشت
یاکوب؟
مامان بهم گفت که تو در طول تعطیلات در شرکت کاری نمیکنی
فکر ميکنم خيلي خوبه که يک کم مسئوليت قبول کنی
چه تصوری از بابا داری؟
اينطور نيست
باشه، پس انجامش بده، تو بهتر میتونی انجامش بدی بگیر
درباره ما میدونست
او می دونست که ما در یک تخت با هم می خوابیم
گرفتمت
پدر هميشه ميخواست با من به اونجا بره
ولی هرگز نرفتیم
سلام- سلام+
ممنون
خواهش میکنم
ممنون
به سلامتی
No comments yet. Be the first to leave one.