The first 200 lines.
…هلالهها (نوعی گیاه) و رزها
... لبخندها و اشکها
آنها باهم کاشته می شوند
و کنار هم رشد می کنند
!دیما، صبر کن
من بردم- باشه-
بیا. بیا برگردیم
اوه، آروم باش
سرگِی؟
سرگِی؟
یبار هم که شده لذت ببر
یه بار دیگه. لطفا
تا صخرهها باهات مسابقه میدم
باشه، ولی دوباره قرار ببازی. آمادهای؟
لوئیزا، عجله کن
ایست. خودتو معرفی کن
بایست وگرنه شلیک میکنم
پوپوف؟ سیدروف هستم
سیدروف؟
دوباره تویی
کوریلکا، ۹ صبح
دفعهی بعد بهت شلیک میکنم
اوه! ولودیا
گروهبان پوپوف آدم راحتیه. دو بسته سیگار طلبم
زندگی بستگی به افرادی که میشناسی داره
همهی ما نمیتونیم مثل تو پارتی داشته باشیم
همهی ارتباطها و آشناهای منو میتونی داشته باشی لوئیزا.میتونی همه رو داشته باشی
!اوه! اوه، سنگهای لعنتی
!پاشین
موشهای لعنتیِ تنبل
کُند. احمق
موش کوچولوهای بدرد نخور
سریعتر. سریعتر
توجه
آزاد
سرهنگ، دومین اسکادران (گردان هوایی) آمادهی مانور هستن
میدونی، یه روز سرهنگ
گزارشهای پروازش رو باز میکنه
و نمودارهای آناتومی انسانِ تو رو پیدا میکنه
این سختترین امتحانه
پس یه دلیل دیگه برای رفتن به علوم کمونیسمی
اون موقع دیگه زندگی برام نمیمونه
درنهایت ارزشش رو خواهد داشت
بریم سراغ گزارش صبحگاهی
۱:۳۴ ،سلنوف
۱:۱۲ ،توکارف
در پیشنهاد سرهنگ تجدید نظر نمیکنی؟
یه دلیل خوب برام بیار
دوتا دلیل خوب
،اینجا میتونی برای خودت یه شغلی داشته باشی
بجای انباشتنِ یونجه وسط ناکجا آباد
کارِ دیگهای اونجا هست؟
سرگی. لوئیزا. صبر کنین
سرگی، عکسمونو بگیر، برای نسلهای آینده
دوباره نه
دارم میرم سمت رستوران- لطفا-
تو این یکی لبخند بزن
ستوان
بهمون دستور دادن تا این عکسو
برای مجلهی هفتگی بگیریم
آزاد
بزارین من یدونه از همگیتون بگیرم
برید سمت راست
کدوم راه میره به دفتر فرمانده؟
ستوان، نشونتون میدم
،از اونجایی که نیروهای ناتو نظارت بیشتری بر مرزهای ما داشتن
۲۴ساعت شبانه روز ۴تا میگ (هواپیمای جنگنده روسی) تو هوا هستن
B-52 الان فرض میکنیم که هر
چندین دستگاه حرارتی (وابسته به حرارت هستهی اتمی) حمل میکنه
،فقط یه لغزش کافیه تا
مستقیما از گذرگاه هوایی به لنینگراد بیان
این وظیفهی شماست که از این اتفاق جلوگیری کنین
مفهوم شد؟
بله سرهنگ
خوش اومدی، ستوان ماتفیف
میتونی بری
بفرستش داخل
،خوب آقای جوان
شنیدم که پیشنهاد من برای موندن در اینجا رو رد کردی
برنامت چیه؟
برمیگردم خونه تا کاری پیدا کنم سرهنگ
خیلی خوب
اوزیک رو بردار و ستوان رو
به بلوک افسرها ببر
،تو هفتههای پایانیت
یک سری وظایف اضافی داری
بله سرهنگ
افسر نگهبانی
بله سرگرد
نه هنوز برنگشته
بلافاصله گزارش میدم سرگرد
بفرما
متاسفانه اینجا امکانات برایِ
ظهور عکس وجود نداره ستوان
الان وجود داره
تو هم عکس ظاهر میکنی؟
بله
خودم انجامش میدم
بله ستوان
اجازهی خروج؟
صادر شد
سرباز
ممنون ستوان
ماتفیف
با بهترین افتخارات فارغ التحصیل میشی، هاه؟
،شنیدم میگن اونایی که تو مدرسهی خلبانی خوب عمل میکنن
با اداره کردن تجهیزاتشون تو آسمون مشکل دارن؟
به من گفته شده که یه خلبان خاص
تو اون بخش مشکل داره
زمان مشخص میکنه
لعنت! امشب شیفت ولکوف عه
،یگانِ دومو ساعت ۳ نصف شب بیدار کرد
چون بیرونِ پادگانشون یه ته سیگار پیدا کرد
،مجبورشون کرد ۱۰ کیلومتر تو جنگل بدوئن، براش یه قبر بکَنن
و با تشریفات کامل دفنش کنن
چه کُسکشی
چیه؟
حداقل امشب یه نفر یه چی گیرش میاد
هی، ماتفیف
خدانگهدار فرصتهام
الان میفهمم چرا با ما برای شنا کردن نیومد
مشکلت چیه؟
من که بهت گفتم. “مثل خواهر”؟
تو عاشقی
سرگی، یه کاری بکن
قبل اینکه خیلی دیر بشه
در درجه اول، ایمنیِ اسکادران اهمیت قرار داره
روزی خواهد آمد که مجبور میشین بینِ
از دست دادن هدف و یا نجات جانِ خلبانتون یکی رو انتخاب کنین
یه خط باریکی بین شجاعت و بی احتیاطی هستش
فردا با سناریویِ
حمله در ارتفاع بالا ادامه میدیم
ختم جلسه
سرباز سربرنیکوف؟
ستوان
آزاد
لوئیزا اینجاست؟
نه، به بخش منابع انسانی رفت ستوان
باشه. بعدا میام
…ستوان
اجازه هست سوالی بپرسم؟
بعدا وقت دارین چندتا عکس ظاهر کنیم؟
خیلی شُلی
محکمتر، محکمتر. یه نقطه هم جا نمونه
یه نامهی عاشقانه از طرف یکی از طرفدارات
دوباره بازش کردن
،همم. باید کار باحالی باشه
خوندن نامههای هیجان انگیز از طرف مامانت
یالا. تو رختشورخونه داریم دوراک (بازی ورق) بازی میکنیم
سرگی
از دنیای خیالیت بیا بیرون
شاید بعدا
…از گوشهاش بگیر
…و به آرومی…
تو سینی آب بزار
اینطوری، ستوان؟
خوبه
و بهم بگو رمان
…تو
واقعا افراد دیگه رو «میبینی» سرگی
تو ماهیت اونارو مجسم میکنی، روحشون رو
…دنبال یه چیزِ عمیقتر میگردم
…ولی نمیتونم گیرش بیارم
منظورت چیه؟
…وقتی یه عکسی رو میگیری
یه چیزی دقیقا تو اون لحظه هستش که…
که برای همیشه از بین میره
لحظهای که دیگه هرگز وجود نخواهد داشت
مثل یه روح که از این دنیا فرار میکنه
نمیدونستم فیلسوفی
فکر کنم به یه نوشیدنی احتیاج داریم
پس بهش امتیاز پایینی دادم
رسما رادیو از شدت عصبانیتش داشت ذوب میشد
یجوری داد میکشید و تهدید میکرد که انگار با زنش خوابیده بودم
میشناسیش؟
چایکوفسکی
اولین باری که شنیدمش ۱۴ سالم بود
بهترین دوستم میشا توش حضور داشت
من تا حالا بالهی واقعی ندیدم
چجوریه که از اورل اومدی ولی فرهیخته نیستی؟
قبل اینکه اینجا زندانی بشم تئاترهای زیادی دیدم
الان دیگه هیچ شانسی ندارم
بریم عکسارو نگاه کنیم
محکم وایستا سرباز
بهترِ که برگردم
من اصلا نباید اینجا باشم
بهتره همینجا بخوابی
…نه، من-من نمیتونم
به افسر وظیفه میگم تو آشیانه بهت احتیاج داشتم
نه، نه، نه. من باید برم
نمیتونم بمونم
،گوش کن. اگه اینجوری بری پادگان
تا یه هفته باید دستشوییهارو تمیز کنی
لعنتی
!کت لعنتیت رو تنت کن
چرا نمیتونی مثل خوکای دیگه لباستو بپوشی؟
لبدف
آیا من دیشب این اجازه رو بهت دادم که پادگانو ترک کنی؟
نه گروهبان
پس چرا بیرون داشتی سیگار میکشیدی؟
No comments yet. Be the first to leave one.