The first 200 lines.
متاسفانه زخم ملکه مهلک ـه
نمیزارم اون بمیره
اون چی بود؟ - فکر میکنم پرنده استومفالوس بود -
!بگیریدش
من کسی نیستم که تو فکر میکنی
ملکه میخواد ببیندت
مثل اینکه برای همیشه زیر دین تو هستم
تقریبا مرده بوده
باهام ازدواج کن
شهر پر از شایعه شده - چه شایعهای؟ -
که ملکه میخواد با "جیسون" ازدواج کنه
مطمئنی؟
دوستانمون توی دربار خبر رو تایید کردن
تنهامون بزارید
واضح هست که نباید اجازه همچین اتفاقی رو بدیم
نزار دوبار ازت بخوام
پسیفای"؟"
ضعیف عمل کردم، نتیجه ـش هم همینه
اون پسر توئه
طبیعی که نسبت به اون احساساتی داری
بخاطر اینکه چندین سال پیش توی بغلم نگهش داشتم؟
نه
نمیزارم این احساسات تمام چیزایی رو که براش زحمت کشیدیم نابود کنه
منظورت چیه؟
اگه "جیسون" شاه بشه، آتلانتیس برای همیشه از دست ما میره
حاضرم مردنش رو تماشا کنم، ولی همچین اتفاقی نیوفته
دلموس"؟"
میخواستی منو ببینی؟
موضوع چیه؟
،وقتی منو به ژنرالی منصوب کردی ازم خواستی که مشاوره های صادقانه بهت بدم
جدی هم گفتم، حالا حرفت رو بزن
میخوای با "جیسون" ازدواج کنی، ولی اون خون سلطنتی توی رگ هاش جریان نداره
میترسم که طبقه اشراف هیچوقت این عمل رو قبول نکنن
شاید با گذشت زمان، نرم بشن
نه، اونا نارضایتی بهت نشون میدن، و این ضعیف ـت میکنه
فکر میکنی باید تسلیم خواسته اونا بشم؟
مگه اینکار منو ضعیف نشون نمیده؟
یه ملکه جوان نمیتونه از پس این دشمن های قدرتمند بر بیاد
فایده ملکه بودن چیه اگه مجبور باشم
قبل از خودم، دشمن هام رو خشنود کنم
...تاج و تخت وهم قدرت رو به آدم میده
ولی شما به حمایت نیاز دارید
بدون حمایت نمیتونید حکومت کنید
و همینطور ازت خواستم که قسم وفاداری رو بخوری
وفادار بودن بعضی اوقات به معنی اینه که حرف راستِ تلخ رو بزنی
وصلتت با "جیسون" یه اشتباه ـه
با خدایان مشورت میکنیم
تصمیمش با خدایانه که بگن این وصلت ...تقدیس شده هست یا نه
نه تو
ملکه به دنبال تقدیس خدایان برای ازدواجش با جیسون" هست"
میترسه که مردم این وصلت رو قبول نکنن؟
حق داره که نگران باشه
ترس زیادی وجود داره
شب که شد "جیسون" و ملکه رو پیش من بیار
باید خون رو پیشکش کنن
باورم نمیشه که اینقدر دستپاچهام
یکم شراب بزن به بدن، دستپاچهگیت رو درمون میکنه
نمیتونی وقتی که خونت بوی بد شراب ارزون رو میده به خدایان پیشکش ـش کنی
درست میگه
وقتشه
شانس یارت
چیزی نمیشه
حتی اگه خودش هم ندونه، ما میدونیم که خونش شاهنشاهیه
این که به این معنی نیست که وصلت تقدیس شده هست
نمیشه فکر خدایان رو خوند
میتونن توی یه چشم بهم زدن امید "جیسون" رو نقش بر آب کنن
چرا اصلا باید همچین حرفی بزنی؟
از نظر خدایان هراس داری؟
اگه فال خوب نباشه چی؟
فکر میکنی ازدواج کردن با ملکه کار درستیه؟
بیشتر از هر چیزی
راهنمایی حقیقی تر از قلبت نیست
پیشکشتون رو نزد بیشه مقدس در دِدونا میبرم
خدایان فال رو روشن میکنن
طلوع صبح، جوابتون رو میگیرید
دفعه بعد که همدیگه رو دیدیم، میفهمیم که وصلتمون تقدیس شده هست یا نه
،مهم نیست خدایان یا مردم چی بگن
من میدونم که تقدیره که با هم باشیم
بیا دعا کنیم که فال خوب در بیاد
،حتی با تقدیس خدایان
هنوز کسایی هستن که هیچوقت ازدواج رو قبول نمیکنن
پیشگو چی گفت؟
باید طلوع صبح برگردیم
حالا شراب میزنی؟
صد در صد
سر بکش
اینجا بمونید تا برگردم
باید برگردیم
همینطور بود که انتظارش رو داشتیم فال خوب در اومده
خدایان وصلت رو تقدیس کردن
خبر خوشایندیه
خبر بازگشت من رو به کاخ ببر
شخصا این کار رو بعهده میگیرم
چطور جرئت میکنی به این مکان مقدس هتک حرمت کنی؟
ترسیدم مرده باشی
جیسون"؟ "جیسون"؟"
چی شد؟
پیشگو رو بردن
،به جستجومون تا ناحیه پایین شهر ادامه میدیم ولی به احتمال زیاد
از شهر خارجش کردن
فقط "پسیفای" همچین کاری رو میکنه
فکر که نمیکنی قصد کشتنش رو داشته باشه؟
پیشگو خدمتگزار خدایانه
هرکسی که سعی کنه اونو بکشه، تا ابد نفرین میشه
میخواد جلو ازدواج رو بگیره
با نبودن پیشگو، نمیتونید ادعا کنید که وصلتتون تقدیس شده
نمیتونم سر در بیارم "پسیفای" چجور بدون کمک یکی
از داخل، پیشگو رو برده باشه
اون سربازایی که تا بیشه مقدس همرایش کردن چی؟
وفاداری اونا غیرقابل وصف ـه خودم شخصا انتخابشون کردم
محدوده جستجو رو افزایش بده
هرکاری که برای پیدا کردنش لازمه انجام بده
،فکر میکنید من اونی هستم که به پیشگو خیانت کرده مگه نه؟
شایعاتی وجود داره که تو با ازدواج مخالفی
حقیقت داره؟
چطور میتونم موافقت کنم وقتی موقعیت ملکه رو ضعیف میکنه
پس هرکاری میکنی که جلو این وصلت رو بگیری؟
اینجور آدما کسایی هستن که علیه ملکه توطئه میکنن
و من هم همچین آدمی نیستم
پسیفای" توی معبد هکتین"
توی جنگل کلبرین پناه گرفته بود، پس باید فرض کنیم
الان هم پیشگو رو اونجا بردن
تا وقتی که بدونیم به کی میتونیم اعتماد کنیم، باید اینو پیش خودمون نگه داریم
دوستمون توی دربار بخوبی بهمون خدمت کرد کسی هم بهش شک کرد؟
نه کسی که من ازش خبر داشته باشم
خوبه، مطمئنم که ازش استفاده های بیشتری هم میکنیم
تا قبل از اینکه از نبودت خبر دار بشن، باید به آتلانتیس برگردی
چقدر عجیبه که تورو بیحال توی یه زندان دید
اگه فکر میکنی میتونی جلو وصلت "آریادنه" و جیسون" رو بگیری"
کاملا در اشتباهی
مردم معتقدن که "جیسون" خون شاهنشاهی نداره
اونا وصلت رو قبول نمیکنن مگر اینکه توسط خدایان تقدیس شده باشه
و بدون تو، همچین اتفاقی نمیوفته
نمیتونی جلو "جیسون" رو بگیری که به تاج و تخت نرسه
فقط خدایان میتونن
ایمانت نقطه ضعفت ـه
و "جیسون" هم نقطه ضعف توئه
چه حسی داره که بدونی پسر خودت، ازت متنفره؟
اهمیت نمیدم اون چی دربارم فکر میکنه
اگه حقیقت رو هم بدونه، ازت بیشتر بدش میاد
من کاری رو که لازم بود انجام دادم
به تمام آدمای نزدیکت خیانت کردی
،مقام یه شوهرت رو غصب کردی یکی دیگرو مسموم کردی
و حالا هم میخوای پسرت خودت رو بکشی
تا بتونی به تاج و تخت برسی - دروغه - واقعا هست؟ -
واسه همین پدرت "جیسون" اونو ازت گرفت
و حالا اون بچه برگشته تا برات مشکل ایجاد کنه
اون هم خون توئه
اون بچه رو توی دستات نگه داشتی
نمیتونی عشقت رو به اون انکار کنی
من هیچ عشقی بهش ندارم
حتی به خودت هم دروغ میگی
دلم به حالت میسوزه
دلت واسه خودت بسوزه
چرا؟
منظورت چیه؟
بزودی میفهمی
تنهایی وارد قلعه میشم
اینکار امنه؟
واسه هرکس دیگهای خیلی خطرناکه
تو و افرادت باید اینجا منتظر بمونید
هنوز به کسی که به پیشگو خیانت کرده نزدیک نشدیم؟
متاسفانه خیر
کی به خلوتگاه مقدس دسترسی داره؟
فقط آدم های قابل اعتماد دربار کلید اونجا رو دارن
باورم نمیشه کار یکی از اونا بوده باشه
پس مزاحم چطوری تونسته وارد بشه؟
بنظر میاد یه خائن بینمون داریم
از این خوشکل تر نمیشه
فکر کردم شاید گرسنه باشی
تظاهر نکن به سلامتی من اهمیت میدی
اومدی منو دست بندازی
در هر صورت غذا رو اینجا میزارم
منو اینجا نگه داشتن هیچ چیزی رو تغییر نمیده فقط باعث تاخیر میشه
خیلی مطمئنی
سرنوشت تو بوده که زندانی من بشی؟
خدایان سرنوشت خودم رو بهم نشون نمیدن
قدرت تو فقط از راه ترس و خرافاته
قدرت من از طرف خدایانه
با این حال بنظر میرسه که خدایان رهات کردن
چه مدت قصد داری منو اینجا نگه داری؟
اشتباه متوجه شدی
قصد ندارم نگه ـت دارم
قصد دارم بکشمت
پس از خشم خدایان رو رنج خواهی برد
من از هیچی رنج نمیبرم. چون به دستای من کشته نمیشی
پس، دستای کی؟ کی منو میکشه؟
بیارشون اینجا تا سرنوشتشون رو بهش بگم
برای همیشه نفرین میشن
هیچکس همچین جراتی نداره
فکر میکنی کسی نمیتونه بهت صدمه بزنه؟
اشتباه میکنی
میخوای با من چیکار کنی؟
پس آخرش من کسی شدم که آینده رو میبینه
یادته چطور منو با پیشگویی هات دست مینداختی؟
باید خیلی برات غریب باشه که ندونی بعدش چی میشه
باید خوشحال باشی که خدایان نمیزارن سرنوشت خودت رو ببینی
!نه
یه چیزایی هست که بهتره هیچوقت دیده نشه
،اون پرنده های استومفالوسی خون "هرکول" رو مزه نمیکنن حداقل امروز نمیکنن
No comments yet. Be the first to leave one.