The first 200 lines.
اگر افراد گاهی اوقات
کارهای احمقانه نکنند
هیچ وقت
کارهای هوشمندانه انجام نخواهد شد
اگر افراد گاهی کارهای احمقانه نکنند، کارهای هوشمندانه هیچ وقت انجام نمی شوند.
سلام.
من لودویگ ویتگنشتاینم
من یه اعجوبم
میخوام بهتون داستانم رو بگم
من در سال 1889 به یک خانواده پولدار و پلید در وین متولد شدم.
من می میخوام اونا رو به شما معرفی کنم.
این لپولدینه، مادرم
اون دیوونه موسیقیه .
در واقع اون همیشه سرگرم برامز و مالره
اون 26 تا معلم پیانو و هفت تا پیانوی بزرگ داشت
این هرمیه، خواهر بزرگم اون یه نقاش اماتور (غیرحرفه ای) بود .
گرتی با یک آمریکایی ازدواج کرد و توسط فروید روانکاوی شد
در مورد هلن، ساکت میمونیم
سه نفر از برادران من در جوانی فوت کردند .
هانس از دست پدرم به امریکا فرار کرد اما قایقش در جزیره چساپیک ناپدید شد
گردان کورت در جنگ جهانی اول شورش کردن و اون به خاطر خجالت از این قضیه خودش رو کشت
رودولف یه عیاش بود بیشتر وقتش رو در برلین میگذروند
زمانهایی که تئاتر نبود، ول میچرخید
یه بار در بار مشروب فروشی مورد علاقش یه لیوان سیانور خورد
بزارید پاول رو هم بگیم. اون پیانیست کنسرت بود ولی یه دستشو در جنگ از دست داد
راول قطعه کنسرت برای دست چپ رو مخصوص اون ساخته
و اما پدرم، اون همیشه در دفتر سرمایه گذاری در اوراق قرضه امریکا بود.
اون اینجوری از تورم قسر در رفت و پولدار باقی موند
مولتی میلیاردره، عین خانوده راکفلرها
:ترجمه و زیرنویس محسن زارع mohsenzare70:تلگرام
ویتگنشتاین
در هنر سخت است که چیزی بگویی اما این بهتر از هیچ چیز است.
حتی اگر تفکر غلطی بیان شود به طور برجسته و
شفاف بیان شود باید یک توافقی صورت گرفته باشد
زمان
وحشت جهنم می تواند در یک روز تجربه شود.
این زمان زیادی است
یه عمر وقت گذاشتم تا بتونم از شر تحصیلات راحت بشم
یک بار مادرم گقت: این بهترین کاریه که میشه در وین کرد
معلم تاریخ من و ادولف هیتلر مشترک بود
! چه غوغایی
اگر کسی جلوتر از زمان خود باشد زمان حال بالاخره او را می گیرد
من در انگلستان هستم همه چیز در اطراف من به من چنین می گوید.
به من بگو چگونه میگردی تا من بگم دنبال چه هستی؟
اون کیه؟
سلام، زمینی.
زمینی؟ من یک فیلسوفم، لودویگ ویتگنشتاین
تو کی هستی؟
میتونی آقای سبز صدام کنی
میتونم ازت یه سوال بپرسم؟
فبلسوفا چند تا انگشت دارن؟
ده تا
چه شگفت انگیز
آدمها هم همینقدر انگشت دارن
آقای گرین، فیلسوفان انسانند و میدونی که چندتا انگشت دارن
اوه عزیزم.
منظورت اینه مریخی ها نمیتونن فیلسوف باشن؟
آه، خدا.
از خانوادم فرار کردم تا بیام به دانشگاه منچستر
منچستر، یک شهر صنعتی در شمال انگلیس .
یادمه پدرم میگفت هرجا کود هست همونجا برنج هم هست یعنی از کارهای کثیف پول خوبی به دست میاد**
خب، خدف من این بود که یک پیشگام در هوانوردی باشم
اما آزمایشتات من دچار یک خطای نوجوانی شد و من ولش کردم
من تلاش ناموفقم رو در طراحی یک ماشین، رها کردم
و مثل دیک ویتینگتون که یک قهرمان انگلیسی بود
رفتم به سمت جنوب، یعنی کمبریج تا فلسفه رو با برتراند راسل بخونم
چرا تو انکار نمیکنی که در این اتاق کرگدن وجود نداره؟
خب پروفسور چون جهان از حقایق ساخته شده نه ز اشیا
به خودت نگاه کن
من به تونم حقیقت رو میگم که هیچ کرگدنی در این اتفاق نیست
این یه مسئله متافیزیکیه نه تجربی
فکر میکنم قدم بزرگ بعدی در فلسفه رو شما برمیدارید.
اما الان مطمئن نیستم
پروفسور راسل
پروفسور راسل
اتولین عزیز
آقای شوینگل وینکل او در مورد
کائنات و جزئیات آن خیلی نمیدونه kl
او دارای شور و شوق فکری خالص در بالاترین
درجه است، و باعث می شود من او را دوست بدارم.
او هر روز صبح می گوید کار خود را با امید آغاز می کند
و هر شب را با ناامیدی به پایان می رساند
ما هر دو احساس مشابهی داریم اینکه یا باید بفهمیم یا بمیریم
او مرد جواني است که اميدوار است.
خلق خوی او مثل یک هنرمند، بینش مند و بد اخلاق است
او بر من اثر می گذارد، همانطور که من بر شما اثر می گذارم.
من می دانم هر نوبت و در پیچ و تاب راه هایی که در آن شما را تحریک و افسرده می کنم
- از تماشای چگونگی... " او باعث تحریک و افسردگی من می شود
و در عین حال من او را دوست دارم و تحسین میکنم .
اشتیاق جوشانش می تواند او را در همه جا راهبریکند
من تنها هستم و بدون توجه
خدایا، انگلیسی ها یک گروه عجیب و غریب هستند.
بانو اتولینه مورل عجیب ترین بود
او باغبان و راسل رو با هم می گایید
همه سرگرمی ها در خانه های این شهر وجود داشت
بقیه هم بدبخت بودند
کمبریج بدبخت بود
اونجا اکسیژن نبود
میتونید تصور کنید که شب خود را با این پیامبران پر مدعا بگذرونید؟
من در مهمانی ها سرگرمی ای نداشتم
گپای کوتاه روشنفکرای مست انگلیسی منو خسته میکرذ
بنابراین، ناامیدانه، به نروژ فرار کردم و یک
خانه کوچک در یک فیورد در انتهای جهان ساختم .
شروع کردم به نوشتن،
یادداشت های در باب منطق
چگونه میتوانم قبل از اینکه انسان باشم، یک منطق دان باشم؟
مهمترین چیز اینه که تکلیفم رو روشن کنم
در نروژ اینکار رو میشه ساده تر انجام داد
تنهایی سعادت است
من اینجا در یه روزمیتونم بیشتر از یک
ماه دور و ور مردم بودن، کار انجام بدم
کمبریج کاملا غیر قابل تحمل بود!
! یه جنده خونه
غیرممکنه بتونی تمرکز کنی
اینجا برای بار آخر
احساس میکنم که همه چیز را حل خواهم کرد
شنیدم آقای ویتگنشتاین به نروژ رفته .
بهش گفتم راخی که میری تهش تاریکه
ولی اون گفت من از روشنی متنفرم
بهش گفتم این یه تنهاییه
گفت ذهنم رو وقف صحبت با ادمای باهوش میکنم
گفتم دیوونه ای
گفت خدا سلامت روانیم رو نگه میداره
خدا قطعا اینکار رو میکنه
خیلی شوک اوره که اون هنوز ارسطو رو نخونده
من اصلا درک تصویری ای از این جعبه ستون مانند ندارم
اما من میدونم این یه جغبه ستون ماننده
میدونم این یک دسته
و یه دست چیه؟
این، برای مثال
این قطعیه، قطعیه
من با اطمینان آشنا هستم
میدونم این یه استدیو فیلم در واترلوئه
ولی از کجا بدونم که تو لودویگ ویتگنشتاین هستی؟
لودویگ، لودویگ!
من فقط از مادر شنیدم که تو میخوای به ارتش بپیوندی
ببین میدونم میخوای با شرکت در این جنگ وحشتناک وظیفت رو انجام بدی
ولی چرای میخوای توی یکی از گودال ها بمیری؟
چرا توی وین یه کار دفتری پیدا نمیکنی؟
چون من میخوام به خط مقدم برم
لودویگ چرا خودت رو به خطر میندازی؟
به مسیح قسم تو معاف شدی
چشم در چشم مرگ دوختن به من امکان این رو میده که به یک آدم شایسته تبدیل شم.
باید یک کاری بکنم
منم میرم
ما باید وظیفه خود رو انجام بدیم.
وقتی دو نظم وجود داشته باشند که در سازگاری با هم باشند
در این وضع هدیگر را نادان و یا مرتد خطاب می کنند
من تنفر داشتم چون یه داوطلب بودم
من توسط افرادی که از من نفرت دارن ، محاصره شدم
نزدیک بودن به مرگ برای من نور زندگانی رو ارمغان اورده
خداوندا مرا روشن کن.
خداوندا، مرا روشن کن!
من یک کرم هستم
خدا را شکر که من به یک مرد تبدیل می شوم
خدا نگهدارم باشد.
خدا نگهدارم باشد!
امین!
من می دانم که این جهان وجود دارد.
اما معنی اش پروبلماتیکه (یک مسئله است)
من خیر هستم یا شر؟
وقتی خودآگاهی من تعادلم را به هم میزند پس من با چیزی موافقت ندارم
این چیست؟
آیا جهان است؟
یا خداست؟
ویتگنشتاین زندانی شده .
اوه، چه شگفت انگیز!
من در مونت کازینو زندانی جنگ هستم؛ تحت نظر ایتالیایی ها
امیدوارم که بعد از جنگ یکدیگر را ببینیم.
من بارها تیر خوردم و این باعث شده که در مورد فلسفه فکر کنم
بنابراین مشغول مطالعه خلاصه انجیل از تولستوی هستم
من یک کتابی نوشتم به اسم تراکتاتوس، رساله منطقی -فلسفی
که متشکل از نمادگرایی منطقی و عرفان مذهبی است
پابرهنه بودن بهتر است، پابرهنگی در همه حال
با عشق لودویگ
بایدیه کم بیشتر براش قرص های کاکائو بفرستم
احتمالا افسرده شده
برتی، اون میدونه تو هم زندان بودی؟
شک دارم بدونه
چقدر لودویگ اخلاق خوبیداره همیشه
سرمایه گذاری خوبی بود
نمادگرایی منطقی چیه؟
اوه، توضیح دادنش خیلی دشواره .
مشکل من با تو همینه برتی هیچ وقت نمیتونی یه سوال مستقیم رو جواب بدی
من در 21 اگوست سال 1919 از اردوگاه اسرا ازاد شدم
مخواستم وقتی برگشتم به وین، تراکتاتوس رو به چاپ برسونم
لودویگ!
لودویگ منظورت از اینه میخوای در مدارس روستایی درس بدی چیه؟
این دقیقا مثل یه آچار میمونه که میخواد صندوقچه رو باز کنه
ببین جنگ تو رو به آدم شایسته ای تبدیل کرده
برتراند راسل میگه تو امید بزرگ فلسفه ای
نباید بری در شهرستانا تدریس کنی
هرمین، منو یاد کسی میندازی که داره از پنجره بسته به بیرون نگاه میکنه
و نمیتونه حرکات ناشناس ادمی که اونور وایساده رو بیان کنه
نمیتونی بگی چه طوفانی به وجود میاد
یا اینکه اون شخص میتونه به سختی روی پای خودشو ایسه
خب، من هنوزم فکر میکنم این کار استعدادتو هدر میده
اگر اینقدر احمق نبودی و همه پولت رو به ما نمیدادی
میتونستی کتابت رو خودت چاپ کنی اونم بدون
تعظیم کردن و دستمال کشیدن برای ناشر
No comments yet. Be the first to leave one.