The first 200 lines.
خب، چرا ما الان تو کرهایم، بی.جی؟
داری دنبال کمک میگردی.
اینجا ما از مزیت هزاران سال فکر و اندیشه بهرهمند میشیم
درباره درد.
بی.جی میلر یه پزشک مراقبتهای تسکینیه.
اون متخصص دنیای درده.
سابقه خودت با درد چیه؟
کمردرد.
از حدود ۱۵ سالگی، کمردرد داشتم،
و طی این سالها، هر کاری تونستم کردم.
امیدوارم بتونه کمکم کنه که واقعاً بفهمم...
چقدرش تو ذهنمه، چقدرش تو بدنه.
با اینکه حدود دو میلیارد نفر در
جهان از درد بلندمدت یا مزمن رنج میبرن،
تو غرب خوب درکش نمیکنن،
ولی تو کشوری به قدمت کرهجنوبی،
درد بخشی از زندگیه.
اینجا جاییه که از قدرت ذهن استفاده میکنن
برای مقابله با درد.
کریس مجموعهای از تکنیکها رو یاد میگیره...
...از فرهنگی که خودش رو وقف مطالعه درد کرده...
...برای هزاران سال.
و در پایان مدتی که اینجا میگذرونه،
از کریس نمیخوام که از درد فرار کنه.
ازش میخوام که اون رو در آغوش بگیره...
...قبولش کنه...
...حتی به سمتش بدوئه...
وای خدای من!
...تو یه آزمایش منحصربهفرد که میتونه به همه ما کمک کنه.
درد.
فکر میکنم همه ما دنبال یه راهحل معجزهآسا هستیم.
راهحلی برای اینکه هیچ دردی رو حس نکنیم.
اولین باری که یادمه کمردرد داشتم، تو دبیرستان بودم،
که گفتن اسکولیوز خفیف دارم.
باعث گرفتگیهای باورنکردنی تو کمرم میشد و...
نمیتونستم درست راه برم، بچرخم یا خم بشم، یا ورزش کنم.
طی سالها، هر کاری کردم تا این مشکل رو برطرف کنم...
...و یه مدت راحت میشدم...
...و بعد کمرم دوباره عود میکرد،
ولی بازم باید به تمرین ادامه میدادم، بازم کار میکردم،
و درد رو تحمل میکردم.
فکر کنم تو پنهان کردن و مدیریت کردنش خوب شدم.
ولی بعدش یه اتفاق میافتاد،
و بعد همه چیز به هم میریخت.
فکر کنم، مثل خیلیها،
دارم سعی میکنم با تجربه درد کنار بیام.
بازی کردن با بچههام اغلب دردناکه.
هر وقت خم میشم، کمرم...
بچههام چشمغره میرفتن، میگفتن...
"آه، کمرت که همیشه درد میکنه."
و، و این سالمترین حالتی نیست که میتونی توش باشی.
دنبال راههایی هستم که رابطهام رو با درد تغییر بدم.
اولین ابزار برای کاهش درد اینه که بفهمی چطوری کار میکنه.
بی.جی معتقده بهترین جا برای یاد گرفتن مرکز شهر سئوله.
درد، چیه؟
یه چیزی که باید فهمید اینه که درد در واقع واقعاً مهمه.
یه جورایی دوستته.
این چیزیه که تو رو در امان نگه میداره.
آره. - هدفش همینه.
یه اتفاقی میافته، میدونی...
مثلاً اگه دستت رو بذاری رو این اجاق، خب،
میدونی، گرم، حتی لذتبخش.
بدون اینکه زیاد فکر کنی، دستت رو میکشی عقب.
اومم.
این یعنی سیستم عصبیت داره درست کار میکنه...
و وظیفهاش رو انجام میده،
و همهچیز تو یه میلیثانیه اتفاق میفته.
آره.
درد یه سیگناله که کمک میکنه بفهمیم...
اگه به یه بشقاب داغ دست بزنی،
دردت میاد چون آسیب میبینی اگه...
دستت رو اونجا نگه داری.
سلولهای حسی تو انگشتامون فعال میشن.
یه سیگنال به مغزمون فرستاده میشه.
مغز شک میکنه که آسیبی هست، پس یه واکنش دردناک میفرسته.
یه سرعتسنج درد رو تصور کن که وقتی...
...تهدید آسیب از بین رفت، به حالت عادی برمیگرده.
این درد حاد یا کوتاهمدته، ولی تو بعضی آدما،
این سیگنالها میتونن با گذشت زمان اشتباه عمل کنن،
و سرعتسنج رو درست تو منطقه قرمز نگه دارن.
این میشه درد بلندمدت یا مزمن.
آیا ما توانایی اینو داریم که درد مزمن رو کم کنیم؟
صددرصد. - آره.
مغز ما میتونه اون سیگنال رو کمرنگ کنه،
یا میتونه یه سیگنال رو روشن کنه، پیچ رو زیاد کنه،
یا پیچ رو کم کنه.
غذای تند دوست داری؟
آره. تا یه حدی.
من عاشق غذای تندم.
یه جورایی دوست دارم ببینم چقدر میتونم تحمل کنم.
خوردن یه فلفل چیلی، خطرناک نیست،
یه تهدید واقعی نیست، ولی میتونه واقعاً دردناک باشه.
اوه، یکم تنده، خیلی تنده مگه نه؟
اومم. - یعنی واقعاً داره دردم میاد.
آره. - و رو تو تاثیری نداره.
درسته، چون مغز من تصمیم گرفته که تهدید نیست و...
حالا من میتونم به روشهای عجیب خودم از این حس لذت ببرم.
باید به مغزم بگم که خطرناک نیست؟
آره. خطرناک نیست. خطرناک نیست.
تو در امانی.
اوه، فکر بدیه.
شیر داری؟
آره.
دوست دارم بفهمم چطور میشه اون سیگنال رو تنظیم کرد،
ذهنیتم رو طوری تغییر بدم که کاملاً فعال نباشه و
زیاد تقویت نشه.
شیر و کباب کرهای.
آره.
نیازی به تعریف نداره.
رابطه ما با درد ایستا نیست، ثابت نیست،
چیزی نیست که باهاش به دنیا بیایم.
چیزیه که با تجربه و زمان شکل میگیره.
رقص من با درد از کالج شروع شد.
داشتم روی سقف یه قطار مسافربری بازیگوشی میکردم،
تا اینکه ۱۱ هزار ولت برق از بدنم عبور کرد و من یه
الان سه عضو قطع شده هستم.
برای ۳۵ ساله که اینطوریم.
پیوند پوست.
ام، سوختگی یه مورد واقعاً واقعاً پیچیدهس.
اما من ازش خیلی یاد گرفتم.
زنده بودن یعنی درد داشتن.
میخوام کریس بفهمه که با استفاده از قدرت
ذهنش،
میتونه رابطهش رو باهاش تغییر بده،
با درگیر شدن فعالانه با دردش.
خب، بیجی من رو آورده به درهای بیرون سئول.
اولین باره که دارم از نقشههاش سر در میارم.
اینجا داریم چیکار میکنیم و چرا؟
خب، الان نمیتونیم زیاد در موردش حرف بزنیم.
یه کم رازه، چون این ماهیتِ
درده.
نمیدونی کِی میاد.
نمیدونی چقدر بد خواهد بود و نمیدونی
کِی تموم میشه.
باشه.
طی این هفته،
ما به کریس یه جعبه ابزار از تکنیکها میدیم تا
بهش کمک کنیم با درد زندگی کنه.
و بعد، چهار روز دیگه،
همه اینها رو عملی میکنیم...
...در آزمایش نهایی درد.
میخوام کریس به نیروهای ویژه کره جنوبی ملحق بشه
که یکی از سختترین رژیمهای آموزشی دنیا رو دارن.
اونها از درد به عنوان ابزاری برای آمادهسازی نیروهاشون برای مبارزه استفاده میکنن.
جزئیات این چالش رو از کریس مخفی نگه میداریم
تا تجربه درد طولانیمدت رو تا حد امکان
واقعبینانه نگه داریم.
بزنید بریم رفقا!
موفقیت زمانی قضاوت میشه که اون بتونه درد رو بهتر تحمل کنه
در حالی که داره بعضی از دردناکترین کارهای دنیا رو انجام میده.
پیشاپیش ممنون که بهم آسیب میزنید.
اوه آره، باعث افتخاره. - این قراره افتضاح باشه.
آره، فکر کنم یه کم غافلگیر شدم.
فقط اینه که، نمیدونم، این چطور قراره تو این
شرایط با کمردردم کمک کنه.
یه جورایی تو این نقطه دارم خودم رو برای بدترین حالت آماده میکنم.
برای درس دومم در بازتعریف درد،
بیجی من رو به بیمارستانی در سئول آورده.
طی این سالها، وقتی روشهای تمرینی
یا درمانهای مختلف جواب نمیداد،
مجبور بودم از دارو برای مدیریت کمردردم استفاده کنم،
چه داروهای ضدالتهاب و
مسکنها، و انواع و اقسام چیزها،
و همه اونها یه جورایی مُسکن موقت بودن.
داروها تسکین درد حیاتی رو برای بیش از
۸۰ میلیون آمریکایی هر سال فراهم میکنن،
اما ذهن ما هم میتونه کارهای فوقالعادهای برای
تسکین درد انجام بده.
میخوام توانایی کریس رو برای ساختن
مسکنهای خودش آزمایش کنم.
خب، من دو دوست صمیمی دوران کودکی رو استخدام کردم،
زاک و آزا...
عکس بهتری از سیکسپک میخواید؟ همه راضی هستید؟
...و قراره همهشون رو به خاطر
علم برقگرفتگی بدم.
تا حالا دستگاه تحریککننده عصب داشتید؟
نه، اما یه کم در مورد برق میدونم.
هوم؟
من قبلاً برقکار بودم.
اوه! باشه.
خب، من از برقگرفتگی متنفر بودم.
اوه، منم همینطور داداش. - آره، تو هم همینطور.
من به هر کدوم از اونها دستگاه پالس الکتریکی دادم تا
میزان تحمل دردشون رو آزمایش کنم.
نباید زیاد درد داشته باشه، اما ما دنبال اون مرزی هستیم که
چیزی ناخوشایند میشه.
امم.
من دارم به آرامی پالسهای الکتریکی رو
به شکمشون زیاد میکنم.
یک ناراحتی خفیفه اما تا ۱۵ بالا میره.
هدف من پیدا کردن آستانه دردشونه،
سطحی که ناخوشایند میشه.
عجیبه.
عجیبه.
اما من آگاهم که اونها رقابتجو هستند.
میخوای بیام پایینتر؟
نه، یکی دیگه بده. یالا، کلهپوک، بزن بریم.
بزن، آخ!
اوه خدا! باشه، الان دیگه بده.
آره، آره. آره، بیا پایین.
No comments yet. Be the first to leave one.