The first 200 lines.
وینسنت ون گوگ اسطوره، هنرمند ی دیوانه
که برای بیش از یک قرن ما را شیفته ی خودش کرده
در دوران حیاتش نادیده گرفته شد
بعد از مرگش , نقاشیهایش سرانجام دیده شدند
و جهان را
با رنگهای درخشان و زنده تسخیر کردند
امروز، آنها در میان شناخته شده ترین و ارزشمندترین آثار هنری جهان هستند
قلم موی من همانند آرشه ی روی ویولون با لذت و خوشی یین انگشتان من قرار میگیره ,
هنگامی که صحبت از ون گوک میشه ما فورا اون را بصورت نابغه ی عجیب و غریب و دیوانه بیاد میاریم
کسی که بوسیله ی غریزه اش راهی پیدا کرد تا احساسات درونی اش رو بروی بوم نشان بده
اجازه بدید بی سر و صدا به کارم ادامه بدم
اگر این دیوانگیه , پس خیلی بد شد
چون در این مورد هیچ کاری ازم برنمیاد
اما هنر ون گوک اغلب به خاطر شهرتش به دیوانگی نادیده گرفته میشد
من و وینسنت نمی تونستیم بدون دردسر در کنار هم زندگی کنیم
و این حقیقت که او غیر عادی و عجیب بود را نمیشه تغییر داد
این یه داستان باور نکردنیه
اما داستان حقیقی وینسنت ون گوک , اینجا در بین نامه هایی است که او به جای گذاشته
هرچیزی که درباره ی ون گوک میدونیم توسط خودش به ما گفته شده
نهصد و دو عدد نامه وجود داره
که اکثر اونها نامه هایی هست که وینسنت به برادر کوچکترش تئو نوشته
کسی که مورد اعتماد ون کوگ بود
وینسنت با نوشتن افکارش در نامه ها ما رو به میان زندگیش میبره
و قدم به قدم تلاشهایش بعنوان یک انسان و یک هنرمند مستند و ثبت میکنه
این فیلم از نامه هایی که او نوشته شده ساخته شده
تنها با استفاده انچه ون گوک گفته و آنچه که اطرافیان او درباره اش گفته اند
هیچ چیزی تخیلی نیست
هر چیزی که در فیلم گفته میشه عین حقیقته
در شب 23 دسامبر 1888،
ونسان ون گوگ دچار فروپاشی روانی حاد شد
و گوش چپ خودشو برید
و اون رو به یکی فاحشه های روسپی خانه داد
پلیس او را در اتاق خوابش در استخری از خون پیدا کرد
و اون رو به یکی از بیمارستانهای عمومی شهر منتقل کرد
در اونجا اون رو به یک اتاقک انفرادی انداختند
و این داستان زندگی ون گوک از زبان خودشه
تئوی عزیزم
ایا از این جایی که هستم , جای بدتری هم هست ؟
روزهای متمادی در غل و زنجیر در یک اتاقک انفرادی
دارم فکر میکنم که چه فایده داره بهبود پیدا کنم
گرچه
توهمات غیرقابل تحمل متوقف شده اند
و تبدیل به کابوسهای ساده شدند
از نظر جسمی حال خوبی دارم
زخمم بهبود پیدا کرده
و خونی که از دست داده بودم جبران شده
ترسناکترین مساله
بی خوابیه
من احساس ضعف
اضطراب
و ترس دارم
برادر عزیزم
دانستن اینکه تو روزهای بدی رو میگذرونی قلب من رو میشکنه
ارزو میکنم تو میتونستی درباره ی احساساتت با من صحبت کنی
همون چیزی که نا مطمئن و ناراحت کننده است
من بعنوان برادری که عاشقته همیشه کنارت می مونم
تئو
تعدادی از مردم اینجا به شهردار درخواستی دادن
و مطرح کردن که من برای اینکه آزاد بشم شرایط مناسبی ندارم
بعنوان مدیریت آژانس اشتغال
من دیروز فرصت پیدا کردم تا با او صحبت کنم
و مشاهده کردم که او از اختلالات روانی رنج میبرد
و به مشتریان من توهین میکند
و تمایل دارد با زنهایی که در همسایگی ما هستند رابطه داشته باشه
و اونها رو تا محل اقامتشون دنبال میکنه
وقتی من بیرون مغازه ی خانم کرولین بودم این آقا دستشو دور کمر من انداخت
بزودی این دیوونه تبدیل میشه به خطری برای جامعه
و همه تقاضا دارن که باید اون رو حبس کرد
و این درخواستیه که
در سوابق پلیس شهر ثبت و نگه داری میشده
و توسط سی تا از همسایه های ون گوک امضا شده بوده
بعدش رییس پلیس دستور داد تا منو حبس کنن
پنهان نمیکنم ازتون که من ترجیح میدادم بمیرم تا اینکه همچین مصیبت هایی رو تحمل کنم
رنج کشیدن بدون شکایت کردن تنها درسیه که از این زندگی میشه یاد گرفت
دوران کودکی وینسنت محصول یک تربیت سخت گیرانه بود
پدرش رییس کلیسای اصلاحات هلند بود
وینسنت در شهر کوچکی به نام "زاندرت" در هلند بزرگ شد
او به یک مدرسه ی شبانه روزی فرستاده شده بود
جایی که او مقدمات طراحی اولیه
و زبانهای خارجی رو فرا گرفت
او در شونزده سالگی اونجا رو ترک کرد
و شروع به شاگردی
برای موسسه ی بین المللی خرید و فروش اثار هنری "گاپیل " رو کرد
سه سال بعد تئو مسیر وینسنت رو دنبال کرد
و از این زمان بود که نامه نگاری ها اغاز شد
وینسنت 19 ساله بود،
و تئو فقط 15 سال داشت
'تئو عزیز من،
'من خیلی خوشحالم که هر دو ما در حال حاضر در یک مسیر کاری هستیم
ما باید بیشتر مواقع باهم مکاتبه کنیم
عشق بین دو برادر حامیه بزرگی میتونه باشه
و این یک حقیقته
اجازه نده این آتش عشق بین ما هرگز خاموش بشه
اما بگذار که تجربه ی زندگی این رابطه رو محکم تر کنه
و بگذار که ما باهمدیگه
صادق و رو راست باقی بمونیم
و مثل امروز
نگذار که هیچ رازی بین ما وجود داشته باشه
در ماه مه سال 1873،
وینسنت به دفتر کار موسسه ی گاپیل در لندن منتقل شد
او به بریکستون
محله ای مرفه با سطحی متوسط نقل مکان کرد
من هرصبح و عصر از پل وست مینستر عبور میکنم
و میدونم چه جوریه
وقتی که خورشید پشت کلیسای وست مینستر و ساختمان شورا غروب میکنه
شاگردی و کار اموزیش در موسسه ی گاپیل , چشمانش را تعلیم داد
و اشتیاقش به فراتر از ساعات کاری هم کشیده شد
ما این اطلاعات رو از روی دفتر ملاقات کننده های موزه ی بریتانیا بدست اوریدم
که نشان می دهد در 28 آگوست سال 1874،
ون گوک بازدید کننده ی چهارم اون روز بوده
و اومده بوده این طراحیه
منسوب به "رامبراند " رو ببینه
طرحی از عیسی مسیح, باشکوه و تاثیر گذار که موقرانه در برابر پنجره ای نشسته
امیدوارم اون نقاشی
و تاثیری که بر من گذاشت رو فراموش نکنم
وینسنت یک بازدید کننده مداوم
موزه ها و گالری های بزرگ بود
و با تئو این اشتیاق وافرش به هنرو ادبیات رو در میان میگذاشت
و به طور فزاینده ای به اون دلبسته شده بود
آثار هنری هنرمندان انگلیسی در ابتدا من رو جذب نکرد
ادم مجبور میشه بهشون عادت کنه
اما یک تعداد هنرمندای خوب هم وجود دارند
میلیاس , کسی که تابلوی "هوگنتو و اوفیلیا" رو کشید اونها خیلی زیبا هستند
هم چنین ترنر
احتمالا باید طراحیهاشو دیده باشی
" کجاست اهنگهای بهارانه؟ "
" آری آنها کجا هستند "
" به اونها فکر نکن ,موسیقیه خودت رو بساز زمانیکه "
" ابرها میبارند "
" و خورشید ارام غروب میکنه و تپه ها گلگون میشه "
در این چند روز از خوندن اشعار جان کیت خیلی لذت بردم
اون یک شاعره , البته فکر کنم توی هلند خیلی شناخته شده نیست
اما در اینجا اون مورد علاقه ی نقاشاست
به خاطر همین من رفتم سراغ خوندن اشعارش
وینسنت به هنر انگلستان علاقه پیدا کرد
او در نهایت هزاران پرینت سیاه سفید چاپ شده در مجله گرافیک و تصویر
جمع آوری کرد
به عقیده ی من این تصاویر چاپ شده در کنار هم یک انجیل رو تشکیل میدن
یک انجیل برای یک هنرمند , که مرتب بتونه اون رو بخونه
نه تنها لازمه که اونها رو بشناسیم , بلکه لازمه که توی کارگاه هنری نگه داری بشن
به نظرم طراحان انگلیسی , همون تاثیر چارلز دیکنز در ادبیات رو دارن
با شکوه و سالم , و چیزی که همیشه میشه بهش رجوع کرد
در میان مجموعه ی تصاویر چاپ شده اش , تصویری از صندلی خالی دیکنز هم به چشم میخورد
موضوع رئالیسم اجتماعی این تصاویر
و همچنین یادداشتهای دیکنز در رابطه با طبقه ی کارگر لندن
که در فقر و کثافت زندگی میکنند
تاثیر ماندگاری بر وینسنت گذاشت
لجن ضخیم بر روی سنگفرشها
و مهی تیره بر بالای خیابان ها
پیرمرد ترسناکی همچون جانوری خزنده و چندش آور
در طول شب به جلو میخزه
" در جستجوی زباله ای قابل خوردن
اشتیاقی مذهبی در بین مردم ساکن شهرهای بزرگ وجود داره
بسیاری از کارگران کارخانه ها یا مغازه ها
جوانیه پرهیزگارانه و پاکی دارند
جورج الیوت زندگی کارگران کارخونه ها رو شرح میده
کسی که خدمات مذهبی رو در یک کلیسا انجام میداد
سکوی خطابه "
جایی که کشیش خطبشو ایراد میکنه و
" ....و از سمتی به سمت دیگه
و کتاب رو مشتاقانه در دست تکان میده "
اینها باعث تاثیرات مذهبی
" بروی سیلاس مارنر شد
اونها جایگاه پرورش احساسات مذهبی او بودند
اونها مسیحی بودند
" و ملکوت خدا بروی زمین
خواندن رمانهای جورج الیوت در مورد تبلیغ مسیحیت
باعث شد وینسنت بیاد بیاره که در یک خانواده ی مذهبی بزرگ شده
و علاقه پیدا کرد که مسیر پدرش رو ادامه بده
او خودش رو در مطالعه ی انجیل غرق کرد
اما دلمشغولی او به مذهب
باعث شد از وظایفش در موسسه ی هنری غفلت کنه
و نتیجه باعث اخراجش شد
تلاش کرد تا کاری بعنوان دستیار معلم پیدا کنه
و امیدوار بود از این طریق راهی برای ورود به کلیسا پیدا کنه
'تئو عزیزم
من نامه ای از یک معلم در " رامزگیت "دریافت کردم که ازم خواسته برای مدت یه ماه پیشش کار کنم
حقوقی در کار نیست , فقط قراره ببینه من میتونه بعد از پایان این مدت از من استفاده کنه
مسیره زیباییه
آسمان آبی روشن بود همراه با ابرهای سفید و خاکستری
میتونی تصور کنی , که من خیلی قبل از اینکه به "رامزگیت" برسم داشتم از پنجره دنبالش میگشتم
همراه با این نامه , طراحیه کوچکی از منظره ی مقابل پنجره ی مدرسه است
جایی که پسرا ایستاده بودند و پدر و مادرهاشونو که بعد از ملاقات در حال بازگشت به ایستگاه قطار بودند رو نگاه میکردند
مصمم شده بود تا برای کسایی که اطرافش در حال زجر کشیدن بودن مفید واقع بشه
ویسنت یکشنبه ها در مدرسه برای کودکان خیابانها و بازارهای لندن تدریس میکرد
و در 12 نوامبر سال 1876
او اولین موعظه ی خود را ایراد کرد
ما زائران زمین و غریبه ها
از دور می آییم و به دور خواهیم رفت
زندگانی ما چون سفری از سینه های مادرانه ی خاک اغاز میشود
و در اغوش پدر اسمانی مان خاتمه میابد
تئو،
برادرت یکشنبه ی گذشته برای اولین بار در خانه ی خدا با مردم صحبت کرد
وقتی در جایگاه خطابه ایستادم
احساس کسی رو داشتم از ظلمت بیرون اومده و مشتاقانه بسوی نور حرکت میکنه
احساس فوق العاده ایه
فکر کردن به اینکه از حالا به بعد هرجا که برم میتونم موعظه کنم
تعصبات مذهبی در قالب کلمات
در نامه هایی که برای خانواده اش می فرستاد خودشان رانشان دادند
برادرم , بگذار مراقب باشیم
No comments yet. Be the first to leave one.