The first 200 lines.
برو، ریوکی!
تورنمنت ماه مه - روز اول - مبارزه نهایی
این روز اول تورنمنت ماه مه هستش،
و این آخرین مبارزه ماست.
جایگاههاتون رو بگیرید!
یالا! - میتونی انجامش بدی!
همینه!
هاکهیوئی! نوکوتا! نوکوتا!
نوکوتا! نوکوتا! نوکوتا! نوکوتا! نوکوتا! نوکوتا! نوکوتا!
مسابقه تموم شد!
ریوکی!
خیلی خوب بود!
اوزکی تازه منصوب شده، ریوکی، هیچ نشونی از فشار نشون نمیده
همینطور که کوموسوبی اِنچو رو شکست میده.
اون روز اولش رو با برد آغاز میکنه.
باشگاه ریوکوکو
بفرمایید، اوزکی.
نوش جان!
به افتخار روز اول.
منم یه کمی میخورم.
تبریک میگم. - به سلامتی.
به خودت میگی اوزکی...
با اون سومو بیروحت؟
خیلی متاسفم.
برای چی معذرتخواهی میکنی؟
اصلاً داری برای کی کُشتی میگیری، لعنتی؟
اویاکاتا، امروز یه--
من میدونم امروز چه روزیه!
اوه نه.
ای وای.
ببخشید. - ای وای.
نگران نباش.
آه.
حالت خوبه عزیزم؟ - بله.
ای داد، چه وضعی!
باشه. همین باید کافی باشه.
بله. - خوبه.
ای بابا.
مقدس
هی، تو! بیشعور!
سطل آشغال میبینی؟
داری با من درمیافتی؟ هان؟
آخرین بار کی بهش دست زد؟ هان؟ هان؟
تو، درسته؟ هان؟ هان؟
پس چرا خودت نمیندازیش دور، پیرمرد خرفت؟!
احمق!
اوه!
چی شده؟ - هیس!
غمانگیزه که اینقدر زود خداحافظی میکنیم.
اون بچه پررویی که اسمش رو اِنو گذاشتی...
همین الان وادارش کن استعفا بده.
نامه استعفا.
اویاکاتا، آخرین چیزی که بهش نیاز داری اینه که ما کل باشگاهت رو تعلیق کنیم.
به نظر هم نمیاد از نظر مالی از پسش بربیای.
بهت دستور میدم اِنو رو تا آخر امروز بازنشست کنی!
هی، نمیتونی بری تو! - جرات نکن!
ببخشید که حرفتون رو قطع میکنم!
از اینجا برو بیرون! - اینجوری نمیشه که، درسته؟
نه وقتی یه همچین مهمان برجستهای دارید.
حداقل بذارید سلام کنم. این کار مودبانه است، مگه نه؟
جدی میگم، اینقدر خنگی؟
به هر حال، دیگه این کار رو نمیکنم. قول میدم. به جون خودم.
پس عصبانی نشو!
من تا چشم به هم بزنید، یوکوزونای بعدی شما میشم.
فقط یه کم بهم فرصت بده، باشه؟
صبر کن، شما قبلاً یوکوزونا بودید، درسته؟
هان؟
گوش کن اینجا، تو بچه پررو!
کارت تمومه! الان دیگه تموم شدی!
از تورنمنت قبلی تا الان، پر از شکایت در مورد تو شدیم!
تو مردم رو منزجر میکنی!
آره، ولی دیگه این کار رو نمیکنم.
ما به زبالههایی مثل تو تو این ورزش نیازی نداریم.
نمیفهمی که تو خودت الان یه کفر در حق سومو هستی؟
یه چیزی بگو، اِنشو!
شما حق دارید، البته.
هان؟
شما در مورد اویاکاتای ما اینقدر سختگیر هستید. چرا؟
اوه!
نکنه به خاطر اینه که وقتی شما رقابت میکردید، نمیتونستید شکستش بدید؟
صبر کن، قضیه اینه؟
چی داری میگی؟
اوه، پس این بود قضیه؟
اوه نه. متاسفم! واقعاً! لطفاً منو ببخشید.
من بعضی وقتا خیلی بیملاحظهام.
آه، مرد. بابت اون متاسفم.
پس قضیه این بود. نتونستید شکستش بدید.
آه، نمیشه در مورد اون حرف زد، نه؟ - تو چطور جرأت میکنی...
ببخشید.
بیا اینجا.
متاسفم که ازتون استقبال نکردیم.
فکر کردم چای بیارم، ولی...
بفرمایید. - نه، نمیخوام.
باید امشب رانندگی کنم.
و شما، اویاکاتای اینوشیما؟
من خوبم. ممنون.
اینطور بود؟
خب، پس اجازه بدید از طرف کُشتیگیر جدیدمون اِنو، معذرتخواهی کنم.
اسم این کار رو بگذارید نادانی جوانی.
معذرت میخوام، اوکامیسان،
ولی "نادانی جوانی" توجیهش نمیکنه.
ولی خودتون که اینو میفهمید.
درسته، اینوشیما اویهکاتا؟
چی داری میگی؟
اگه اشتباه نکنم، قبل از اینکه به مقام اوزکی برسی،
با یه کشتیگیر جوونتر، حسابی سختگیر بودی، یادت میاد؟
و اون کشتیگیر جوون هم در نتیجه، دچار مشکلات جسمی شد.
میدونم که انضباط نشونهی محبته،
ولی تو این دوره زمونه، ممکنه زیادی باشه.
مگه نه؟
اون موقع،
فکر میکنم رئیس کومادا بود که براتون پادرمیونی کرد.
گفت: "نادانی جوانی."
چی میگی، اویهکاتا؟
فقط یه پیک واسه شروع؟
اون آشغالِ پاچهخوار!
هر کاری میکنه تا خودشو بکشه بالا.
اویهکاتا.
با هدف قرار دادن اصطبل انشو، داره با من تسویه حساب قدیمی میکنه.
با این حال، باید با اِنو یه صحبتی داشته باشی.
خب، فکر کنم حق با شماست، اما...
حیثیت توی سومو یه عامل مهمیه.
معلومه که اینو میدونم.
ولی تهش، بردن خیلی مهمتره.
فقط باید ببری... تا تماشاگرا به وجد بیان...
اون سومویی که تماشاگرا از هیجان بالشتکاشونو پرت میکنن.
من دیوونهی اون هیجانم!
آه، اویهکاتا، چقدر خوشحالم که این حرفو میشنوم.
کاملاً حق با شماست.
توی سومو، تنها چیزی که اهمیت داره اینه که تماشاگرا رو به وجد بیاری.
آه، و شما، اوکامیسان. اینه اون کاری که باید انجام بشه!
لعنتی!
اون زنیکهی عوضی!
فکر کرده از من بالاتره!
اون زنیکهی لعنتی.
میدونه که این اجازه رو داره که حرفشو بزنه.
منظورت چیه؟
اون زنِ رو اعصاب، دختر کوماداست.
کومادا؟ منظورت رئیس کوماداست؟
اون دختر معشوقهشه.
همه میدونن.
پیرمرد کومادا نقطه ضعفش اونه.
اون خوب میدونه که نمیتونیم مستقیم باهاش دربیفتیم.
اون هرکاری دلش میخواد میکنه.
لعنتی!
اون میمونهای لعنتی...
یکی یکی دخلشونو میارم تا اون اصطبل لعنتی رو ببندم.
اول از همه، اون میمون کلهخراب.
چرا اینقدر به اون بچه گیر دادی؟
اون مثل انشوئه.
اون رفتار مسخرهاش...
هردوشون از یه قماشان.
لعنتی!
اِنو! - چی؟
تا کجا میخوای آبروی منو ببری؟ - چی شده؟ آروم باش!
برگرد!
فکر کردی کجا داری میری؟ هان؟ - بس کن! آروم باش دیگه!
گوش کن!
اگه تو مسابقه بعدیت، دوباره از این کلهشقیها دربیاری،
اون پاتو از جا درمیارم...
و پاتو میکنم تو حلقت!
فهمیدی؟
بله!
مسابقات ماه می، روز سوم
انجمن سومو ژاپن
روکی در برابر ماسودا!
از سمت شرق، روکی.
اهل شهر توکوشیما...
لازم نیست که بهت بگم، هست؟
پاتو میکنم تو حلقت، فهمیدی؟
آره، آره.
دستها روی زمین!
بیخیال بابا!
نکوتا! نکوتا!
مسابقه تموم شد!
ماسودا! - امم.
امم. اینم از اون. - ماسودا با یوریکی برنده شد.
اِنو
هی.
هی. - اوه، شما هستید.
متمرکز به نظر میای.
من اینجام تا برگردم سر کار اصلیم.
هوم.
آه، راستی. دربارهی اِنو...
انجمن حسابی دعواش کرده، نه؟
چی؟
برای اون مسابقه آخر؟
آره!
ببینم اون بچه حالا درسشو گرفته یا نه.
هوم؟
آه، کشتیگیر سمت غرب برنده میشه، ها؟
چی؟
ریوجی!
هاکیوی! نکوتا! نکوتا! نکوتا! نکوتا! نکوتا! نکوتا! نکوتا!
نکوتا! نکوتا! نکوتا!
مسابقه تموم شد!
بهت گفته بودم.
از کجا میدونستی؟
شرق غرب
عمق تعظیمش.
No comments yet. Be the first to leave one.