The first 200 lines.
دیجیموویز در شبکههای اجتماعی: DigiMoviez@
یه وقتایی توی زندگیمون هست که اتفاقات بزرگی میفته
.بعضیهاشون رو متوجه میشیم مثل تولد، مرگ
ولی بعضیها رو نه
اتفاقات کوچیکی که وقتی در حال وقوع هستن به نظر اونقدرها خاص نمیان
ببین اینجا چقدر خوشگله
ولی دیرمون شده
هیس. دیرمون نشده
ده دقیقه تأخیر داشتیم
یه زنگ کوچولو دارن - هِی، نه -
از زنگهای کوچولو خوشم میاد
نه، رانی، لطفاً. وای خدایا
!زنگ زدن، هِرب
بله، ادنا. منم شنیدم
سلام. خوش اومدین
حالا شما باید رانی باشی
اوه... من رانی هستم
آ-دی-دی. درست تلفظ کردم؟
آ-دی-تیا. اینجوریه
آ-دی-تیا
دیگه امشب داشتیم تعطیل میکردیم - واقعا شرمنده -
ترافیکِ سمتِ هانوفر وحشتناک بود
آره
آهان. خب، ما اینجا این مشکل رو نداریم
خوبیِ زندگی روستایی همینه
آره
خیلی خوشحالم که این کار رو میکنیم - منم همینطور -
اولین سفرِ دوتاییمون
!وان حموم هم داریم
!چی؟
اون گانِشـه؟
آره. وقتی رفتم دانشگاه، مامانم بهم دادش
گفت باید یه یادگاری از خونه داشته باشم
تا کمکم کنه تمرکز کنم
اجازه هست؟
هوم
تا مراقبمون باشه
هوم
...چی شـ - این دیگه چه کوفتی بود؟ -
چیزی نیست. مطمئنم چیزی نیست
صاف از جلوی صورتم رد شد - وای نه -
...فقط
فقط یه خفاشه
مگه هاری منتقل نمیکنن؟
خب احتمال اینکه از خفاش هاری بگیری خیلی کمه
باید به هِرب و ادنا خبر بدیم - احتمالا الان دیگه خوابن -
پس چی کار کنیم؟ وای! باورم نمیشه داری این کار رو میکنی
چیزی نیست. کاریت ندارم. فقط تکون نخور
خیلیخب، فکر کنم گرفتمش - فکر میکنی؟ -
فقط... یالا، در رو باز کن. زود باش. یالا
الان در امانی. اونم آزاده. حله؟
هوم
میدونم تازه آشنا شدیم
...ولی پیش خودم فکر میکردم میشه
بیشتر با هم بریم سفر؟
...میدونی، بعد از این سفر
یعنی یه وقت دیگه
و برخوردهای احمقانۀ بیشتری با موجودات کوچیک توی اتاقمون داشته باشیم؟
دقیقا
درسته
یه چیزایی در لحظه خیلی کوچیک به نظر میاد
فقط وقتی بعدها برگردیم و بهش نگاه کنیم، متوجهش میشیم
لحظههایی که همهچیز جفتوجور میشه
و لحظاتی که همهچیز از بین میره
سلام، مرد نظامی
دلت برام تنگ شده بود؟
ایمی ایدن
میبینیم که چندتا دوست جدید پیدا کردی
برگشتی دوباره امتحان کنی؟
شاید این دفعه بتونی اون جوندههای کوچولو رو نجات بدی
سریع حرفم رو میزنم
بچههام و خونهم دستِ تو هستن
ولی اگه همین الان بری
جلوی دوستهات ضایعت نمیکنم
اشتیاقت رو تحسین میکنم، خانم ایدن
ولی لازمه بهت یاد آوری کنم که کاملا منصفانه باغ وحش رو از دست دادی
بعید میدونم اگه جات بودم اینجوری پزش رو میدادم
کل ارتشت رو با خودت آوردی تا من و 12تا بچه رو شکست بدی
من بودم نمیخواستم توی تاریخ اینجوری ازم یاد بشه
...خانم جون، وقتی ترتیبت رو دارم
ای بابا، ژنرال. حس میکنم تا حالا درست ترتیبِ یه زن رو ندادی
تا حالا سر و کارت با موریانهها افتاده؟
جونورهای موذیِ کثیفی هستن
وارد دیوار و پی ساختمونت میشن
تا به خودت بیای میبینی کل خونهت رو برداشتن
ولی در کمال تعجب خیلی راحت میشه از شرشون خلاص شد
فقط چندتا حشرهکش نیاز داری
!مراقب باشین
...اونا
!گل بنفشن
!یه حمله شیمیاییه
!همگی برین بیرون! یالا - گلهای بنفش! برین -
حرکت کنید - !بیایین از اینجا بریم بیرون -
«شیرینیخـور»
چرا اینقدر نزدیک زمین پرواز میکنن؟
لعنتی! باید از اینجا بیام بیرون
گاس، اون دیلم رو میبینی؟
یه جورایی شبیه ماره. بدهش به من
...شاید بتونیم صرفا - من که اره آهنبر نمیبینم -
...ولی اگه - گاس،وقتِ بحث کردن نداریم -
شاید صرفا بتونیم قفل رو بشکنیم
بدک نبود، بچهجون
اصلا هم بد نبود
دورگهها فرار کردن
هنوز باید یه جایی توی جنگل باشن
!پیداشون کنین
شما دوتا، با من بیایین
تو! حواست باشه ژانگ چیزی نفهمه
!جانی
جانی
.دشمن بهمون حمله کرده واقعاً به کمکت نیاز دارم
حالا با منی یا نه؟
با منی؟
میخوای چی کار کنم؟ - دکتر رو پیدا کن -
ببرش اورگرین. اونجا جاش امنه
!برو
اربابان هوا
ایمی ایدن، خودت و تک تکِ بچههای دورگهت رو پیدا میکنم
و کاری میکنم دعات کنی از بیماری مُرده بودی
واسه چی؟ دیگه باغ وحش رو نیاز نداری
ما هم باید عقبنشینی کنیم به اورگرین
نـه
یه وجب از این باغ وحش رو هم از دست نمیدم
مخصوصا به یه زن
!بیایین بریم
!بیایین بریم! تخلیه کنید
توی شهر مستقر شین
!بیایین بریم! تخلیه کنید
!حواستون به آسمون باشه
!یوهو
!دارن تخلیه میکنن
موفق باشی، ایمی
وای
اونا هواپیمان؟
تمامی واحدها، حمله هوایی درحال وقوع است
تا حالا هواپیما ندیده بودم
وقتِ فاز دوئه
!وایسا - این دیگه چی بود؟ -
تو حالت خوبه؟
!پناه بگیرین
لعنتی! جیپِ گروهبان
!ووهو
دارن کامیونها رو هدف میگیرن. باید راه بیفتیم
!صبر کنید! صبر کنید ما هم بیاییم
!آهای! صبر کنید - !نه، برگردین -
!از اینجا بزنین بیرون
!وای! یالا
چی دارن میاندازن؟
به نظرم بمب خرت و پرتن - بمب خرت و پرت -
با هر آشغال بهدردنخوری که بعد از فروپاشی بزرگ پیدا کردن، درستشون کردن
باید به راهمون ادامه بدیم. باید خودمون رو به باغ وحش برسونیم
!آهای! آهای
!آهای
داری چی کار میکنی؟
اون فرمانده ارتش حیواناته
ما اینجا تنهاییم
جردن - !اونا بابام رو کشتن، بکی -
بهش شلیک نکن
بیا طبق نقشه پیش بریم و ببریمش باغ وحش - نه -
جردن، تو تا حالا آدم نکشتی
از الان نباید شروع کنی
هر کاری اولین باری داره
چه غلطی میکنی؟
نمیتونم بذارم دوستم رو بکشی
!چی؟
تو هم عضو ارتش حیواناتی
خوشحالم بالاخره سرعقل اومدی. قراره باهاش چی کار کنیم؟
به من نزدیک نشو - چی؟ -
حالا چون جونت رو نجات دادم معنیش این نیست که دیگه مشکلی نداریم
حالا هم قبل از اینکه نظرم عوض بشه از اینجا برو
جردن
نکن
ببین، حق با توئه
من عضو ارتش حیوانات بودم ولی الان دیگه نیستم
فقط میخوام یکی که ابوت توی باغ وحش اسیر کرده رو نجات بدم
یه دورگه؟ - آره -
ولی مهمتر از اون، یه دوست
و تا دیر نشده باید نجاتش بدم
باورم نمیشه
همه حرفات دروغ بوده
نه
همهشون نه
تو آدم خوبی هستی، جردن
تو نباید بیایی اینجا تا از خانوادهت محافظت کنی
تو بابام رو کشتی؟
نمیدونم
باید برم
میخواستم بدونم چطور بومیهای این روستا اینقدر عمر میکنن
!دکتر سینگ
!باید بریم - به خاطر رژیم غذاییشونه؟ -
...ما نمونۀ آب - دُکی -
گیاه و حیوان جمعآوری کردیم - باید باهام بیای -
خیلی مطمئن بودم - که توی مقاله میبینید -
جانم؟
درمان
شکست خورد
آره. بهمون حمله شده و باید بریم
نه. این مهمتره
...فقط باید حلقۀ گمشده قطعۀ مناسب رو پیدا کنم
...دیانای درست رو
No comments yet. Be the first to leave one.