The first 200 lines.
مردگان متحرک : آنچه گذشت
تو پادشاه منی - نه، من پادشاه تو نیستم -
ما این آدما دارم میبریم به هیلتاپ
اینجا یه پناهگاه برای قتلا نیست
از این جا برو بیرون
بخواب روی زمین، همین الان
میتونم با هم دیگه سرش کنار بیایم
نه
دستا بالا
... من فقط دنبال یه خورده یه خورده غذا بودم
اینم از نقشه، همه باید طبق همین نقشه عمل کنن
نقشه داره جواب میده
داریم تمومش میکنیم
داریم برنده میشیم
ما جنگ سختی داشتیم
،کسانی رو از دست دادیم
آدمای شجاعی که زندگیشون رو دادن
برای این که ما پیروز میدان باشیم
،ولی زمانی که همه چیز تموم شد
کسی از ناجیها نبود که نجات پیدا کرده باشه
ما اونا رو شکست دادیم، ولی اوضاع پیچیده شد
،مسیح آدما رو زندانی کرد اونا برگردوند خونه
،ما اونا رو بیرون دروازههامون نگه داشتیم
تا زمانی که تصمیم بگیریم میخوایم چی کار کنیم
تا زمانی که من تصمیم گرفتم
ما اون پایگاه رو ذره ذره گرفتیمش
فکر کردیم برنده میشیم
ما توی فضای باز جمع شده بودیم که اونا به ما حمله کردن
توی چند ثانیه تموم شد
ایزیکل، جری و من
ما تنها کسایی هستیم که تونستیم برگرده
،تمامش
،این ترسناکتر از اون چیزی بود که فکرش رو میکردم
ولی ما این کارو انجام دادیم
با این کارو میکردیم
،ساشا اولین نفر بود
ولی حالا بیشترم شده
این فداکاریها واقعی بود
باید به خاطر اونا هم که شده این رو درستش کنیم
بقیهی نقشه هنوز برقراره
داریم وارد مرحلهی بعد میشیم
من دیگه دارم میرم اونجا
پناهگاه هنوز محاصره
،اونا گیر افتادن آذوقهشون هم قطع شده
هر ساعت که میگذره ما اونا رو ضعیفتر میکنیم
دیدبانها دورتادور این محوطه رو گرفتن
در رو که باز کنن، ما شلیک میکنیم
،ولی اگر اونا در رو باز کنن
یعنی این که اونا مشکلات بزرگتری دارن
ما تا دو روز دیگه، توی پناهگاه، هم دیگه رو میبینیم که این رو تمومش کنیم
برای اینکه پیروز بشیم
این طور نیست که ما قبلا هم نجنگیده باشیم
ما برای این که به این جا برسیم قدم به قدم مبارزه کردیم
تا خود همین لحظه
،مسیری که ما رو تا این جا کشوند
به جایی که خودمون رو بشناسیم، به جایی که با بقیه همراه شدیم، و به این لحظه
و این که ما خیلی نزدیک شدیم
این میتونه آخرین نبرد ما باشه
ترجمه از: کسری ، حسامالدین Nora , Caseraw
غذا
آره، برای خودت
مسیح
... مسیح
سلام
تو داری غذای ما رو میدی به اونا
یه انبار بزرگ از شلغم داریم
نمیتونستیم از شرشون خلاص شیم
ناجیها بعد از این که به ما حمله کردن اونا رو ول کردن
اون انبار به یه دلیلی اونجاست
،ممکنه که الان خیلی زیاد داشته باشیم ولی این ممکنه تغییر کنه
ما الان دیگه باید حواسمون به خودمون باشه
پاول، این کار بیهودهایه
به اندازهی کافی کش اومده
منظورم اینکه ما همین الانشم دارها رو آماده کردیم
تو خیلی به کار اومدی مارگارت
گلولهها رو نگه دارین و کار اینا رو هم تموم کنید
... گرگوری - چیه؟ -
فقط دارم میگم
که اون تو ملت دارن به چی فکر میکنن
برو داخل
همین الان
بیا گرگوری
خودت که میدونی حق با منه
نباید ما رو توی این موقعیت قرار میدادی
واقعا داری به اون چیزی که گرگوری گفت فکر میکنی؟
تمام گزینهها روی میزه
باید این طوری بشه
ما داریم برای چی میجنگیم مری؟
خودت میأونی
آره، فکر کردم که میدونم
بخاطر همینم هست که اینجان
باید این رو تمومش کنیم
همین طور نیگان - همین کارو هم میکنیم -
،ولی زمانی که این کارو میکنیم
باید مطمئن بشیم، چیزی که میمونه
ارزش اون چیزی که از دست دادیم رو داره
شاه الان بازدیدکننده قبول نمیکنه
ازیکیل
ما قول دادیم که ریک و بقیه رو ببینیم
باید از اونجا بیای بیرون
باید هر کسی که میتونه مبارزه کنه رو جمع کنیم
میدونی، اون به من گفت که برم
که دیگه نیازی نیست این کارو انجام بدم
من این کارو دارم انجام میدم
من باهات میام
من مبارزه میکنم - نه -
و دنبالم نیا
تنهایی؟
آره
بهت شلیک کردم
خراش براشت
برای چی برگشتی؟
برای همون چیزی که قبلا میخواستم
یه قرار
بهت اعتماد کنم؟
بهت شلیک کردم
گفتم که خراش برداشت
اگر بهت شلیک کرده بودی که الان خیلی شاکی بودم
ما افراد شما رو کشتیم
ما هم چند نفری از افراد شما رو کشتیم
،ولی ما به تو نیاز داریم تو هم به ما نیاز داری
حقهست
نیست
میتونستم با تمام افرادم بیام اینجا و کلش رو تسخیر کنم
میدونی که الان برای اینکار تعداد کافی داریم
خودت دیدی
بازم؟
تنهایی الان
به ما نیاز داری که نجاتت بدیم
دیگه نه
کار ناجیها تموم شده
ما پایگاه اونا رو تسخیر کردیم
نیگان و آدماش توسط مردهها احاطه شدن
صدها نفر از اونا
... تا زمانی که تسلیم بشن
یا این که ما کارشون رو تموم میکنیم
انتخابش با خودشونه
حالا منم دارم بهت یه حق انتخاب میدم
... ببین، من میفهمم میخوای که برای تو بشه، بدون دردسر
برای همین با نیگان معامله کردی
من اومدم که یکی بهترش رو بهت پیشنهاد بدم
مردم من برنده میشن
، انتخاب تو اینه که نیگان رو فراموش کنی
و بیای طرف دیگه
و بخشی از دنیای بعدی باشی
که الکساندریا و هیلتاپ و قلمرو
اون رو با هم دیگه میسازن
... یا این که
ما نابودت میکنیم
تهدید و رویا
رویا و تهدید
خب، افراد من میدونن که من اینجام
و کاری که اونا میکنن
کاملا به تصمیمی که شماها الان میگیرین بستگی داره
آره یا نه؟
قراه داستان چطوری بشه؟
نه
خیلی حرف میزنه
آدمایی که رهبر نیستن
فکر میکنن بهتر میفهمن
همیشه... انگشتشون به طرف مردیه که
یا، آره خب
زدنی که روی صندلی قدرت نشسته
حقیقت اینه که، خیلی هم آسون نیست
نمیدونم
برای من که خیلی آسون بوده
که هیلتاپ رو به نیگان نفروشم
.... ادامه بده قضاوتم کن مارگارت
کاری که من کردم، همون چیزی بود که این جامعه میخواست
چطوری؟
کار من توش از گلوله استفاده نمیشد
نقطهها رو به هم وصل میکرد
تو ترسیده بودی
تو سعی کردی معاملهای کنی که بتونی خودت رو نجات بدی
نه فقط خودم رو
کارهای من خالصانه بود
... مگی، من میدونم که ما تفاوتهای خاص خودمون رو داریم
ولی من یه زمانی روی اون صندلی نشسته بودم
میتونم کمک کنم
من که توی اتاق هستم
برای که وقتی که دارم فکر میکنم میتونم حواسم بهت باشه
حواست به من باشه؟ بیخیال
تو میخوای که یکی بهت بگه که
این خوبه که دنبال راهی که شجاعتت میگه بری
حدس بزن چی ؟
من همون آدمم
همون دوست هیپی و داغون و کونگفو کارمون که
داره سعی میکنه تو نسبت بهش احساس بدی داشته باشی
ولی در پایان روز
تویی که چوپانی
و نمیتونی بزاری گرگا
بین گوسفندا پرسه بزنن
به همین سادگیه
ریک گفت که کاری نکنیم
فقط میخوام نگاه کنم
هنوز داری درمان میشی
یه خورده استراحت کن برای مبارزهی بعدی آماده شو
زود برمیگردم
تو هم هنوز داری خوب میشی
تو تیر خوردی
No comments yet. Be the first to leave one.