The first 200 lines.
عزیز دلم
همینطور که اینجا نشستم، یاد اون روزای آخر میافتم
قبل از اینکه همدیگه رو توی لس آنجلس ببینیم
حالا خیلی معنادار به نظر میان
با اینکه فقط در انتظار گذشتن
همونطور که منتظر بودم، میدونستم زندگیم قراره عوض شه
و با اینکه الان به خونه برگشتم
و به احتمال زیاد دیگه هیچوقت تو رو نمیبینم
ولی راسته که من آدم جدیدی شدم و بهتر از قبلم
چون با تو کاملترین عشقی رو که میشد، تجربه کردم
انگار خیلی وقته گذشته
شش ماه
واقعاً خیلی هم طولانی نیست
همه اینها از اون موقع شروع شد
همونطور که الان تموم شد
با مامان
مامان؟
آنا، بیا تو
چرا تو تاریکی نشستی؟
منتظر تو بودم
صدای پاتو میشنیدم
این چیه؟
فکر میکنی چیه؟
یاس هلندی، مورد علاقهی من
حتی فصلش هم نیست
بو کن؟
امروز به برنامهم گوش دادی؟
مگه همیشه گوش نمیدم؟
آنا، تو تنها چیزی توی زندگی منی که واقعاً
به ثمر نشسته
و من واقعاً میتونم بهش افتخار کنم
میخوام اینو بدونی
خواهش میکنم، مامان
تو اشتباهاتی که من کردم رو تکرار نمیکنی
تو خیلی از من باهوشتری
من یه چیزی دارم
یه چیزی...
مهم
واسه تو
تو قبلاً هیچوقت اینو ندیدی
مدت خیلی طولانی، خیلی وقته که دارمش
کی بهت داده؟
بابا نه
دیگه اندازهم نیست
هیچوقتم نتونستم واقعاً بپوشمش
حالا میخوام تو داشته باشیش
من واست نگهش میدارم
تا وقتی خوب بشی
باشه
دوستت دارم
فقط راهی رو که داشتی میرفتی، ادامه بده
میدونم حالت خوب میشه
سلام، بابا
سلام
خب
امروز چطوری؟
اووه، همونطوری
کار چطوره؟
خوبه
صاحبای جدید خوبن
به نظر میاد میخوان نگهَم دارن
کرهایها
من باید برم
به این زودی؟
ساعت ۶ صبح برنامه دارم
واسه اون بلند نشو، باشه؟
فردا میبینمت
خداحافظ، بابا
خداحافظ
شما به برنامه «وسواس در موسیقی» گوش میکردید
اینجا، کی.ال.ای.اس، ایستگاه رادیویی شما که با حمایت شنوندگان اداره میشه
جایی که همیشه موسیقی پخش میشه
برنامه بعدی با دنی دیفرونسو
و «ریشههای راک اند رول» خواهد بود.
حالا وقتشه که از یه فرهنگ واقعی لذت ببریم
و منظورم «فرهنگ» با «ف» بزرگه.
پس در اینجا، از دهه ۵۰، گروه «کپیتالز و اسپید رو» رو داریم
آنا، ببخشید دیر کردم
ممنون که جام بودی
دیشب کجا بودی؟
یه گروه بینظیر رو شنیدم، ولش کن
و اون پسری که اون بیرون لباس خاکستری پوشیده، میشناسیش؟
دارم سعی میکنم سر کیسهاش کنم
واسه کنسرتهای موسیقی جدید شب
حامی هست؟
پسره خیلی پولداره
خدا خیرش بده
من یه ماشین واسه برگشت به خونه پیدا کردم، باشه؟
باشه. - خداحافظ
بعدا میبینمت. - اوه!
اوه، ببخشید
سلام، دوباره
سلام
شما آنا وینتر هستید، درسته؟
اوهوم
خب، من اُلیور اَندروز هستم
من طرفدارتونم، یه طرفدار خیلی پر و پا قرص
همیشه به برنامههاتون گوش میدم
عالیه، من همیشه یه طرفدار میخواستم
از آشنایی با شما خوشحال شدم، آقای اَندروز، ببخشید
منم از آشنایی باهات خوشوقتم.
آنا، امیدوارم دوباره ببینمت.
فعلاً هم برنامههات رو گوش میکنم.
اگه همسرت فوت کرده باشه، هنوز حلقه ازدواج دستت میکنی؟
نمیدونم.
میدونی، تو با مردهای جاافتاده یه جور مشکل داری.
هارلی اونقدرام پیرتر نبود.
آره، هارلی یه مورد خاص بود.
میدونم چی میگی.
میخوای یه لحظه اینو برام نگه داری؟
نه، سنگین نیست.
باشه، نگه میدارم.
دیشب یه قرار واقعی داشتم.
آره، چطور پیش رفت؟
اوه، خیلی بد.
این یارو مست کرد و شروع کرد به تعریف کردن...
کل داستان زندگیش رو.
واقعاً؟
حداقل یه غذای خوب خوردی.
عمراً! محال بود زیر دِین اون یارو برم.
هر کی سهم خودش رو داد. اینجوری دیگه نمیتونست بهم گیر بده.
گوش کن، میخوای بریم خونه من یا خونه تو؟
خونه من.
من دیگه بیخیال روابط میشم.
دارم بیخیال مردها میشم.
منظورم اینه که واقعاً خسته و کلافهام از اینکه هی سعی کنم...
یه مرد پیدا کنم که شوخطبع باشه.
باهوش، پولدار، خوشتیپ.
تو فقط یه شاهزاده رویاها میخوای.
آره، چرا که نه؟
تنها مردایی که گیر من میافتن، از این مدلان...
که صبحها غرغر کنان از اتاق خواب میان بیرون.
بو میدن، هیچوقت حتی برای مرتب کردن تخت کمک نمیکنن.
حالا داری درباره جرج حرف میزنی.
جرج همیشگی.
لباسهاش رو همه جا میریخت.
و از من انتظار داشت جمعشون کنم.
تو هم کردی.
خب، یکی که باید این کار رو میکرد.
بهت میگم، اون یارو حتی نمیتونست یه تخممرغ سرخ کنه...
بدون اینکه ۱۵ تا سوال ازم بپرسه.
"تابه باید چقدر داغ باشه؟"
"اون چیزی که باهاش برمیگردونن کجاست؟"
"از کجا بدونم پخته؟"
اون فقط یه مادر میخواست.
آره، یه مادر میخواست.
تو هم یه پدر میخوای.
جای تعجب نیست که تو و جرج هیچوقت با هم نساختید.
تو فقط مردهای اشتباهی رو انتخاب میکنی، وندی.
این که دیگه تازگی نداره.
مثل یه بیماری ملیه.
هارلی رو ببین.
هارلی یه بیماری ملیه؟
میدونی...
مشکل جرج نیست، مشکل هارلی هم نیست...
مشکل، مردها به طور کلیان.
اونا یه جنس پست هستن.
ببخشید، شما دختر مگی هستید؟
من با مادرتون تو گروه کر آواز میخوندم.
فقط میخواستم بدونی که ما خیلی دوستش داشتیم.
اون یه آدم واقعاً پرانرژی بود.
اوه، چاک، حتماً هفته دیگه برای شام بیا.
ممنون، فرانک.
حاضری بریم، عزیزم؟
خوبه.
کیک خوبی بود.
مادرت یه سری وسایل بالا داشت.
شاید بخوای بری نگاهشون کنی.
هر چیزی رو که خواستی بردار.
هر چیزی.
که ممکنه بخوای.
هر چیزی که فکر میکنی باید نگه داشته بشه.
میخوای چیکار کنی بابا؟
یه جورایی امیدوار بودم بیشتر سر بزنی...
I kinda hoped you might come by more often than you
میدونم تو و مادرت خیلی بهم نزدیک بودید.
بابا؟
خوبم!
بابا؟
خوبم.
تو فقط برو بالا.
بیا سمی!
عزیز دلم.
در طول هفتههای گذشته، نتونستم به دفعات تو نامه بنویسم.
اما این به خاطر فشار کار بود و نه چیز دیگه.
که مانع از نوشتن شد.
بیشتر اوقات به سختی باورم میشه که تو ازدواج کردی.
عاشقتم.
عشق و نیاز من انگار یه بخش دائمی از وجودمن.
بخشی که تو یه سال ناپدید نمیشه.
یا ده سال.
یا بیست سال.
تو زن قلب منی.
و خوشحالم که هستی.
با وجود همه موانع.
و ناممکنها.
من مال توام.
جوزف.
من و سمی قدممون رو زدیم.
و حالمون خیلی بهتره.
No comments yet. Be the first to leave one.