The first 200 lines.
چگونه یاد گرفتی آن کار را انجام دهی؟ نمیدانم.
من مهبلی فریبنده دارم. این چیزی است که من میاندیشم.
آیا با این دهان مادرت را میبوسی؟
خیر. تو چه هستی؟ نوعی آدم خشکهمقدس اهل شهر کوچک؟
من نه.
من متفاوت هستم.
من در ذات خویش دختری شهریام.
من سیگار میکشم. من زنا میکنم.
من برای این شهر بسیار بزرگ هستم.
آدلاین! صدای خود را پایین بیاور!
بهراستی، این روزها تو جسارت زیادی یافتهای، اینطور نیست؟
من اهمیتی به آموختن خانهداری، یا امور مربوط به خانهداری نمیدهم.
این امر مهم است، عزیزم.
که مهارتهای خانهداری را فراگیری
اگر میخواهی مردی بیابی و خانوادهای تشکیل دهی.
چقدر هم که برای تو مفید واقع شد.
شوهرت کجاست، مادر؟
من تظاهر خواهم کرد که تو آن سخن را بر زبان نیاوردی.
من مجبور بودم تو را بزرگ کنم!
شغلی در روزنامه برای اداره آگهیهای کوچک برگزیدم
و همه را بهتنهایی انجام دادم.
این همان زندگیای است که من میکوشم تو را از آن رها سازم، آدلاین.
انجام بده.
خب، من آن کار را انجام نمیدهم.
و من به آن محفل بافندگی ملحق نخواهم شد.
در هر صورت من از شهر خواهم رفت.
خوب است.
برای تو آرزوی موفقیت دارم.
بیرون برو.
هنوز نمیتوانم بروم. من پولی ندارم، مادر.
پس تو به آن جلسه خواهی رفت.
اگر زیر این سقف زندگی میکنی، باید حضور یابی
در جلسات تدبیر منزل، چهارشنبه شبها در خانه النور آدامز.
آه.
بسیار خب!
تو بهتر از هر شخص دیگری هستی. آیا اینگونه است؟
بله. در واقعیت امر، من هستم.
شایعهای منتشر شده است
که من تنها کسی نیستم که از مهبل فریبنده تو لذت میبرد، آدلاین.
مردم تو و آن ادی گین را میبینند که با هم در اطراف میگردید.
تو که به من خیانت نمیکنی، میکنی؟ خیر، من خیانت نمیکنم.
البته که این موضوع به تو ربطی ندارد.
داشتن دوست امری مدرن و شهری است، رندی.
نه اینکه تو چیزی در این مورد بدانی.
خورشید در حال غروب است.
مگر نباید بروی گاوها را بدوشی؟
داری مرا بیرون میکنی؟
بله.
من اینجا خواهم نشست و کتابم را خواهم خواند.
من بهزودی خواهم رفت، رندی.
پس بهتر است شخص دیگری را بیابی تا آن را در او فرو کنی.
اما تو یک کارگر مزرعهای.
مطمئنم خوکی هست که میتوانی به آن دسترسی پیدا کنی.
یا میتوانم به همه بگویم ما مشغول انجام چه کاری بودهایم، آدلاین.
از آن خوشت میآید؟
و من به همه خواهم گفت که تو یک خوک ماده جایزهدار خریدی
در نمایشگاه شهرستان سال گذشته، صرفاً برای آمیزش.
و پاهای عقب او را در چکمههای کار خود فرو میکنی
تا نتواند فرار کند در حالی که با مهبل کوچک خوکش نزدیکی میکنی.
تو دچار مشکل هستی.
آری، خب.
چیزی نیست که تغییر محیط نتواند آن را رفع کند.
خداحافظ، رندی.
به یقین امروز روزی عالی بود، تا جایی که به خاطر میآورم.
حس نزدیکی به یک شخص دلپذیر است
و اینکه با شخصی خودِ حقیقیات باشی.
بسیار خب، پیش از آنکه چیز دیگری بگویی
و از آنجا که قصد ازدواج داریم
شاید بتوانیم تلاش برای تشکیل خانواده را آغاز کنیم.
شاید بتوانیم امشب آغاز کنیم.
نه، نه، اِد، من نمیتوانم وارد این کار شوم. منظورت چیست؟
من باید به خانه النور آدامز بروم، برای یک محفل خیاطی یا چیزی شبیه به آن.
به همین دلیل است که من چیزی نخوردهام.
تدبیر منزل... این چیزی است که آنان آن را مینامند.
خب، چه کسی ملزم کرده که تو حتماً اکنون بروی؟
مادرم. او مرا مجبور به انجامش میکند.
او رئیس تو نیست.
بگذار من رئیس تو باشم. بسیار خب.
تو یک تحریککننده واقعی هستی، این چیزی است که تو هستی.
خیر، ادی، من آن کار را انجام نخواهم داد.
من فکر میکردم تو تمایل داشتی.
شاید دارم میکوشم خود را برای ازدواج نگه دارم، ادی گین.
نمیدانم.
زود باش، آدلاین، بیضههای من کبود میشوند، درد میکنند.
آنها مانند یک پستانک متورم شدهاند.
پس یک دوش آب بسیار سرد بگیر.
بعداً تو را خواهم دید.
من میخواهم این کار را هر روز انجام دهم.
به گمانم باید اندکی از هر چیزی برداری. منظورم این است که...
فنجانهای کالباس را فراموش نکنید، خانمها. آیا زیبا نیستند؟
آنان بسیار زیبا هستند.
آنان باشکوه هستند.
چه اتفاقی افتاد؟ من به تو گفتم گرسنه بیایی.
گرسنه بودم، اما بعد از آن، باور میکنی
به محض دیدن این ضیافت اشتهای خود را از دست دادم.
آه! خب، پس بیشترش برای من.
این واقعاً... گلادیس!
تو صرفاً یک کمدین هستی. بسیار خب.
ما تو را برای تمامی نعمتهایت سپاس میگوییم، خدای قادر مطلق
که تا ابد زنده است و سلطنت میکند.
و ارواح مؤمنین درگذشته
به رحمت خدا، در آرامش باشند.
آمین. آمین.
این فوقالعاده خواهد بود.
اوه. بوی مطبوعی دارد.
اوممم. اوه!
اوممم. بهشت است.
اومم. بسیار عالی است. همه چیز.
هیچوقت از آن سیر نمیشوی. بسیار عالی است.
اوه!
اووه!
به این همه موم نگاه کن.
و این فقط از ته شمعهایی است که داخل شمعدان گیر کردهاند.
منظورم این است که میتوانی ببینی احتمالاً چقدر موم را دور میریزی.
باورنکردنی است.
حال،
یک فتیله شمع برمیداریم،
و قرار است فتیله را فرو کنیم.
داخل و خارج، داخل و خارج.
و در این بین اجازه میدهیم خشک شود.
سوالی دارم.
من فتیله ضخیم را میپسندم.
آیا میتوانم فتیلهای ضخیم را فرو کنم؟
خب، دلیلی نمیبینم که نتوانید.
ببینید، بیرون میآورم، یک لایه کامل دیگر.
ببخشید، در مورد فتیلههای بلند چطور؟
من حداقل یک شمع ۱۲ اینچی لازم دارم.
خب، احتمالاً آن در اکثر فانوسها جا نمیشود.
خب، برای من نه. من یک فانوس عمیق دارم.
به یک شمعدان بزرگ و ضخیم نیاز دارد.
بسیار خب، کافی است.
او دارد بیادبی میکند.
ادلین.
شما از همان لحظه اول جدی نبودهاید.
خیلی طول کشید تا بفهمی، گاو گندهی احمق.
وانمود میکنی که کدبانوی سال هستی، در حالی که یک دروغگویی با پسری متجاوز.
از خانهی من بیرون برو!
شما به جهنم خواهید رفت!
خب، مطمئن خواهم شد که وقتی آنجا بودم، برای پسرت خانهداری کنم.
من در مراسم تدفین تو خواهم خندید.
به شما گفتم که همه لباس سیاه خواهند پوشید.
من شنیدم رنگهای روشن مجاز است.
من بسیار خجالتزدهام.
حاضر شدن با لباسی شبیه یک زن خیابانی در مراسم تشییع جنازه یکی از اهالی شهر خودمان...
...کسی که به دلیل کار پسرش، بر اثر حمله قلبی درگذشت.
شما دچار مشکلی درونی هستید.
بله، خب، دیگر برای مدت زیادی معضل نخواهم بود، مادر.
من در حال نقل مکان به شهر نیویورک هستم.
اوه، شگفتا.
مقدار زیادی غذا.
مهمان من. بسیار خب.
اوممم
اوه.
بسیار عالی است.
اوممم
امم.
شما غذا نمیخورید؟
اِدی، باید چیزی را به تو بگویم.
من دارم میروم.
متوجهی؟
من یک مصاحبه شغلی دارم.
مصاحبه شغلی؟
مشغول به کار شوی؟ خب، اول باید مصاحبه کنم.
خب، این دیگر چه قصهای است؟
چه نوع کاری؟ با ویجی.
همان عکاس اهل شهر نیویورک. من به آنجا نقل مکان میکنم.
فکر کردم اگر کار را بگیرم، شاید بتوانی بیایی و مرا ببینی.
در شهر نیویورک؟
من آنجا چه کار لعنتیای خواهم کرد؟
کارهای زیادی برای انجام دادن هست. همه چیز آنجاست.
دوست من، معشوقم را دزدید.
اوه.
خب، من بارها به ترک این مکان سرد فکر کردهام.
میدانی، سفر کردن، دیدن خانواده.
تو نیویورک سیتی را دوست خواهی داشت، اِد.
آنجا دباغخانهها وجود دارد. تو دباغی را دوست داری.
میگویی در نیویورک سیتی دباغ شوم؟
من میتوانم به آن پسرهای شهری یاد بدهم که چگونه باید این کار را انجام داد.
و آنجا یک منطقهی کامل بستهبندی گوشت وجود دارد.
تو قلابهای گوشت و پاره کردن اشیا را دوست داری.
اوممم.
آیا تا به حال یک آسمانخراش دیدهای؟
در واقعیت خیر، ندیدهام.
اِدی، آنها آسمان را خراش میدهند.
میدانم که این یک جابجایی بزرگ است، اما...
تو این کار را به خاطر من خواهی کرد، مگر نه، اِد؟
من دیگر نمیتوانم اینجا را تحمل کنم.
چیزی برای من اینجا وجود ندارد.
بنابراین اگر زمانی دوباره میخواهی مرا ببینی،
باید به سمت سیب بزرگ حرکت کنی.
آنها اینطور صدایش میکنند.
هیچ تصوری ندارم چرا.
اوه، اینقدر یک انسان عبوس و بدخلق نباش.
مطمئنم رفتن من باعث ناراحتی و این چیزهاست،
من تقریباً تنها شعاع نور آفتابی هستم که این شهر دارد.
اما نگاه کن، چیزی برایت آوردم تا در غیاب من سرگرمت کند.
والس تنسی را گوش کن.
وقتی که با یک دوست قدیمی مواجه شدم.
او را ببینم.
اوه، شگفتا. بله.
No comments yet. Be the first to leave one.