The first 200 lines.
...جلوی دوستت
...سعی نکن خودت رو الکی قوی نشون بدی
!ناتسوکی سوبارو
...هیچ نمیدونی باید چیکار کنی
و همۀ مسائل توی سرت به هم گره خوردن، مگه نه؟
همش تو شرایطی قرار میگیری ...که باید از بقیه کمک بخوای
ولی عقل و زور و بازوت ...به اندازۀ کافی قوی نیست
تمام وقتت رو با خودخوری تلف میکنی، مگه نه؟
به حرفام گوش میکنی؟
!اگه میشنوی چی میگم، پس جواب بده
داری چه غلطی میکنی؟
...تا از سرت خون اومد
سریع از پاهات غافل شدی، ها؟
میشه گفت این دقیقاً همون رفتاریه که .همیشه از خودت نشون میدی
!خاک بر سرت
!آره همینطوره
!تمام زوری که داری، همینه
عیبی نداره جلوی دختری که دوستش داری ...خودت رو خفن نشون بدی
یا جلوی دختری که دوستت داره .خودت رو محکم نشون بدی
!اینم اشکالی نداره
...ولی میدونی
!تا همینجا تمومش کن
خودتم میدونی چی کم داری، مگه نه؟
میدونی دستت به کجاها نمیرسه، مگه نه؟
میخوای جلوی کسی که دوستش داری خودی نشون بدی، مگه نه؟
میخوای کسی باشی که دختری که دوستش داره، بهش افتخار کنه؟
پس چرا از کسی کمک قبول نمیکنی؟
...مثلاً
!یه دوست
...یکی هست که بهش اتکا کردم
...ازش کمک خواستم
!ولی فایدهای نداشت
...ولی
من که یادم نمیاد .تو از من کمکی خواسته باشی
!نـ... نه! اشتباه میکنی
...همه چی توی سرم به هم ریخته
کلی چیز هست که حتی اگه .برات تعریف کنم، باورت نمیشه
خودمم نمیدونم .چطور باید برات تعریفشون کنم
،سعیـت رو بکن .من که سر تا پا گوشم
...نه، ولی اینجوری که
مگه بهت نمیگم !خودت رو قوی نشون نده
اگه اینقدر وقت داری ...که به این چیزای پیچیده فکر کنی
!پس همشون رو بریز بیرون
...میدونم چی میگی ولی من
!هرچی تو مغزته، بریز بیرون
وقتی حرفات تموم شد !آخرشم بگو که بهت باور دارم
آخه ما با هم دوستیم، نه؟
...ولی ممکنه حرفام رو باور نکنی، ها
!روزوال
!بیا یه شرطی ببندیم
.روی خواستهای که من و تو داریم
راستش فکرشم نمیکردم یه بار دیگه بتونم .چهرۀ مصمم تو رو ببیننم
!اینجا آخرین مبارزۀ من توئه
...توی این دور به هر قیمتی شده هم محراب
!و هم عمارت رو نجات میدم
!و تمام نقشههای تو رو نقش برآب میکنم
میخوای همه چی رو از همینجا شروع کنی؟
یعنی تنها قدرتی که داری رو بیخیال بشی؟
اینکه از نو شروع کنم .و بخوام همه رو نجات بدم، دو تا بحث جدان
...من و تو خیلی خود رأی بودیم
و این قدرتی هم که دارم .اونقدرا هم به درد بخور نیست
...اگه این دور رو آخرین دور میدونی
پس از من چه خواستهای داری؟
!خواستۀ من ساده است
اگه من، هم محراب .و هم عمارت رو نجات دادم
تو هم اون کتاب رو دور میندازی ...و همراه من میشی
!و امیلیا رو پادشاه میکنی
.برای این کار به کمک تو نیاز دارم
!احمقانه است
!این پیشنهاد خیلی انحراف داره
...داری میگی میتونی منو ببخشی
...اگه بحث سر بخشیدن یا نبخشیدن توئه
!پس من به هیچ عنوان تو رو نمیبخشم
.ولی این مشکل شخصی خودمه
.هنوز هیچ اتفاق بدی نیوفتاده
اگه من بتونم همه چی رو حل و فصل کنم، مگه نه؟
!اونقدرا هم که فکر میکنی موضوع سادهای نیست
ولی من که ساده دیدن موضوعات رو .خــیلی دوست دارم
...امیلیا تلاشش رو میکنه و پادشاه میشه
منم درکنارش خواهم بود ...و اون رو تشویق میکنم
و از تو هم میخوام .که یکی از حاضرین اون جمع باشی
!فقط گفته باشم، این اجباریه
میخوای بدون از دست دادن چیزی به همۀ خواستههات برسی؟
،نه تنها این ...بلکه میگی همکاری منم لازمه
و میخوای منم بخشی از شالودۀ آینده قرار بدی؟
اصلاً متوجه هستی، سوبارو کون؟
از چی؟
که این انتخاب تا چه حد حرص و طمع میطلبه؟
.دشمنت تبدیل به قویترین کارت برندۀ بازی شده
هنوزم این برات کافی نیست؟
...مهم نیست چقدر تقلا کنی
.به چیزی که میخوای نمیرسی
،تا وقتی امیلیا ساما روی پاش نایسته ...حفاظ برداشته نمیشه
...محراب از برف پوشیده میشه
.و عمارت توی مصیبت، غرق در خون میشه
آره، پس باید کاری کنم .که حسابی اشکت در بیاد
.که اینطور، حق با توئه
فکر بدی نیست واسه من بعدی هم .مقدماتی رو آماده کنیم
پس این یعنی شرطی که گذاشتم رو قبول کردی، درسته؟
،حالا که همه چی حل شد .وقتشه برم سراغ باقی کارا
...سوبارو کون
بارش برف در محراب و حمله به عمارت .سه روز دیگه شروع میشن
امیدوارم تمام تلاشت رو بکنی .و بدجوری شکست بخوری
.خوش باش
روزوال، وقتی خواستی بیای سراغم .بازم اون آرایش دلقکها رو روی صورتت بذار
به عنوان دو تا دلقک ...که سرنوشت رومون حساب کرده
!بیا منصفانه و صادقانه مبارزه کنیم
قمار تعیین کننده
،نقشۀ خبیثانهای که با دوستت کشیدی چطور پیش رفت؟
تو چطور؟
با کارایی که روزوال میکنه، مشکلی نداری؟
واسه من، فقط یه چیزی هست ...که از هر چیز دیگهای مهمتره
!و این موضوع هم هرگز تغییری نمیکنه، مطلقاً
.پس تو هم به تغییر عقیده ـم دل خوش نکن
.هیچ چیز مطلقی وجود نداره
!دهنت رو ببند
به امیلیا ساما امیدی داری؟
.آره، دارم، بهش باور دارم
امیلیا ساما هنوز نفهمیده .برای چی داره تلاش میکنه
.و تا وقتی هم متوجه نشه، فقط درجا میزنه
!ما دیگه از نوشتههای اون کتاب فاصله گرفتیم
!روزوال دیگه آزاده
...منو راهنمایی کرد
نکنه منو دوست داره؟
هنوزم از این حرفا میزنی؟
،اگه به گوشش برسه !پوستت رو میکنه، ها
...از اونجایی که رام سان با مرزبان کار میکنه
پس یه جورایی مثل دشمن هستید، نه؟
رام دشمن منه؟
دیگه متوجه شدم که تا چه حد .به رام سان اعتماد داری
خب؟ بحثت با مرزبان به کجا رسید؟
.همه چی عالی پیش رفت
!شرط رو بستیم
.خوشحالم از این بابت
البته به مرزبان نمیخوره ...تا حالا توی موضوعی باخته باشه
.پس حدس میزدم قبول کنه
...و حرکت بدی
گارفیل، ها؟
،ولی قبل از اون میشه برم از یه چیزی مطمئن بشم؟
.باشه، پس من طبق برنامهریزی پیش میرم
...و درمورد امیلیا ساما
.واسه این یکی کاری از تو بر نمیاد
...شایدم بهتره بگم از منم کاری بر نمیاد
،من هنوزم نتونستم به زخم امیلیا .حتی نزدیک بشم
.معلومه که خیلی ترسیده بودم
.دقیقاً همینطوره که میگی
!پس سعی نکن ادای آدمای بی گناه رو در بیاری
!هوی
پس، الان جرأت این رو پیدا کردی که روی زخم امیلیا ساما مرهم بذاری؟
خب حداقل جرأت این رو پیدا کردم .که ازش اجازۀ این کار رو بگیرم
.آخه برخلاف گارفیل، نگران مرگم نیستم
راستش مطمئن نیستم .که باید به این موضوع بخندم یا نه
ولی خودمونیم، ها! تو هم خوب میتونی .روی چیزای پر ریسک شرط ببندی
.حق با توئه
ولی این اولین باره که .بدون در نظر گرفتن شانس بردن، دارم شرط میبندم
میدونستم بیام اینجا .میتونم تو رو ببینم، ریوزو سان
با این حرفی که زدی .پس معلومه درمورد من همه چیز رو میدونی
همونطور که گفتی ...از یه سری چیزا خبر دارم
.مثل هدفی که داری
پس کسی که روزوال جوان منتظرش بود، تو بودی، ها؟
!آه... شرمنده، اون موضوع کنسل شده
ها؟
.و الانم درگیر یه مبارزۀ بزرگ با روزوالم
میخوام به نتیجهای برسم .که به نفع همه باشه
برای همین، دوست دارم .کمک تو رو داشته باشم
خب چرا از قدرت نماینده بودنت استفاده نمیکنی؟
.نمیخوام به این اختیارات اتکا کنم
.من اومدم اینجا تا با تو حرف بزنم
مردای جوان خیلی دوست دارن .خودشون رو باحال نشون بدن
خب؟ چی میخوای بگی؟
،ساده بخوام بگم .دنبال راهی برای آزادسازی محرابم
راستش میدونم که تو .مخالف آزادسازی محرابی
من مخالف آزادسازی محرابم؟
ها!؟ نکنه با آزادسازی مخالف نیستی؟
ها!؟ مگه میشه!؟ ...پس چرا اون موقع
.ولی نمیتونم بگم این سوءظنت بی جاست
سو جوان، نظرت راجع به گار جوان چیه؟
.احتمالاً... درگیری با اون اجتناب ناپذیره
.که اینطور
...ولی
اینکه بعد از پایان همه چی .بتونیم با هم کنار بیایم یا نه رو نمیدونم
...برای رسیدن به این تصمیم
.میخوام بیشتر درموردش بدونم
توی خام کردن افراد مسن .خیلی ماهری، سو جوان
درمورد من از ساحرۀ بزرگ شنیدی، درسته؟
...درمورد کلونهای ریوزو میر
.و یا حتی درمورد هدف به وجود آوردن اونا
...درمورد آزمایشات جاودانگی
و اینکه شما موارد لازم .برای رسیدن به موفقیت در اون بودید
،تا امروز، من از کریستالی که کلونها رو میسازه .محافظت و اون رو مدیریت میکردم
ما چهار نفر هستیم که به صورت نوبتی .وظیفۀ مدیریت رو به عهده داریم
.یه چیزی درمورد "اولین چهار نفر" شنیدم
...پس یعنی به جز ریوزو سان، سه نفر دیگه هم
...اسم من ناتسوکی سوباروئه
ریوزو سان، اسم تو چیه؟
.اسم من ریوزو آروماست
.من یکی از "اولین چهار نفر" هستم
آروما؟
.من ریوزو بیلما هستم
اولین ریزویی که باهاش ملاقات کردم .اسمش "بیلما" بود
No comments yet. Be the first to leave one.