The first 200 lines.
زمان برداشت محصول، لحظهی رسیدنه
چیزی تازه از دل خاک بیرون کشیده شده
چیزی نو بخشیده شده یا آغاز شده
و ما به چیزی که به ثمر نشسته، خیره میمونیم
در حالی که هنوز به چیزهایی که در راهه فکر نمیکنیم
یا کارهایی که دوباره باید براشون زحمت کشید
الان وقته اینه که همه چیز رو با روبان بپیچیم
زمانی برای لذت بردن
بدون اینکه بذر شک و تردید بکاریم
موسیقی ماشین بستنیفروشی پخش میشود
اوه! وای
میتونم کمکت کنم، عزیزم؟
داره بچهش به دنیا میآد
فکر کنم. هی اینطوری میشم
اوه، دوباره شروع شد
همین الان میبریمت تو
نمونههای خون دو هفته پیش فرستاده شدن
خواهر مونیکا جوآن، OSRN
که به نام دوشیزه آنتونیا کِویل هم شناخته میشه
بسیار خب! دوباره آزمایش میگیریم
این حجم از بیتوجهی به راحتی و آسایشِ
یه بیمار مسن، نابخشودنیه
ادامه موسیقی ماشین بستنیفروشی
نمیدونم اون ماشین بستنیفروشی اونجا چیکار میکنه
خانم بیانکی دردهای شدیدی داره
اوه
میخوایم مستقرش کنیم و یه نگاهی بهش بندازیم
اوه، هر کدوم یه دقیقه طول میکشه
و هر چند وقت یه بار سراغت میآن؟
خب، نمیدونم
قراره همهشون رو بنویسم؟
نکنه اون ماشین بستنیفروشی که بیرون پارک شده
مال شماست، آقای بیانکی؟
بله، خودشه. تازه تابستون پارسال خریدمش
بهترین بستنیِ پاپلار. تضمینی
حتماً همینطوره. اما در حال حاضر
ما بیشتر دنبال به دنیا آوردن بچهها هستیم
تا بستنی
میشه لطفاً اون آهنگ رو خاموش کنید؟
اوه! ببخشید
پس میخوای با اینها چیکار کنم؟
اوهوم
من لوبیا سبزها رو برمیدارم
میتونیم با اون گوشتهای تکهای که کنار گذاشتم بخوریمشون
بقیهش بره برای جشن محصول
چی؟ حتی کدو مسماییها؟
اگه به موقع آماده میشدم، توی نمایشگاه باغبانی
مقام اول رو میآوردن
اینها از پایِ بچه هم بزرگترن، فرد
و من وقت ندارم توشون رو با گوشت چرخکرده پر کنم
و سس سفید درست کنم
پس میبرمشون به "خانه ناناتوس"
بچهها از اونجا تا کلیسا رژه میرن
توی یه دسته
از محصولاتت خیلی تعریف میشه
هنوز وقت زایمانت نیست، عزیزم
اینها فقط انقباضاتی هستن که بهشون میگیم "براکستون هیکس"
بدنت داره برای اتفاق اصلی تمرین میکنه
اوم... الان احساس میکنم چقدر احمقم
تونی رو هم از ماشینش دور کردم
حالا که من کار نمیکنم، تمام نونِ شب ما از اون ماشینه
صدای باز شدن در
دیر رسیدم؟ اوه، اشکالی نداره
سالمی. فقط... آلارم کاذب بود
خوب شد به کسی نگفتیم
وگرنه حسابی مسخرهم میکردن
چیزی داری که باید ببرم اداره پست
خواهر؟ ممنون
من بیشتر نگران اون نامهای هستم
که دو هفته پیش بردم پست
همونی که به هیئت سلامت نوشتید؟
بله
که بهشون گفتید اگه دیگه اجازه نداشته باشیم
به عنوان مبلغین مسیحی کار کنیم
خانه ناناتوس رو تعطیل میکنیم
حداقل انتظار داشتم یه جوابی بدن
کاملاً احتمالش هست که دارن بازی درمیآرن
منتظرتون گذاشتن چون شما منتظرشون گذاشتید
آدم انتظار داره اونا فراتر از این خاله زنکبازیها باشن
وقتی پایِ چنین چیز مهمی در میونه
گفتگوی پرنشاط و نامفهوم
خنده: بیاین، از این طرف
احمق. خیلی زود بردیش اونجا
هی داداش. امشب میآی فوتبال؟
نمیدونم متئو، زیاد تو حال و حوصلهش نیستم
نه فوتبال میآی، نه شنا
تا وقتی آزادی، باید ازش نهایت استفاده رو بکنی
مگه نه؟ زود باش، بریم
همه چی رو برداشتی؟ فعلاً، داداش کوچیکه
ساک رو برداشتی؟ یالا، بریم
من که توی رگهام مقدار نامحدودی
گلبول ندارم
خواهر، شما پرستاری
خودت بهتر از من میدونی که خون خودش رو بازسازی میکنه
و ما باید بفهمیم دردت چیه
همهمون میدانیم دردم چیه
من فقط پیرم
و در نتیجه، ضعیف فرض میشم
خواهر، من پنج دقیقه دیگه باید برم به مریضها سر بزنم
میخوای تلویزیون رو بیارم تو اتاقت؟
فکر میکنی دیگه وقتِ غزل خداحافظی رو خوندنمه؟
دلیلی نداره با من مثل یه آدم زمینگیر رفتار کنی
همونطور که نتیجهی آزمایش خونم
شهادت خواهد داد
خانمها و آقایان
درهای سالن اصلی برای مسابقهی کشتی امشب
پنج دقیقه دیگه باز میشه
صدای ناله
تسلیم میشی؟ جفت میکنی؟
جیغ تماشاچیان
یک! دو
دوئه. فقط دو بود. فقط دو
یالا! هوو! تشویق
از وقتی لب به مشروب نزدم
چیزهای زیادی دربارهی به تعویق انداختن یاد گرفتم
یاد گرفتم که هر چیزی رو میشه تحمل کرد
اگه وانمود کنی قراره تا ابد طول بکشه
میتونم عقب بندازمش
میتونم منتظر بمونم
اما همیشه نمیشه کارها رو به فردا انداخت
چون... اگه فردایی در کار نباشه چی؟
من خیلی وقته
که دارم برای یه تصمیمگیری
دستدست میکنم
یالا! زود باش. آره
یک! دو
سه
بیهوش شد! زنگ رو بزن
صدای زنگ مسابقه
یالا! خوبی عزیزم؟
هارمونی؟
این تصمیمی دربارهی مشروب نیست
تصمیمی دربارهی کاره
و کار، اعتیادِ دیگه منه
اینجا دکتر هست؟ کسی نیست؟
من پرستارم
همین کافیه. ضربه مغزی شده
اگه دارید مسابقات ورزشی برگزار میکنید
قانوناً موظفید
که تیم پزشکی توی محل داشته باشید
من چیزی از وظایف قانونی نمیدونم
امم، این ایشونه، هارمونی سَوِج
سلام هارمونی. من پرستارم
متاسفم که آسیب دیدی
آهی میکشد: خطرات شغلیه دیگه
بیهوش شدی
یا متوجه دور و برت بودی؟
اصلاً بیهوش نشدم. فقط داشتم
یه کم نمایش بازی میکردم. تماشاچیها خوششون میآد
باید برگردم اونجا و کار رو تموم کنم
اوه، از حال رفته بودی
من شمردم. تموم شد
"برندا قصاب" مرد و مردونه بُرد
حتماً رفته جایزه نقدی رو بهش بده
اگه کاملاً مطمئن نیستی که بیهوش نشدی
واقعاً فکر میکنم باید بری بخش اورژانس
میخوام برم خونه بخوابم
اوه، سلام عزیزم
این کیه؟ کارل
پسرمه. به همهی مسابقههام میآد
بیا وسایل رو جمع کنیم و سوار ماشینت کنیم
واقعاً نباید بعد از از حال رفتن رانندگی کنی
حتی اگه خیلی کوتاه بوده باشه
پیشنهاد بهتری داری؟
میدونم امروز آلارم کاذب بود، اما
نفسی از ته دل میکشد
باعث شد فکر کنم که چقدر... همهی اینها واقعیه
که چطور... یه زندگیِ بالغانه و درستدرمون ساختیم
باز هم که شروع کردی
انگار تهتغاریِ خانواده بودن
باعث شده همیشه بخوای خودت رو ثابت کنی
بحث اون نیست
بحث این بود که من تو هیچکدوم از کارهایی که بقیه میکردن، خوب نبودم
تقصیر تو نیست که برای
شغل کاشیکاری ساخته نشده بودی. تازه
من یه ذره بستنی قیفی رو ترجیح میدم
به ۱۰۰ متر کفپوش موزاییکی
یالا، چراغها رو خاموش کن. اوه
اون چیه؟ اوه... هیچی
تونی، روی زیرپوشت خونه
چی شده؟ نشونم بده
اوه
چند وقته اینو داری؟
یه مدتی هست
روش چسبزخم میزنم
اصلاً. فردا صبح به دکتر زنگ میزنم
پیاده شیم
از بچگی تمام چیزی که میشناختم کشتی بود
بابام "برت سوج" معروف به "پلنگ لمبث" بود. خدا رحمتش کنه
هر بار که مسابقه داشت، تماشاش میکردم
خیلی عالیه که راهش رو ادامه دادی
اگه قانونی بود خیلی عالیتر میشد
اون بالاها تو شمال، کلی مسابقاتِ زنان هست
که مثل مردها قانونیه. اما... تو لندن ما قانونشکن محسوب میشیم
واقعاً دلم میخواد یه دکتر معاینهت کنه
اگه اصلاً امکانش هست، هارمونی
اوه، اسم واقعیم "گوئن"ـه
ممنون که ما رو تا خونه رسوندی
بیا بریم کوچولو
تونی از درد چهرهاش در هم میرود
No comments yet. Be the first to leave one.