The first 177 lines.
در سرزمين افسانه ، و دوران جادو
، سرنوشت يک پادشاهي بزرگ
. بر دوش مرد جواني گذاشته شد
... به نام . مرلين
. دايي
دير وقته "آرتور"، چي ذهنتو مشغول کرده ؟
. هيچي . در کل هيچي
اما من يه تصميمي گرفتم و با خودم فکر کردم کار درست اينه که
، شما رو به سرعت از اين قضيه خبردار کنم
گرچه ميترسم از اين چيزي که قراره بگم . زياد خوشتون نياد
. من با "گونوير" ازدواج مي کنم
! ببخشيد
. اگر جوابش مثبت باشه باهاش ازدواج مي کنم
... قربان - . نه، من ميدونم که تو چي ميخواي بگي -
، اون يه خدمتکاره، من پادشاهم . آسمون که به زمين نيومده
. اين قضيه يه ذره جدي تر از ايناست
گونوير" اين چند ماه خودش رو به" عنوان يه حامي ارزشمند
. و مشاور باهوش ثابت کرده
. شما به يه زن براي حمايت نيازي ندارين، قربان . من مشاور شمام
متاسفانه تو يکمي براي همسر . من شدن بيش از حد کچلي
، مشورت خوب، حمايت قاطع . اينا چيزاييه که من دقيقا نياز دارم
من ملکه اي نميخوام که روزاشو با چرخ زدن
توي قلعه بگذرونه و با تک تک کلماتي که . از دهن من در مياد موافقت کنه
. مردم هم اينو نميخوان
. براي همين من تصميمم رو گرفتم
من ميخوام که "گونوير" ملکه ي من باشه و . ازت ميخوام که تو هم همينطوري قبولش کني
. بانوي من
بهتره براي اينکه منو اينطوري ترسوندي . دليل خوبي داشته باشي
. متاسفانه همينطوره
. آرتور" ميخواد "گونوير" رو ملکه اش بکنه"
. درست مثل خوابي که ديده بودم
قرار نيست من اون زن رو . بالاي سر تاج و تخت خودم ببينم
. نميدونم چطوري ميتونيم متوقفش کنيم
يه چيزي هست که ميتونه ، نقشه هاي شاه "آرتور" رو نقش برآب کنه
. يکي که بين اين دو نفر قرار بگيره
، همه ي ما راز هاي خودمون رو داريم "و متاسفانه براي "گونوير
، من رازهاي اونو هم ميدونم . ميدونم دقيقاً چطوري نابودش کنم
. من براي آزار دادن نيومدم
. "مورگانا پندراگون"
سرنوشت تو براي برگردوندن رسوم قديمي . مقدر شده
. اميدوارم زنده بمونم تا اون روز رو ببينم
تو يکي از معدود افرادي هستي که
. زمان مذهب قديمي رو يادشون مياد
. من به کمکت نياز دارم
. اين يه هديه از خواهرم بود
! هديه اي بس شگفت انگيز
. قيمت يک روح
اما تو نميدوني که چطوري آزادش کني ؟
. دوست دارم نگهش دارم
. اينه هديه قطعاً خيلي قدرتمنده
اما فقط يه راه براي استفاده از . قدرتش هست
تو بايد به آخرين دروازه از پنج دروازه
که دنياي مارو از دنياي مردگان . جدا مي کنه بري
، برکه ي "نمهين" رو پيدا کُن
برکه اي که آبش به سياهي شب
. و به ثبات خود مرگه
سکه رو بنداز توي اعماقش
. و بعدش خواسته ي تو عملي ميشه
. اسم من "لانسلوت" ــه، بانوي من
. در خدمتگذاري حاضرم
. بايد خسته باشي
تو سفري داشتي که يه عده کمي . فقط حتي خوابشو ديدن
... من نميدونم که قبلا کجا بودم، بانوي من
. فقط اينو ميدونم که من متعلق به شمام
آروم باش. به اون نيازي . نداري. خب، هنوز نداري
. يه کاري داريم که بايد انجام بديم
، من نيازي به شمشيرت ندارم . بلکه به قلبت نياز دارم
... يه زني هست . يه دختر خدمتکار
. "يه روستايي بي ارزش به اسم "گونوير
. "يا اونطور که بين دوستاش شناخته ميشه، "گوين
خيليا بودن که تلاش کردن تا ، به شاه آرتور نزديک بشن
. اما اين "گوين" بود که قلبش رو صاحب شد
. اون صادقه و روح رک و ساده اي داره
... آرتور به "گوين" کاملا اعتماد داره
. همونطور که به تو اعتماد داره
تو "لانسلوت" شريف . شجاع و محترمي
تو همه ي اون چيزي هستي که . قانون شواليه ها ميخواد
قبل از اينکه گوين مال آرتور باشه . مال تو بود، لانسلوت
. تو عشق اولش بودي
. و عشق آخرش هم خواهي شد
گونوير" اين افتخار رو به من ميدي که" همسرم بشي ؟
اين يعني آره ؟
. ببخشيد ! آره ! آره! آره
اوضاع با دشمن قديمي ما چطور پيش ميره ؟
. خيلي سريع ياد ميگيره
خيلي زود اونقدر اطلاعات کسب ميکنه تا
بتونه همه رو قانع کنه که همون . لانسلوت" اي هست که همه ميشناختيمش"
، فکر ميکردم شستشوي مغزيش . منو خوشحال کنه
به جاش، به طور عجيبي احساس ناراحتي ميکنم . اون يه زماني خيلي قوي بود
، حالا اون چيزي نيست به جز يه سايه . بايد از اينکه گذاشتم بميره پشيمون باشم
. بايد بهت اينو بگم ، هرچي باشه
. به هرحال يه هديه ي نامزدي خيلي اصيله
. خب، خيلي هم ژست رمانتيکي داره
، ميتونستي بهش گل بدي
، ميتونستي براش آهنگ بنويسي
و به جاش، تو بهش يه مراسم 2 روزه دادي که توش
. مردا همديگه رو توش تيکه پاره ميکنن
. پدر منم قبل از عروسيش يه همچين مسابقه اي برگذار کرد . اين يه سنته
. پس ديگه حتي يه ژست خالص هم نيست
. من فکر ميکنم همسر آينده ام درک بکنه
. خيلي ممنون
اون ديگه کيه ؟
. نمي دونم
متاسفانه از بعد از اينکه وارد اون حفره شدم
. چيز هاي خيلي کمي يادم مونده
داستان من اونقدري که دلم ميخواد . شفاف و واضح نيست
. ما از ديدنت خوشحال شديم
. خب، خوشحال و شگفت زده - . من همه چيزمو ميدون مردم "مدهاوي" هستم -
. وقتي اونا منو پيدا کردن در آستانه ي مرگ بودم
، خوشبختانه رسم و سنتشون اينطوري ميگه که
اونا بايد به هر کسي که نيازمند باشه ... غذا و پناهگاه بدن
! و من هم مشخصا همين نيازا رو داشتم
اونا کجا پيدات کردن ؟
، توي يکي از راه هاي جاده ي ابريشم . توي ارتفاعات کوه هاي فيوري
. "پادشاهي "سنرد
، من به همراه اونا يه چند هفته اي سفر کردم
. وارد اعماق صحرا هاي جنوب شديم
. بعدش کم کم قدرتم برگشت
به محض اينکه تونستم، با تنها راهي که بلد بودم ... راه برگشت رو شروع کردم
. با شمشير
. بعدش آروم آروم به سمت شمال اومدم
. و برگشتي خونه
ما نميتونيم به اندازه ي کافي ازت
بابت فداکاري اي که توي . جزيره ي خوشبختي کردي تشکر کنيم
. هميشه در خاطره ها باقي ميمونه
. واقعا خوبه که شما رو يه بار ديگه مي بينم
... من دوست دارم به سلامتي مردمي که
. براي من عزيزترين هستن بخورم
. "به سلامتي "کملوت
. "به سلامتي "کملوت
. ميتوني از تخت من استفاده کني
. نه، نه
جدي ميگم، بعد از اون همه سختي اي که کشيدي . اين کمترين کاريه که از دستم بر مياد
. "ممنون "مرلين . خوشحالم که مي بينمت
من زمان زيادي رو صرف فکردن در مورد ... اينکه چه اتفاقي افتاد ميکردم
ميتونستم نجاتت بدم ؟
و اگر هرکاري بود که از دستم ... بر ميومد
... اگر ميتونستم از جادو استفاده کنم
... "اگر هر کدوم از جادو ميداشتيم، "مرلين
. زندگي هم خيلي آسون تر ميشد
. شب بخير
. نه . من اين صورتو قبلاً هم ديدم
من ميخوام باور کنم که همه چيز . رو به راهه
. اينکه "لانسلوت" واقعا برگشته
! خيلي شبيهشه که
. آره
چيه ؟
... نمي دونم
. يه جاي کار مي لنگه
. وقتي داشت داستانش رو تعريف ميکرد حسش کردم
، جوري که با من احوال پرسي ميکرد . منو مشکوک کرد
، اما اتفاقي که الان افتاد . من رو کاملا مطمئن کرد
. اون فراموش کرده که من جادو دارم
. لانسلوت" هيچوقت همچين کاري نميکنه"
.قطعا عجيبه . بهش وقت بده
. مشتاق شنيدن خبر هاتم
. مطمئنم که خيلي خوشحال ميشين، بانوي من
آرتور" و شواليه هاش" . کاملا قضيه رو باور کردن
و "گوين" ؟
اين بايد آخرين چيزي باشه که اون انتظارشو . توي مراسم عروسيش داشته
، اگر هم دستپاچه شده بود . از خودش بروزش نداد
. ميترسم که واقعا از ته قلب عاشق "آرتور" باشه
هر احساسي که اون به "لانسلوت" داشت . مال گذشته ست
. من فکر اينجاش رو هم کردم
. فکر ميکنم وقتشه اون احساسات دوباره زنده بشن
. مطمئن نبودم ميتونم اينجا پيدات کنم
فکر ميکردم يه اتاق توي . کاخ داشته باشي
. ميخوام تا جايي که ميشه اينجا بمونم
، ممکنه زياد نباشه . اما به هرحال اينجا خونه امه
ميتونم بيام تو ؟
. فقط ميخوام برات آرزوي موفقيت بکنم
. فکر نميکردم دوباره ببينمت
. ميدونم
، وقتي شنيدم تو چکار کردي . خيلي احساس گناه کردم
. نه - . تو همونطور که ازت خواسته بودم از "آرتور" محافظت ميکردي -
، اگر به خاطر تو نبود . عروسي اي هم در کار نبود
. هيچ کلمه اي براي تشکر کردن از تو وجود نداره
No comments yet. Be the first to leave one.