The first 198 lines.
پیش از این...
این وقت صبح کجا میرین شما دو تا؟
اون بچهی پدرت رو حاملهست.
بچهی پدرم؟
چارهای نداشتم.
باید حقیقت رو بهم میگفتی.
چته مرد؟
تو خوابت اسم جولیا رو فریاد میزدی.
کابوس بود، گمونم.
چشمام چی میگن؟
اینکه احساست عوض نشده.
مال تو نسبت به من چی؟
هرگز.
بانوت رو پیدا کردی؟
همون چشممهربون؟
نه.
اون زنمه.
ماههاست دنبالش میگردم.
متاسفم.
فکر میکنی شاید بتونیم همینجا دراز بکشیم؟
میگن یه مرد تنها به دنیا میاد و تنها میمیره.
اما هر کی اینو گفته
معلومه که زن نبوده.
چون درست نیست.
حداقل قسمت اولش که نه.
مرد از یه زن متولد میشه،
که موقع تولد کنارته.
یه مادر.
اشکالی نداره.
مامان اینجاست، عزیزم.
این کار رو با هم انجام میدیم.
برایان؟
اوه.
خوشحالم که پیدات کردم.
وای خدای من. الان وقتشه؟
کیسه آبم پاره شد.
بالوک، مامای محلی رو خبر کن.
میخواستم باهات حرف بزنم
از وقتی از بَلتِین برگشتی.
چه فایدهای داره؟
چطور میتونم به حرفی که از دهنت درمیاد اعتماد کنم؟
قبل از اینکه حرف بزنی،
یه چیزی هست که اول باید ازش مطمئن بشم.
وقتی داشتم میرفتم بَلتِین، گفتی چارهای نداشتی.
حقیقت رو میخوام.
پدرم مجبورت کرد؟
بهم دروغ نگو.
اوه، خودت دیدی چطور نگام میکنه.
اگه خودم دست به کار نمیشدم،
احتمالاً خودش این کارو میکرد.
من بهت یه راز مهم رو سپردم،
مسئلهی مرگ و زندگی--
و نه فقط زندگی خودم در خطر بود،
فقط برای اینکه بفهمم داشتی از بیخ دروغ میگفتی
و با پدرم در رختخواب بودی،
مردی که بیدرنگ ما رو جلو گرگها میانداخت،
کسی که اِلن رو نابود میکرد یا بدتر.
من قبلاً حامله بودم وقتی منو آوردن اینجا
و زود فهمیدم عواقبش چی میشه
اگه کسی بفهمه.
پس آره، مجبور شدم با پدرت همبستر بشم،
و کاری کنم باور کنه مال اونه.
نیست.
راه دیگهای نبود، ها؟
مادرت تونست تو رو نگه داره
چون تو پسر ارباب هستی.
اگه اِلن بچهی تو رو باردار بود،
فکر نمیکنی هر کاری میکرد
تا از آسیب دور نگهش داره؟
این بچهی من و هنریه.
و من هنری رو از ته قلبم دوست دارم.
این تمام چیزیه که ازش برام مونده.
برای چیزی که در راهه، به تمام شجاعتت نیاز داری، دخترم.
قبلاً این کار رو کردم.
دوباره میتونم انجامش بدم.
خب، با توجه به شرایط،
باید خودت رو برای دوران خانهنشینیت آماده کنی.
خانهنشینی؟
با ارباب صحبت میکنم.
این وقت شب کجا میری، بوشامپ؟
به تو چه؟
من که زندانی تو نیستم.
نیازی به اجازهت ندارم.
بهت میگم به من چه مربوطه، مردک گستاخ.
مایهی زندگیمه،
که بتونم یه سقفی بالا سر زنم نگه دارم،
قولی که به ارباب دادم که اجازه ندم تو
از زیر وظایفت در بری
یا یواشکی بری خدا میدونه کجا.
برای من این معنی رو داره.
خب، آره، روز تازه شروع شده.
برای وظایفم کلی وقت دارم.
اما بذار کار تو رو
آسون کنم تا مجبور نباشی دنبالم راه بیفتی
مثل یه ابر سیاه لعنتی.
باید به چند تا از قابلههای این منطقه سر بزنم.
مگه یه قابله چه کمکی میتونه بهت بکنه، آخه؟
ارباب داره صبرش رو از دست میده
از این مزخرفات گشتن، منم همینطور.
چون من دنبال هر زنی نیستم.
دنبال زن و بچهی خودمم.
بچه؟
زنم وقتی از هم جدا شدیم حامله بود.
و هر روز ممکنه بچهش به دنیا بیاد،
اگه تا الان به دنیا نیومده باشه.
ببین، من از تو دلسوزی نمیخوام.
به هیچ وجه ترحم تو رو نمیخوام.
فقط باید پیداشون کنم.
پسرم مرده به دنیا اومد.
صورت گرد کوچولوش یادمه،
اون مژههاش،
برای یه پسربچهی کوچولو زیادی قشنگ بود.
البته، موروینای من، که اینقدر شجاعه،
شانس آورد که زندهست.
خیلی متاسفم.
بذار از طرف تو با ارباب حرف بزنم.
شاید بتونیم کاری کنیم.
با اجازهی آیزاک،
میشه چند تا قابله رو خبر کرد
و اینجا آورد تا باهات حرف بزنن.
این کار رو برای من میکنی؟
خب، ممنون. خیلی لطف میکنی.
احتیاجی به این حرفا نیست.
فقط برای اینه که از غمت در بیاری
و برگردی سر کار.
جولیا.
اوم.
اوم، جولیا.
داوینا.
داوینای دوستداشتنی، خواستنی.
بیا پیش من.
کارهام چی پس؟
لگنها چی، اربابم؟
همین الان بیا پیش من.
وگرنه این تویی که هیچی نخواهی داشت.
کاری که میگم رو بکن،
وگرنه از این خونه بیرونت میکنم.
اون وقت چی میشی؟
خیلی خوشگلی.
اوه.
تویی.
بله، اربابم.
اومدم آتش صبحگاهیتون رو روشن کنم،
لگن ادرارتون رو خالی کنم،
و راجع به جولیا بهتون بگم.
دفعهی آخر که دربارهی این حرف زدیم، منظورم رو واضح نگفتم؟
اگه یه شکایت احمقانه و بیخوده، قسم میخورم که--
نه. بچه داره به دنیا میآد.
چی داری میگی؟ بسه این مزخرفات.
نمیخوام بشنوم.
میدونم بچه داره میاد ولی الان که نه، حتماً!
کیسه آبش پاره شده، اربابم.
چی؟
خب، پس باید به خانم بوشمپ بگی
بهترین لباسش رو بپوشه.
اگه لازمه، یکی از لباسهای قدیمی، اه، معشوقهات رو بهش بده.
آره، ما، اه-- ما داریم میریم کلیسا.
برای چی آخه؟
چون دارم باهاش ازدواج میکنم.
باهاش ازدواج کنی؟
نه، تو... تو نمیتونی. اون یه غریبهست.
اون از یه کلفت هم بهتر نیست.
این پسر پسر قانونی و وارث من میشه،
یه فریزر از لاوت، که تو ازدواج به دنیا اومده.
و اگه بچه دختر بود چی؟
اون وقت پیشگویی محقق میشه.
حالا برو کاری که گفتم رو انجام بده. - نمیتونم--
لعنت به تو و نافرمانیات!
اون نمیتونه به کلیسا بره.
از قبل دنبال قابله فرستادن،
و اطرافیان هم در راهند.
بله.
خب، میتونید از سالن اصلی به عنوان اتاق زایمان استفاده کنید
تا وقتی جولیا وضع حمل میکنه.
من صبحانهام رو همینجا میخورم.
ممنون، خانم پورتر.
میدونم خوب ازشون مراقبت میکنی.
آه.
ممنون بابت کمکت.
حالا برو.
خوب میدونی که مردا باید دور باشن
از اتاق زایمان.
خب، باهاش مهربون باش، مادر.
اون یه غریبهست،
با آداب و رسومی متفاوت از ما.
خب، دوره زایمان برای همینه دیگه...
که زنها دور هم جمع میشن تا کمک کنن مادر بچهشو به دنیا بیاره.
چیزی بین شما دو تا هست؟
تازگیا یه جور خاصی تو چشات نگاه میکنی.
چیزی بین ما نیست.
بچه...
بچهی تو نیست، هست؟
نه.
من فقط نگرانم که جولیا رو سرزنش کنن
چون ازدواج نکرده، خب...
یه زمانی بود که
تو آرزو میکردی پدرم باهات ازدواج کنه، فکر کنم.
خب، اون قضیه ناخوشایند پیش اومد
No comments yet. Be the first to leave one.