The first 200 lines.
اجساد نشانههایی از خشونت جنسی دارند
این نقاشی از سنت سباستین در واقع یک مجسمه هلنیستی است...
که در مقابل یک پسزمینه باشکوه رنسانس قرار گرفته است.
شهادت و رنج او ما را نسبتاً بیتأثیر میگذارد.
دقت کنید که چگونه پروجینو، آن دهقان اومبریایی...
توانست روستاییان محلی را به قدیسان و مدوناها تبدیل کند.
دقت کنید که او چگونه با بیتفاوتی شاعرانهای در برابر این تراژدیِ درد و رنج تسلیم میشود.
پروجینو تمایلی به کشیدن خون نداشت...
بنابراین اشکهایش مانند قطرات شبنم زیر چشمانش هستند.
صحنههای او به ندرت حال و هوای دراماتیک دارند.
این موضوع در مورد سنت سباستین او در استکهلم و همچنین نسخهی موجود در لوور صادق است.
همه چیز در ظرافتی غوطهور است که به ماوراءالطبیعه نزدیک میشود.
در اینجا، به نظر میرسد که پیکره مستقیماً از یونان باستان الگوبرداری شده است.
به شیوهای بسیار شخصی...
پروجینو درسِ پیرو دلا فرانچسکای بزرگ را فرا گرفته بود...
اما در سالهای پایانی عمرش به نوعی فرمالیسم پیچیده و ولایتی تنزل یافت...
که به وضوح قدرت...
و اصالت آثار متاخر او را تضعیف میکند.
برای امروز همین کافی است.
بیا، دنی. میخوام موقع خروج چیزی ازش بپرسم.
- اونجا ایستاده. - استاد.
ببخشید، اما چیزی که درباره پروجینو میگفتید--
فکر نمیکنید تحلیلتان کمی بیش از حد سختگیرانه بود؟
ادامه بده.
در سنت سباستینِ لوور...
شما جنبهی شدیداً معنویِ پیکره را کاملاً نادیده میگیرید.
در واقع، عملاً از قدوسیت لبریز است.
- از این بابت مطمئنی؟ - بله.
فکر میکنی او توانایی معنویت را داشت؟
وازاری میگوید پروجینو شخصی با چنان مذهب واقعیِ اندکی بود که...
هرگز نمیتوانست کسی را به نامیراییِ روح باورمند کند.
فقط تصور کنید یک ملحد قدیسان و مدوناها را نقاشی کند.
با شما موافقم، استاد...
اگرچه به نظرم عجیبه که او هیچوقت روی بدن شهدایش خونی نمیکشید.
او یک نقاش بود، نه یک قصاب.
او یک بورژوای خودساخته بود...
که احساساتگرایی را بدون هیچ شور یا درام واقعی میفروخت.
فکر میکنم دارید کمی زیادهروی میکنید.
دوباره در این باره صحبت میکنیم.
- خدانگهدار. - خدانگهدار.
دانیلا، میتونم برسونمت خونه؟
نه، جین منو میرسونه.
- فعلاً. - خداحافظ، استفانو.
لازم نبود باهاش اینقدر بیادب باشی.
ده ساله که مثل سایه دنبالم میآد. اصلاً کنایه رو نمیفهمه.
رشتهاش رو هم مثل من انتخاب کرد فقط برای اینکه نزدیکم باشه.
و حالا هم مدرسه تابستانی.
کمتر پسری پیدا میشه که اینقدر فداکار باشه.
امیدوارم نه.
فلو، تو با من میآی؟
کار بهتری برای انجام دادن دارم.
پس موفق باشی.
- خداحافظ. - خداحافظ.
- مرتیکهی عوضی! - چی شد؟
من حسابش رو میرسم!
شان، بیا اینجا! بذار بره.
به ما چه ربطی داره که داشت دید میزد؟
شان، بیا اینجا! کجا داری میری؟
جواب منو بده!
اونجایی؟
عکس بیشتری لازم داری؟
دیگه کافیه. بسیار خب، جسد رو بپوشونید.
- بازپرس میآد؟ - بله، بهش اطلاع دادیم.
اول اون ماشین رو ندیدی؟
من اینجا نایستاده بودم. اون طرف بودم.
حقیقت اینه جناب سرگرد، ما اینجا امکانات مناسبی نداریم.
پس ما-- چطور بگم؟
ما «آلوده میکنیم». پیش میآد.
منظورت از «آلوده کردن» چیه؟
چطور بگم؟
خب، بذار رک بگم. میخواستم قضای حاجت کنم.
فقط وقتی امروز اونو دیدم، کلاً یبوست گرفتم.
- میدونی، اینجا کلاً مسدود شده. - اظهاراتش رو ثبت کن.
اون یکی ۱۰۰۰ لیره.
امروز داری یواشکی چند تایی فروش میکنی؟
بله، و خرید هم میکنم.
شرط میبندم همینطوره. آشغال و دورریختنی.
من برای تو خیلی گرونم.
خداحافظ.
- اون کیه؟ - اون دکتره.
حداقل بلده که دستش رو به بقیه نزنه.
- کارول! - سلام.
- سلام. - سلام.
چطوری؟
- روزنامه رو دیدی؟ - نه. چرا؟
صبر کن.
- نشنیدی؟ - نه. چی شده؟
- عمو، میشه روزنامه رو به من بدید؟ - پیش خودت نگهش دار.
- موقع ناهار میبینمت. فعلاً. - فعلاً.
تو دوست خوبِ فلو بودی، مگه نه؟
جسد دانشجو و معشوقهاش پیدا شد
باورم نمیشه این اتفاق افتاده باشه!
دانیلا!
کلاسها امروز لغو شدن.
فکر نمیکنید این «پیتا» یکی از والاترین بازنماییهای مسیحیت است؟
استاد، امیدوارم برای تجدید نظر در عقیدهتان نسبت به پروجینو اینجا باشید.
متاسفم که ناامیدتان میکنم. دلیل من خیلی پیش پا افتادهتر است.
نه، اعتراف میکنم که کاملاً اتفاقی اینجا هستم.
اما پیش پا افتادگیِ شانس گاهی معانیِ نهفتهی مهمتری را پنهان میکند.
یکی از آنها میتواند ملاقات اکنونِ ما در اینجا باشد.
یا شاید من در اشتباهم. شما چی فکر میکنید؟
نگویید که به آن تئوریِ عجیب باور دارید که شانس، فرزند ضرورت است؟
تا حدی.
اما به حرف من اهمیت ندهید. من هنوز از مرگ آن دختر شوکه هستم.
- جین، میتونم برات نوشیدنی یا چیزی بخرم؟ - چرا که نه؟
امیدوارم بتوانی من را فراتر از صرفاً یک استاد تاریخ هنر ببینی.
وقتی عینک نداری زیباترین چشمها رو داری.
لطفاً مسخرهام نکن.
حتی فکرش رو هم نمیکنم.
اون روز واقعاً غافلگیرم کردی.
واقعاً؟ چطور؟
هرگز فکرش رو نمیکردم...
که یک دختر آمریکایی اینقدر تحت تأثیر قرار بگیره...
با آثار هنریای که گذشتهای رو به تصویر میکشن که واقعاً به او تعلق نداره.
نمیدونم این رو تعریف بدونم یا نه، اما میپذیرمش.
فقط ثابت میکنه که بعضی آمریکاییها میدونن چطور کمتر از بقیه آمریکاییها، آمریکایی باشن.
پس برای خریدن کولوسئوم به ایتالیا نیومدی؟
نه، فقط برای مطالعهاش.
من تاریخ هنر خوندم.
بعد به مدت دو سال تدریس کردم.
بعد تصمیم گرفتم تخصص بگیرم و برای بورسیه تحصیلی در ایتالیا درخواست دادم.
- به موسیقی هم علاقه داری؟ - البته که دارم.
عالیه.
اگه چند تا دعوتنامه برای کنسرت در آکادمی گیرم بیاد...
- مایلی با من بیای؟ - با کمال میل.
- در واقع، روی حرفت حساب میکنم. - ممنونم.
نیازی به تشکر نیست. باعث افتخار من بوده.
- خدانگهدار، فرانتس. - خدانگهدار، جین.
بهت که گفتم--
پس همینطوری تموم شد؟ هر وقت که تو بخوای؟
- من هرگز بهت قولی نداده بودم. - تو کرم کوچولوی لزج!
ما رو دیدن. لعنت بهش!
- خدانگهدار، خوشتیپ. - فعلاً.
بیا عزیزم. بقیهاش رو هم دربیار.
من یه قرار دیگه با یه مشتری خوب دارم.
چی شده؟
فهمیدم. میخوای یکم اصرار کنم؟
تو با نمکی.
موضوع چیه؟ دستهام سرده؟
گوش کن عزیزم، اگه یکم بیشتر بهم بدی، میتونیم جلوی آینه عشقبازی کنیم.
حتی چند تا فیلم پورن هم دارم.
سوئدی هستن.
شروع خوبیه. چرا همیشه آدمهای مشکلدار سد راهم میشن؟
عزیزم، حتی اگه همجنسباز یا ناتوان جنسی باشی، نمیتونی از زیر این در بری.
در هر صورت باید پولم رو بدی.
دیگه هیچوقت من رو اونطوری صدا نزن. دیگه هیچوقت اون حرف رو به من نزن.
تو دیوانهای!
هدیهای برای همه
- من این رو میخرم. - بسیار خب.
کارول! بالاخره! چه اتفاقی برات افتاده؟
کجا بودی؟ خیلی وقته که ندیدمت.
هیچی. اتفاقی نیفتاده.
ببخشید، باید برم. کارهایی دارم که باید انجام بدم. همین الانشم دیرم شده.
- موضوع چیه؟ - باید برم، متاسفم.
هی، دنی!
نه.
اول شما دو تا باید لباسهاتون رو دربیارید.
چرا که نه؟
حالم از هر دوی شما به هم میخوره!
اگه گیرش بیارم، حسابش رو حسابی میرسم!
- صدمه دیدی؟ - یا عیسی! چه افتادنی بود.
- اگه گیرش بیارم-- - اون سلیطه رو فراموش کن.
- میکشمش! - بیا موتور رو برداریم و برگردیم.
چیزی که روی صفحه میبینید...
یک اثر هنری انتزاعی نیست.
چیزی که میبینید تکههایی از پارچه است...
که زیر ناخنهای یکی از همکلاسیهای شما پیدا شده...
که درست یک هفته پیش وحشیانه به قتل رسید، یعنی فلو نیکلسون.
ما به طور قطعی رد این تکهها را تا این شال گردن دنبال کردهایم...
که برای خفه کردنِ کارول پترسون استفاده شده بود.
بدن او نیز مانند دوستش، نشانههایی از خشونت جنسی داشت.
میخواهم همهی شما به این نگاه کنید.
اگر هر کدام از شما فکر میکنید چیز مشابهی دیدهاید...
مثلاً تنِ یک دوست یا همکلاسی...
وظیفهی شماست که آن را گزارش دهید.
این جاسوسی نیست.
وظیفهی شماست.
امیدوارم همگی موافق باشید که این قاتل باید فوراً به دست عدالت سپرده شود.
و امیدوارم که حداقل در این مورد، پلیس را همانگونه که هست در نظر بگیرید--
مردانی که از شما محافظت میکنند.
بعد از آن میتوانید با خیال راحت به سنگاندازی به سوی ما در خیابانها برگردید.
چراغها رو روشن کنید.
همین بود. متشکرم.
میتوانید بروید.
دانیلا، چی شده؟
جین، باید چیزی بهت بگم.
دیگه نگرانش نباش. حرفهای سرگرد ناراحتت کرده.
نمیفهمی که من باید آخرین نفری بوده باشم که کارول رو زنده دیده؟
چطور ممکنه؟
من دیدم که او با اون دو تا پسر، پیتر و جورج، سوار موتور شد.
وضعیت وحشتناکی داشت. تقریباً انگار دزدیده بودنش.
- اینها تخیلات توئه. - نه اینطور نیست!
اما اون پسرها شال گردن نداشتن.
دیدی؟ نمیدونم چه مرگت شده.
بیا بریم خونه.
با این حال قسم میخورم کسی رو که میشناسم دیده بودم که اون شال گردن رو پوشیده بود.
خواهش میکنم، بیا بریم.
الو.
الو!
اگه نمیخوای مثل دوستهات تموم کنی...
No comments yet. Be the first to leave one.