The first 178 lines.
, پس از گذراندن آخرين سفر خطرناکم . دوباره از زندگي آرامم لذت ميبردم
اما خيلي زود خسته شدم و دوباره اشتياقم براي ماجراجوئي و اقيانوسها بيدار شد
. گزارش سفر پنجم من اينجا آغاز ميشود ...
پنجمين سفر سندباد
سالها بعد
. عطر و بوئي آشنا از تاريکي و بدي هوا را پر کرده بود
. من حتي نميتونم چيزي بشنوم
. اين ... جادوي سياهه , کاپيتان سندباد
. اگه به ساحل بريم , ميميريم
. بيا از اينجا دور بشيم ... . ما بايد بندر را ترک کنيم -
. ما هنوز چيزي نميدونيم . من ميخوام به کاخ برم
زهره ! چه اتفاقي افتاده ؟ - . افرادت را بيار , داخل بهت ميگم -
شب گذشته
, سلطان براي من مانند پدر بود . و شاهزاده خانم تمام زندگي من بود
در حضور سلطان بزرگ و صبيه ايشان
. اجازه بديد تا جادوگر حسن را معرفي کنم
... در حضور شاهنشاه معروف و اعليحضرت بي همتا
باعث افتخارمه که از بارگاه ملک فراخوانده شده ام
... امشب من موجودي وحشي را به شما ارائه خواهم داد
که هيجاني از شادي به هر کس که او را خواهد ديد ارائه خواهد کرد ...
... اين جعبه کوچک شامل چيزي غير از شنهاي خانه من نيست
. اما هر آنچه به شما نشان ميدهد , تصويري از واقعيت زمان ما است ...
. اون واقعا شگفت انگيز بود
حسن به ما بگو چگونه چنين ترفندهاي جادوئي را انجام ميدهي ؟
و او از چه تشکيل شده بود ؟ - ... اعليحضرتا , من قسم ميخورم -
که او از چيزي جز شنهاي خانه من تشکيل نشده بود ...
اما لطفا اجازه دهيد اين جادوي پست , راز باقي بماند ...
پست ؟ اينهمه افتاده نباش
مشاوران من ميگويند شما توانائيهاي شگفت انگيزي داريد , و به نظر بي همتا ميائيد
دوست من , قول ميدهم در پايان امشب پاداش گرانبهائي خواهي گرفت
. من شکي ندارم سرورم
... با قول شما , من جادوي خاصي را به افتخار
جشن ازدواج شاهزاده خانم با کاپيتان سندباد ارائه خواهم داد...
براي من عجيبه که چرا او در اين بزم شبانه شرکت نکرده است ...
... ما روزها و شبها دريانوردي ميکرديم
تا اينکه سرانجام به جزيره خالي از سکنه بزرگي رسيديم ...
يا لااقل ، من اينطور فکر ميکردم
. من نميتونم جزيره را بدون طلسم الهه ترک کنم
! اين ديگه يکم شخصي بود
. ما طلا و جواهر زيادي داريم چي در مورد اين طلسم خاص بود ؟
. اون بايد هديه ازدواج شاهزاده خانم ميشد . او رويايش را ديده بود
. و حالا تو روياي او را ملاقات خواهي کرد
. مردها گل هديه ميدهند . من طلسم جادوئي هديه ميدهم
آرزو ميکنم وقتت را براي يک هديه نامرئي شدن در عروسي تلف نکرده باشي
. تو مثل يک دزد واقعي حرف ميزني , فيروزه
. ما بسوي خانه حرکت ميکنيم
... با قول شما , من جادوي خاصي را به افتخار
جشن ازدواج شاهزاده خانم با کاپيتان سندباد ارائه خواهم داد...
براي من عجيبه که چرا او در اين بزم شبانه شرکت نکرده است ...
. نشونم بده - . شاهزاده خانم -
من فقط ميتونم يک چيز را شايسته اين شاهزاده خانم زيبا تصور کنم
. بهشت
. براي شما , پروانه من
. آرزو ميکنم ميتونستم اين لحظه را براي ابد منجمد کنم
. اعليحضرت چنين خواسته اند
! پريسا
! پريسا
. دنبالم بيا و افرادت را هم بياور
زهره , چه اتفاقي افتاده ؟ - طلسم زندگي را همراه داري ؟ -
. طلسم را بده من
اما پريسا گفت که اين يک هديه نامرئي ميده
روياي او به راحتي قابل رمزگشائي نيست
به همين دليل به اين طلسم زندگي ميگن
! دستگيرش کنيد - . اعليحضرتا , زهره همه چيز را تعريف کرد -
. من ميترسم که او را براي خودش دزديده باشه
. اون به بدن پريسا علاقه اي نداره
. چيزي که دنبالشه , روح اونه . اون را به يک ديو سفيد ميده
, اون يک جادوگر تاريکيه . که از روح بيگناهان مينوشه
... اگر اون روح شاهزاده خانم را بدزده
. هرگز متولد نشدنش , بهتر خواهد بود...
اين ديو سفيد کجاست ؟ - . در جزيره بزرگي به اسم ماسجونيا -
. اون مکاني غم افزاست
... ساحره توضيح داد که من تنها اميد سلطانم
و من بايد ظرف 40 روز و شب به اون بيابان تاريک سفر کنم ...
همينطور که به ناکجاآباد ميرفتيم , به همه ... چيزهائي که شاهزاده تا بحال به من گفته بود , فکر ميکردم
. سندباد ، کشتي تقريبا آماده است - آماده است ؟ -
تو هيچوقت نميتوني با اون باشي . بهتره اينو قبول کن
هيچ دختر پادشاهي تا بحال مرد معمولي را دوست نداشته , اين قانونه
! اون باز هم اونجاست ... هر روز در همونجا
. مثل يک سگ گرسنه خيره ميشه ... . من در مورد اينکه چطور به من نگاه ميکنه , فکر کردم -
. نگهبانها , من را بگذاريد پائين
. نگران نباش , زهره . نگهبانها مواظب من خواهند بود
. نگهبانها مرد هستند
هيچ کدوم از اونها از عفت شما , مانند من محافظت نميکنند , شاهزاده خانم
تمومش کن و بخاطر داشته باش که تو يک شاهزاده هستي
... اگه نميخواهي سرت را از دست بدي
کي من را صدا کرد ؟
, دو چشم من به دريا مينگرد . اما ساحل يک چشم دارد
. تنها با قلبي که ميتواند آزاد باشد
" . دو چشم من به دريا مينگرد "
. کشتي من به قعر دريا فرو رفت
. دوربين
, هر چيزي که در اين جزيره هست غول پيکره؟
. احمقها , شما نميدونيد داريد چکار ميکنيد - کاپيتان , ما گرسنه ايم , لطفا -
. مردان گرسنه درخواست نميکنند . برميدارند
. تمومش کنيد , اين يک دستوره
. عبدل , گوش کن . اون فقط از تخمش محافظت ميکنه
. همونجا بمون
مشکلي برات پيش نمياد , فقط آروم بمون
! برگرديد , برگرديد
. برميگرديم به اردوگاه
زهره گفت که اين ديار , ماقبل تاريخيه
ما در آينده بايد خيلي مراقب باشيم
چرا نگذاشتي اون پرنده را بکشيم ؟ - . لازم نبود -
لازم نبود ؟ اون داشت عبدل را ميکشت
. عبدل هنوز زنده است
نوع تفکر ماست که هيولاي واقعي ميسازه , نه اونها
. بله , کاپيتان
پريسا , تو الان کجائي ؟
افسوس , تو خواب عشقت سندباد را ديدي ؟
.شاهزاده خانم
. سندباد مياد دنبال من . من اين را پيش بيني کردم
... کشتي او , در حال حاضر در کف دريا آرميده
... که از ديد چشمان من...
. اين خودکشيه ...
تو چي ميخواي ؟ - ... اين چيزي نيست من ميخواهم -
. اما اتفاق خواهد افتاد ...
... بهت نشون ميدم
. معنيش چيه ...
. نه
. کاپيتان
! خدايا شکرت , چيزي براي نوشيدن - . اين شبيه عسله -
, بايد ازت عذر بخواهم . اما آبي باقي نمونده
.اين يک جزيره است , ما خيلي زود آب پيدا خواهيم کرد - کدام جزيره يک بيابان بي پايان داره ؟ -
ساحلهاي ديگه کجاست ؟ - آره , اونها کجاست ؟ -
اگه چيزي که شما ميگيد درست بود , ما تا حالا مرده بوديم
اين يک جزيره است , ما آب پيدا ميکنيم
تا اونموقع تشنگي مان را با اين عسل فرومي نشانيم
جمال , تو نميدوني که اين سميه يا نه
... معذزت ميخوام کاپيتان , اما من
. هيچکس تکون نخوره , همونجور بمونيد
! حرکت کنيد
چند تا بافنده روي اين کار کرده اند ؟
, چند سال طول کشيده تا ساخته بشه . اما حالا نگاهش کن , کاملا نابود شده
چرا مخفي شدن را تموم نميکني ؟
پريسا , من نميتونم دريا را به قلب يک زن هدايت کنم
. درک کردن زنها سخت نيست . ما چيزهاي ساده ميخواهيم
بعلاوه يک شاهزاده خانم صميميتي بيشتر از جواهرات ميخواهد
, يک چشمک , يک لبخند . يک شعر که در حال و آينده او را ستايش کنه
انعکاس روشن ماه در صورت تابناک تو
گونه هاي برفي تو آب و زيبائي را ميسازه
تمايلات قلبي سنگين من . شنونده توست
. من پديدار ميشوم . من بايد برگردم
. من فرمان شما را گرفتم
... من سندباد هستم - . من ميدونم تو کي هستي و چي ميخواهي -
. بيا تو
فيروزه ؟ - سندباد -
کاپيتان کجا رفتي ؟ - ... من فکر ميکردم هيولاها همتون را گرفته اند -
اما ميبينم که روستائيها به خوبي درمانتون کردند -
بله , و همچنين غذا و نوشيدني زيادي بهمون دادند ...
. کاپيتان , بگذار بنوشيم - . بخاطر زندگي -
. سندباد , اعليحضرت
جاسوسهاي من به من گفته اند که تو پشت سر من ، با دخترم ملاقات ميکني
, اعليحضرتا ... من درخواست خواستگاري دارم
چون عاشق شاهزاده خانم پريسا هستم و ... هيچ چيزي نميتونه جاي ازدواج با ايشان را براي من بگيره
... هر دستوري ميخواهيد بدهيد , چون من
. سندباد , من در مورد تو شنيده ام
... دخترم به من گفته که تو هميشه مانند يک آقا با او برخورد کردي ...
و عشق او هم مثل توئه ...
. همچين چيزي هيچوقت اتفاق نميفته
, چون تو مرد شناخته شده اي هستي . چون تو يک انسان معمولي هستي
. پدر , من اهميتي نميدم
مردم عاشق تو خواهند شد , اگر تو تنها دخترت را به يکي از اونها بدي
. چه ايده هولناکي
, تو امروز عاشق اين مردي ... اما در مورد حس خودت در يک زندگي
, فلاکت بار فکر کردي ... . من هيچي بهت نميدم
! من ميتونم با عشق او زندگي کنم
... من بهت پيشنهاد پنج برابر چيزي که ميتونه گيرت بياد و
... يک کشتي خوب ميدم فقط به اين شرط که ...
سوارش بشي و بري و ديگه هرگز دخترم را نبيني ....
, با تمام احترام . شما ميدونيد که جواب من چيه
, گوش کن , سندباد . از آنجا که من مرد منصفي هستم
بهت اين فرصت را ميدم تا آرزوي خودت را برآورده کني
تو ميتوني امروز با دختر من ازدواج کني
... اما يک دقيقه بعد از اينکه زن و شوهر شديد
. تو سرت را از دست خواهي داد ... - ! پدر -
! تو هيچوقت اينقدر وحشي نبودي
چطور ميتوني با دخترت و !مردي که عاشقشه , اينکار را بکني ؟
No comments yet. Be the first to leave one.