The first 200 lines.
راه های ورود و خروج 60 ثانیه دیگر بسته می شوند.
راه های ورود و خروج 30 ثانیه دیگر بسته می شوند.
وایسین!
نه!
راه های ورود و خروج 5 ثانیه دیگر بسته می شوند.
پنج،
چهار...
سه،
دو...
نه!
خواهش می کنم، نه! خواهش می کنم!
راه های ورود و خروج بسته شدند.
نرو، من رو هم با خودت ببر!
من رو هم با خودت ببر!
من رو هم با خودت ببر!
ولم کن!
من رو هم با خودت ببر!
من رو هم با خودت ببر!
ولم کن!
راه های ورود و خروج به مدت 24 ساعت بسته خواهند ماند.
ساختمان مورد حمله قرار گرفته و راه های ورود و خروج بسته شده ان.
من هنوز داخلم. بقیه مردن.
اگه می خواین آدام و کل تحقیقاتش رو از دست ندین...
من رو از اینجا بیارین بیرون!
این درا 24 ساعت دیگه باز می شن...
و آدام رو کلا از دست می دین.
اذیت نکن دیگه!
اوه اوه. سلام عزیزم. چطوری؟
خوب نیستم. هر چی می خورم بالا میارم.
اومدم اتاق بچه رو تمیز کنم، رفتم سراغ گهواره...
ولی پیچا توی سوراخا جا نمی خورن.
مطمئنم از اون روزاست.
وایسا ببینم، چرا لباس عملیات پوشیدی؟
قرار بود امروز بیای خونه.
می دونم. فقط یه ماموریت دیگه باید برم.
چی؟ نه.
به حرفم گوش کن، باشه؟
نه.
با دستمزد این ماموریت...
می تونیم توی کینگزتون خونه بخریم، خب؟
یعنی یه محله بهتر.
یه مدرسه بهتر...
کلا همه چیزمون بهتر می شه، خب؟
اگه بمیری و برنگردی...
هم اینا اصلا ارزشی ندارن.
عزیزم، بر می گردم، قول می دم.
پولش چقدره؟
خیلی.
مارشال واسه یه ماموریت دیگه بهم نیاز داره...
بعدش دیگه تموم می شه. عزیزم، دیگه ماموریت بی ماموریت.
برام مهم نیست مارشال به چی نیاز داره.
بهش گفتی دیگه؟
نه. نه، هنوز بهش نگفتم.
باید بهش بگی. می خوام من رو به اون ترجیح بدی.
ای وای، جیمز! بیا بریم خونه...
تا دیگه مجبور نباشم به این روال ادامه بدم.
نمی خوام زندگیم اینطوری باشه. ای بابا!
اگه توی برگشتنت به خونه تاثیر داره...
اون دوستمون رو جا بذار.
کی می خوای راستش رو بهش بگی، هان؟
می دونی که من پدرخوانده اون بچه ام.
گمشو، جونیور!
باشه!
خیله خب، دیگه باید برم.
باشه، وقتی برگشتی بهم زنگ بزن.
به محض این که کارم تموم شه بهت زنگ می زنم، باشه؟ دوستت دارم.
خب، چی رو باید بهم می گفتی؟
چی؟
جس پشت تلفن گفت که «خب، بهش گفتی؟»
چی رو باید بهم می گفتی؟
خیالت راحت، می دونم چه درخواستی می خوای بکنی.
جدا بگو که چه درخواستی ازت داشتم؟
می خوای پدرخوانده دخترت بشم.
چه خوب. تازه داری درخواست می کنی؟ باشه!
همین دو ثانیه پیش خودجوش اعلام کردی که پدرخوانده اشی.
فقط غافلگیر شده ام که تا حالا ازم نپرسیدی.
بخاطر صلاحیتای زیادم و این حرفا می گم.
متوجه ای که پدرخوانده باید برای بچه فداکاری کنه...
و شاید مجبور شه از جون خودش بگذره.
تو که حاضر نیستی برای کسی بمیری.
داداش، واسه تو می میرم.
جونیور، تو یه ویژگی خوب داری که همه بدی هات رو می پوشونه، صادقی.
صداقتت رو از دست نده. فقط همین رو داری.
عجب. من رو باش که فکر می کردم تنها ویژگی خوبم...
اینه که خوشتیپ ترین مرد دنیام.
چرا باز دروغ می گی؟
داداش، چی رو داری ازم مخفی می کنی؟
خیله خب مرغ عشقا، زمان جلسه روان درمانی زوجینتون تموم شد.
بیاین بریم.
باشه.
چیزی نیست. بهش فکر نکن، باشه؟ بزن بریم.
اگه برام زیاد سخت نبود...
حداقل سعی می کردم جونت رو نجات بدم.
ویژگی خوب. جمع کن بابا.
جونیور.
جونیور!
می خوایم یه دور دیگه ماموریت رو مرور کنیم.
تو هم گوش کن.
چه نیازی به مرور هست؟
دانشمند خوشگله رو نجات می دیم، درسته؟
دانشمند خوشگله عاشق من می شه...
با هم خاطره سازی می کنیم، بگو و بخند می کنیم...
اون هم شغل دانشمندی رو کنار می ذاره تا...
مادر بچه هام بشه.
ارتش کوچیکی که...
به پایگاه حمله کرده رو فراموش کردی.
درسته، همون سربازای شبه نظامی بی اعصاب که دارن سعی می کنن...
از در ورودی وارد پایگاه بشن، ولی از اونجایی...
که اون در ضد بمب اتمه، نمی تونن کاری کنن؟
به این می گن ضایع شدن.
ساده است، از پشت وارد می شیم...
بی سر و صدا از در پشتی وارد پایگاه می شیم. هان؟
تا وقتی سر و صدا نکردیم،
کسی از حضورمون خبردار نمی شه.
مارشال، متوجه ای عشق و عاشقی...
در مورد سکسه دیگه، درست میگم؟
ریچل، هر چند همه چیز در مورد سکس است، به جز رابطه جنسی،
اونطوری بقیه چیزا مهم ترن.
گوش کن. هشت ساعت پیش، حامی مالیمون،
موسسه سامیازا، پیغام درخواست کمکی...
از یکی از پایگاه هاشون توی بوسوانیا دریافت کرد.
اون پایگاه یه آزمایشگاه تحقیقات علوم زیستیه...
که روی جدیدترین زمینه های گشودن ژنوم انسان کار می کنه.
یه ارتش شبه نظامی متخاصم سعی کرد به زور وارد پایگاه بشه...
که منجر به مرگ افراد غیر نظامی زیادی شد.
در حال حاضر راه های ورود و خروج پایگاه بسته شده ان...
و ارتش شبه نظامی دشمن هم از بیرون داره سعی می کنه واردش بشه.
اونا افراد، منابع و تسلیحات نظامی زیادی دارن.
اگه بفهمن ما کجاییم، تسلیحات نظامیشون...
می تونن حتی قبل از این که کارمون رو شروع کنیم، دخلمون رو بیارن.
چندین نفر رو به جنگل فرستادن تا دنبال ورودی دیگه ای بگردن...
واسه همین مهمه که کاملا گوش به زنگ باشیم.
اون پیغام رو تنها دانشمند زنده پایگاه فرستاده.
ماموریت اینه که وارد پایگاه بشیم...
دانشمند و محتویات تحقیقات رو خلاص کنیم...
و بدون شناسایی شدن، بیایم بیرون.
در حال حاضر یه گروه دیگه در میدان داریم...
اونا دوتا تونل فرار پیدا کردن.
من به آلفا ملحق می شم و برای پیدا کردن دانشمند...
وارد پایگاه می شیم. شما دوتا به گروه براوو،
موزز و پریچر، ملحق می شین تا هوای پشت سرمون رو داشته باشین.
ماموریت ساده است.
بدون اطلاع ارتش شبه نظامی دشمن وارد پایگاه می شیم...
و از طریق تونل فرار دوم خارج می شیم.
24 ساعت دیگه، یه هلیکوپتر به نقطه فرودمون میاد...
تا از اونجا خارجمون کنه. اگه موقع اومدنش اونجا نباشین...
باید خودتون از محل خارج شین.
همینطوری می گم ها...
من اگه زن سابقم کارفرمای ماموریت بشه...
قبل از این که قرارداد رو امضا کنیم...
این مسئله حیاتی رو بهت می گم.
من هم همینطوری می گم که این کار رو کردم.
کی؟ کی گفتی؟
وقتی معرفیتون کردم و گفتم...
«این ریچله. خیلی وقته همدیگه رو می شناسیم.»
چی؟ نه، فکر می کردم با هم اعزام شده بودین.
یعنی توی یه پایگاه بودین.
ببین داداش، مسئله ای نیست. ریچل آدم باحال و باشعوریه، خب؟
توافقی از هم جدا شدیم.
چه خوب.
اوه اوه، اونجا رو، اونجا رو.
این یارو اینجا چه غلطی می کنی؟
این خوب نیست.
چیزی نیست.
بهت شلیک نمی کنیم.
چیزی نیست؟ خیلی هم هست.
مجبور نیستی فرار کنی.
الان فرار می کنه.
رفت، داره فرار می کنه.
براوو صحبت می کنه. ما لو رفتیم.
یه نفر داره فرار می کنه. تکرار می کنم، یه نفر داره از دستمون فرار می کنه.
داره به سمت جنوب غربی می ره. جلوش رو بگیرین.
قبل از این که نیروهای شبه نظامی دشمن رو خبردار کنه، جلوش رو بگیرین.
ماي موويیز —
می بینیش؟ می بینیش؟
خفه شو.
خفه شو، وگرنه می کشمت.
به به، به به، بکت و مارشال.
پنج دقیقه نشده که به اینجا اومدین...
ولی کاری کردین دشمن بفهمه کجاییم.
بهتون تبریک می گم. احتمالش هست که ما رو به کشتن داده باشین.
انگلیسی بلدی؟
خیله خب، کی می خواد اون رو بکشه؟
بچه، چرا اومدی اینجا؟
وقت این کارا رو نداریم.
فلزیاب داره.
به نظرت دنبال چی می گرده؟ در شیشه نوشابه؟
دنبال ورودی می گرده.
خب دست و پاش رو می بندیم.
ببین بچه، من نمی خوام بهت آسیب بزنم...
ولی نمی تونم اجازه بدم به دوستات خبر بدی که ما کجاییم.
متوجه ای؟
خوبه. حالا دستات رو بیار جلو.
اونا تو راهن.
نفیلیم تو راهه.
جدی؟ خب، اون رو هم می گیریم.
آلفا صحبت می کنه.
ما وارد پایگاه شدیم.
می خوایم جستجو به دنبال اون دانشمند رو شروع کنیم.
بی سیمامون رو خاموش می کنیم. توی نقطه خروج می بینیمتون.
No comments yet. Be the first to leave one.