The first 200 lines.
کارله!
کارله!
وایسا!
کاپشنتو فراموش کردی.
چهت شده، چرا گوش نمیدی؟ بیا.
اینم همراهت ببر، واسه تو راهت.
باید محل حفاری رو دوباره بگردن. سرتاسرش رو.
لهستانیهای لامذهب.
یه جور نشون میدن انگار میخوان کمک کنن.
همهش فیلمه.
از خداشونه که حواس هانکا از قضیۀ همهپرسی پرت بشه.
بزدلها.
باهاش رابطه داری؟
چی؟
همیشه ازش خوشت میومد.
کارله، این چه حرفیه.
با هم دیدنتون.
چی؟ کجا؟ کی ما رو دیده؟
هول کردی، نه؟
بهتر نیست تا خونه برسونیمش؟
پوستینا
کارله؟ چی کار میکنی؟
قفل در خرابه. راحت میان داخل، شما هم تنهایین.
ولش کن، فردا درستش میکنی.
- دستتو بریدی؟ - چیزی نیست.
مشروب خوردی.
یه ذره.
میدونی که برات خوب نیست.
کلارا راست میگه، هانکا.
همهش تقصیر منه.
- عصبانی بود، یه چیزی گفت. - همهش تقصیر منه.
منم که به همه چیز گند زدم.
اگه از پیشتون نرفته بودم، شاید میشا الان اینجا بود.
رفتم چون نمیخواستم جلو چشمتون باشم.
نمیخواستم دخترها حال ناخوشمو ببینن.
میدونم که دخترها به خاطر من...
خجالت میکشن.
تقصیر خودت نیست که مریضی.
تو رو خدا منو ببخش.
ببخشم...
کارله...
درد داره.
گم شو!
چی شد؟
- گم شو. - قصدی نداشتم.
گم شو!
قص...
مامان؟
چیزی نشده.
باز اینجا چی کار میکنه؟
زیاد بزرگش نکن. چیزی نشده.
نشده!؟
دیگه با هم آخ و اوخ راه میندازین؟
- کلارا، خواهش می... - ها؟
از میشا بیخبریم و تو دنبال این کارهایی؟
همچین چیزی نیست، بس کن!
پس چرا باز اینجا اوردیش؟ نمیخوام ببینمش!
اون هنوزم باباته. نمیتونم بگم که نیاد.
اذیتت کرد؟
دست خودش نیست. از خود بیخود شد.
کلارا، تو که میدونی بابات مریضه.
خب بره دکتر، اون قرصهای کوفتیش هم بخوره. اینجا کسی دوا درمونش نمیکنه.
کلارا...
کلارا.
- اوردی؟ - آره.
مشکلی نداره.
- کیر توش، پلیس! - این از کجا پیداش شد!؟
میتونیم بریم. تموم شد.
اگه بفهمم هنوزم مشغول این کارهایی،
یه راست میرم پیش پلیس.
کمربندتو ببند.
- خودت طرحشو انتخاب کردی؟ - توی یه وبسایتی پیدا کردم.
بذار ببینم.
نگاه، چقدر زشته. حتماً خمارِ خمار بودی.
ببند دهنتو. خالکوبی خودت چیه؟
- پولش چقدر شد؟ - فقط هزار کرونا.
برو بابا. از من سه هزار کرونا میخواست.
- خب تو که نرفتی براش بخوری! - خفه شو دیگه.
بعدی بیاد.
میشه لطف کنین بیاین خانوم؟
صددرصد مطمئنی؟
میگم نمیشناسمش. چهرۀ آدمها خوب یادم میمونه.
یه بار دیگه بهتر نگاه کن.
- چه روزی بوده؟ - چهارشنبه.
سر کار نبودم. رفته بودم خونۀ پدرمادرم.
این دختره رو هم ندیدی؟
مشتریهات چی؟ راننده تاکسیها، شوفر کامیونها...
- یه وقت چیزی بهت نگفتن؟ - چیزی به من بگن؟!
فکر کردی چرا ازتون خواستم بیاین؟ واسه این که نگاهتون کنم؟!
یکیتون دختره رو نزدیک مرز دیده.
خب از همونی که دیده بپرس، من نمیدونم!
- اون صابکارت چی؟ - صابکارم چی؟
دخترهایی که دور و برش میپلکن، هنوز ۱۸ سالشونم نشده، درسته؟
خبر ندارم کی درِ کی رو میماله. از خودش بپرس.
یه حسی بهم میگه، اصلاً نمیخوای باهام همکاری کنی.
اگه دختره رو میشناختم، بهت میگفتم.
شورشو در اوردن.
ول کن کثافت!
جنده!
بسه.
- رو اعصابم راه نرو زنیکۀ جنده! - بسه!
خب، چی شد آخرش؟
جدیجدی با سیم خاردار الاغه رو دار زدن؟
بحث ما چیزی دیگهست.
مگه دنبالش نمیگردی؟
اصلاً حس و حال این مسخرهبازیها رو ندارم.
- شاید اطلاعاتی داشته باشم. - جدی؟
یکی رو میشناسم که همچین سیمهایی تو خونهش داره.
خب که چی حالا؟
- سرنخه؟ - یارو مخش تاب داره.
فکر کنم با همچین چیزهایی حال میکنه.
چند روز پیش نزدیک پمپ بنزین بود.
نمیخواست تو ماشین کارشو بکنه، راضیم کرد بریم مکانِ خودش.
از همون اول رفتارش عجیب بود، ولی بعد زد به سرش، همهش پرت و پلا میگفت.
میخواست یه سره بکنه. سیر هم نمیشد و بیرونِ...
بیرونِ کلبهش هم پر مجسمه بود.
مجسمههای عجیبغریب که از سیم و آهن ساخته شده بودن.
بیرونِ کلبهش؟
آره.
کلبهش دقیقاً کجاست؟
- یه بسته مارلبرو. - الان.
سلام کارله.
سلام.
- بقیهش باشه. - ممنون.
۲۲۰ کرونا.
وایسا بقیۀ پولتو بگیر!
شاری.
فرار کردی؟
فعلاً همه خوابن. امروز شنبهست.
حواستو جمع کن، نباید با هم دیده بشیم. با گوشیِ کی مِسِیج دادی؟
- چیزی دربارۀ میشا نمیدونی؟ - نه.
- بالگ یه چیزی میدونه. - چی؟
مامان میشا رو که توی کانون دید، دست و پاشو گم کرد.
همهش سؤالپیچم میکرد.
وقتی میشا گم شد، بالگ کانون نبود. گرفتی حالا؟
- هانکا اومده بود کانون؟ - آره.
میخواست تو رو ببینه؟
- چی بهش گفتی؟ - هیچی.
بالگ رو بیخیال. هیچی نمیدونه.
فقط به کسی چیزی دربارۀ بالگ نگو. باشه؟
اگه پلیسها سؤالپیچش کنن، قبل از هر کاری اسم ما رو میاره.
بگیر.
واسه اون دفعۀ آخریهست.
برو دیگه.
میفهمن که نیستی.
دیگه بهم مسیج هم نده. باشه؟ شاید تحت نظر باشم.
سلام!
صبح بخیر.
رفتم... چندتا شیرینی بادومی برات گرفتم، کلارا.
سیرم.
واسه تو مرباییش رو گرفتم.
باید برم لباسمو عوض کنم.
- چایی میخوری یا قهوه؟ - فرقی نداره.
- تازه داره یه کم قلقش دستم میاد... - فِرانتی، بیا بخور که سرد شد.
صبر کن چند بار دیگه امتحان کنم.
- نمیتونم تا شب هِی گرمش کنم. - الان، صبر کن.
قلابش جدیده. تا امتحان نکنم، یاد نمیگیرم.
- سلام. - سلام.
ببخشید مزاحمتون میشم، ماشینتون رو از دور دیدم...
این ریزهپیزه؟
داری تمرین میکنی؟
آره.
- تازه گرفتی؟ - آره. ایشونم همسرمه.
چند وقتیه توی فکر اینم که اینجا خونه بگیرم.
گفتم بیام از اهالی محل پرسوجو کنم تا راهنماییم کنن.
هوباچِک میخواست بفروشه.
همونی که خونهش اول جنگله. مگه نه، فرانتی؟
از من نپرس، خودت بهتر میدونی.
بدم نمیاد اگه این طرفهای جنگل باشه. مثل مال خودتون.
یا مال همسایهتون. سر میزنن به اینجا؟
این اواخر، فقط اون مَرده، سیکورا میاد.
خونهزندگیش همینجاست.
چجور آدمهاییان؟ پشت سرشون حرفی نیست؟
همونهاییان که دخترشون چند روزه گم شده.
پلیس هم اومده بود در موردشون سؤال میپرسید.
سیکورا ولی نمیفروشه.
خوب میشناسینِشون؟
نه، ولی میدونم نمیفروشه. هوباچک شاید بفروشه.
شمارهشو میخوای؟
خب، اگه زحمتی نیست...
ببخشید، اسمت چیه؟
روژیچکا.
بیا تو، بیا. بشین، یه چیزی بخور.
باشه.
- الان صداش میکنم. - ممنون.
کلارا؟
کلارا؟ لوکاش اومده.
- سلام. - سلام.
اگه اشکالی داره، میتونیم کنسل کنیم، نریم.
- نه نه، شماها برین. - اگه چیزی لازم بود...
من رفتم.
یه چیزی میخوام نشونت بدم.
دیشب اینو بین عکسهای قدیمی پیدا کردم.
یه نگاه بهش بنداز. عجیب نیست؟
به نظرت اینجا چند سالته؟ پنج؟ شیش؟
کلارا چی؟ سه؟ چهار؟
از همون موقع با همین. دست همدیگه رو گرفتین.
کلارا هم داره میخنده. قشنگ نیست؟
ولی این پسره من نیستم.
درست نگاه کن. خودتی. اونم کلاراست!
No comments yet. Be the first to leave one.