The first 200 lines.
سلام، من «ساشا نولینجر»ام، میزبان "خاطرات لجن"،
و میهمان عزیز امروز ما...
ببخشید، داری چی کار میکنی؟
چی کار میکنی، «بکا»؟
نمیخوام به خانوادهام، فحش بدم.
نمیخوام بهشون بی ادبی کنم.
نمیخوام ازشون متنفر باشم.
دیدی یه وقتهایی کابوس میبینی
و دوست داری که برگردی به اولش،
که بتونی اون کابوس رو تغییر بدی؟
ببخشید که
کار بدی کردم، خب؟
توی اون لحظاتی که این فیلمها داشت ضبط میشد،
من از زندگی بیزار بودم.
به طور مبهم میدونستم چطوری به اونجا رسیدم،
ولی یه قسمت هایی ازش گم شده بود.
انگار زندگی من یه پازل بود،
و حس میکنم انگار باید این پازل رو تکمیل کنم،
تا بتونم از گذشتهام بگذرم.
«ساشا» واقعی،
«ساشا» چهار ساله، داره برمیگرده.
اواخر بارداری که بودم،
یه سری مشکلات پزشکی واسم پیش اومد،
و چشم روی هم گذاشتم دیدم یک ماه زودتر
توی بیمارستان تحت نظارتم،
و به جایی رسیدیم که هیچ انتخابی نداشتیم...
به جز اینکه بچه رو به دنیا بیاریم.
زنگ زدم به شوهرم و ازش خواستم بیاد،
چون قرار بود زایمان کنم،
و اون پیشم نبود، بعد خانوادهام اومدن...
خواهرم اومد.
دورم پر فامیل بود.
دورم شلوغ بود، ولی «هنری» نبود.
همه میپرسیدن حال «هنری» خوبه؟
ساعت ها و ساعت ها همینطوری گذشت
و بالأخره «هنری» پیداش شد، و مشخص شد...
که «هنری» رفته بود یه دوربین بخره.
داره ضبط میشه.
سلام، چرا اخم کردی؟
چی شده؟
اون دوربین بلافاصله تبدیل به یک دیوار
بین «هنری» و خانواده شد.
شبیه مامانشه؟
یه جورایی باعث میشد معذب بشم،
چون دائما بود، و حس میکردم انگار...
شوهرم رو از دست دادم.
شوهرم توی این لنز ناپدید شده بود.
«جکی»، داری میری؟
چی شده، عزیزم؟ میخوای بیای اینجا؟
- دوست دارم اینجا باشی. - اون که همینجاست.
میدونی که نمیخوام توی فیلم باشم.
نمیخواد توی فیلم باشه.
«هنری»، بگیرش اون طرف.
اینطوریه؟
همینجا دراز کشیده.
- بفرما. - خیلی هم عالی.
«جکی»، چی شده؟
چیزی نشده، این لحظه مال شما ـست.
بابا بزرگ، چه حسی داری که
الآن نتیجه دار شدی؟
- انگار تو بهشتم. - خوشحالی؟
فقط همینطوری میشه توصیفش کرد. مثل بهش.
راست میگه. واقعا.
احساست چی بود... وقتی اولین بار دیدیش
چه حسی داشتی؟
نزدیک بود غش کنم.
نگاهش کن.
واقعا معجزهست.
با شما همراه هستیم، در این مستند شده ترین خانواده جهان.
از دو طرف میاد.
سلام، سلام.
سلام؟
پس بیارش دیگه.
شرمنده.
خب، هم آره هم نه.
تولدت مبارک.
ایناهاش.
بابا، دیگه تموم شد. دوربین رو...
دوربین رو بذار کنار.
دیگه نمیخوای ازت فیلم بگیرم؟
- نه. - چرا؟
نمیخوام دیگه.
پس میخوای چی کار کنم؟
چرا این همه فیلم رو داری؟
میدونی، اینا وسایلی هستن که
طی سال ها به دست آوردم، و درگیرش شدم.
و حتی یه سری از اشخاص این داخل رو نمیشناسم،
چون بعضی هاشون اسم نداشت، ولی با خودم میگفتم...
اینا زندگی یه سری آدمه.
یه نفر زمان گذاشته...
که این لحظات رو ثبت کنه.
لحظات شاد خودشون.
فیلم های خونگی دقیقا همینه.
آدم که از دوران بد زندگیش فیلم نمیگیره.
آدم زمانی دوربین رو میاره
که یه جشنی باشه،
یا سفر رفته باشه، یا یه مهمونی باشه
و هر بار که از شما فیلم میگرفتم،
همه اینا بود، ولی توی پس زمینه...
یه سری مسائلی بود. و الآن که بهش نگاه میکنم، متوجهش میشم.
ایناهاش، میخوای برداری؟
تجاری، یه مقدار جنسی،
زن و مرد قاطیان، بیا بریم.
«هنری» و «لری»،
خیلی خوب با همدیگه کنار میاومدن،
ولی انگار واسه توجه بقیه بود.
برادر های به هم چسبیده هستیم.
«لری» پدرخونده «ساشا» بود.
انتخاب خود «هنری» بود.
چون برادرش بود.
فکر نکنم «هاوارد» از این انتخاب راضی بود یا نه.
برادرم «هاوارد»، اولین بچه خانواده ما بود.
اون یکی برادرم «لری» پنج سال ازش کوچیکتره.
و منم سال 1955 به دنیا اومدم.
هیچ شکی نداشتم که
برادرم «هاوارد»، پسر مورد علاقه مادرمه.
اون ستاره نوظهور اپرای مادرم بود.
میرفتم اپرا اجراش رو ببینم، هممون میرفتیم،
و عکس «هاوارد» رو توی روزنامه چاپ میکردن،
زیرش هم مینوشتن؛
وای این صدا و رفتارش،
مثل... قدرت یه شخصیت روی صحنه ست.
خیلی دراماتیک، خیلی هم تنومند
یه صدای بم و زیری هم داشت.
واسه خودش کسی بود.
«هنری» اولین مرد یهودی بود که باهاش رفتم سر قرار.
خانواده ام همیشه میگفتن
قراره با یه یهودی ازدواج کنی.
یه خونه توی "مین" داشت.
برای "پی.بی.اس" برنامه طراحی میکرد.
خونه من توی فیلادلفیا بود.
من طراح گرافیک بودم.
عاشق خلاقیتش شدم،
اون ظرفیت فکری که داشت.
میتونستیم مکالمه های جالبی
درمورد هرچیزی داشته باشیم.
خیلی سریع وارد اصل قضیه شدیم.
بزنید به افتخار خود آشپز.
«جکی» روز پنجشنبه تاریخ بیستم جولای 1961 به دنیا اومد،
و توی سر تیتر، ناسا یه نفر رو میفرسته فضا،
فرمانده «آلن شپرد جونیور» پرواز زیر مداری رو انجام میده.
اون زمان واست چطوری بود؟
زمان شادی بود؟
خیلی اتفاق ها میفتاد.
یه باغ ارگانیک توی حیاط میساختیم،
خودمون کشت میکردیم،
خیلی هم قشنگ بود.
مثل یه زمین بازی خیلی محشر و بزرگ بود.
جایی که همه میتونستن توش شاد باشن.
خونه رو بازسازی میکردیم.
یه تجارت موفقیت آمیز راه انداخته بودیم.
تار و پود زندگی،
خیلی زیاد و خیلی قشنگ بود.
خیلی زود بود.
قبل تولد «ساشا» ما دنبال یه خونهای بودیم
که نزدیک یه مدرسه خوب باشه.
که کنارش هم فضای سبز باشه. فضای آزاد داشته باشه.
قرن هجدهم، یه راه آهن ساخته بودن
که مسیر اون راه آهن،
میخورد به حومه های فیلادلفیا.
مردم سمت این خونهای که ما رفتیم نمیرفتن.
روش گیاه جوانه زده بود.
و از پشت پنجره میدیدن، که طی سی سال اخیر
حتی یه رنگ هم نزدن بهش.
وقتی من و «جکی» بهش نگاه کردیم، همچین چیز هایی ندیدیم.
ما دیدیم اون خونه چی میتونست باشه.
درمورد چیز
شنیدی که
آره.
چشم رو هم گذاشتیم،
دیدیم شد خونه خانوادگی ما،
یه جایی که خانواده ما دور هم جمع میشد.
این خونه خوشگل رو داشتیم،
با اون حیاط و ایوان...
یه نعمت بود.
همه چیز... شبیه داستان های خیالی بود.
حالت چطوره؟
میشه بگی پیش کی هستی؟
ایشون کیه؟
«ربکا».
«ربکا»؟ و «ربکا» کیه؟
«ربکا».
خب کیه؟
«ربکا آن».
خواهرته؟
یه مدت کوتاه بعد اینکه رفتیم
توی خونه روزمانت، «ربکا» به دنیا اومد
و «ساشا» خیلی خوشحال بود.
خیلی خوشحال بود که یه خواهر کوچیکتر داره.
دل تو دلش نبود که از مهدکودک برگرده و...
بدوه دنبال اون، بدوه که پیش اون باشه.
همهاش رفت.
«ساشا» بچه خارق العادهای بود.
خیلی اهل تعامل بود، خیلی انرژی داشت.
آره.
دوستت داریم.
- تو دوستم داری. - خیلی هم دوستت دارم.
- بابام هم دوستم داره. - آره، داره.
اون اوایل بود که
No comments yet. Be the first to leave one.