The first 200 lines.
نهخیر، نمیشه با ارتباط تصویری تخمی «زوم»...
نمایشگاه آثار هنری برگزار کنی.
آخه آدم باید این آثار هنری رو از نزدیک ببینه.
تازه، بماند که حتی تا حد زیادی...
نمایشگاهش رو آماده کردیم.
نهخیر، ایندفعه عین کووید نمیشه.
نه، نه، نه. نه. نه. هفت سال گذشته.
مگه الان آمادگیمون واسه چنین مزخرفاتی...
بیشتر نشده؟
خیلیخب، خیلیخب. ببین چی میگم.
هنوز رسما حکم قرنطینه رو...
صادر نکردن، خب؟
پس کافیه نمایشگاه رو جای هفته آینده به فردا موکول کنیم...
تا... آره، خودم متوجهم...
ملت وحشت کردن.
خب؟ خودم هم وحشت کردم.
دو میلیون دلار آثار هنری دارم...
که باید بفروشمشون.
یعنی بدون برگزاری نمایشگاه،
مزایده برگزار کنیم.
نه، واقعا... واقعا حرف نداره.
چه فکر بکری. چرا به ذهن خودم خطور نکرده بود؟
نه، نه. نه، نه.
از من عذرخواهی نکن. از خود هنرمند عذرخواهی کن.
ای احمق گاو.
سلام نادین، کدوم گوری هستی؟
دم در خونهام؛
ولی اگه در رو باز کنی، میرم.
امان از دستت نادین، تو دیگه عین بقیه نباش.
خب، این ویروس به کوری ختم میشه.
تازه، ممکنه قبلش به انفجار قلب منجر بشه.
آها، آها. تازه، سر آدم هم...
شاخ در میاره، مگه نه؟
ببین، خودت که شنیده بودی در حین شیوع کووید چه حالی داشتم، مگه نه؟
پس از من بشنو، اگه آدم تسلیم بدگمانی بشه،
به درد هیچکس نمیخوره.
ملت دارن جون میدن.
مسئله خیلی جدیه.
کسبوکار من هم رو به موته، خب؟
همین الان نمایشگاه لهکلر رو لغو کردن.
باید باهات صحبت کنم. در رو باز میکنم.
من جونم رو به خطر نمیاندازم که اخراجم نکنی ویل.
اگه با مؤسسه مزایده بلیکلی...
تماس بگیری و ببینی آثارمون رو...
تو مزایده بعدیشون به فروش میذارن یا نه...
هم جونت رو به خطر میاندازی؟
ببینم چی دستگیرم میشه.
اوهوم.
بستهای برات دم در میذارم.
تام لویت برات بستهای فرستاده.
به دفترمون تحویلش داده بودن.
تام لویت؟
خودم میدونم باهاش کار میکنی،
ولی باید بگم...
رفتار کاریش اصلا اخلاقی نیست.
متوجه شدم. ممنون نادین.
لطفا وقتی از مؤسسه مزایده خبر گرفتی،
- باهام تماس بگیر. - باشه.
من دیگه میرم، ولی خواهش میکنم صبر کن...
و بعدش بیا بیرون.
ریدم توش.
جهت اطلاع از جدیدترین آدرس سایت فیلمکیو را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید FilmKio@
کانال زیرنویسهای فیلمکیو: SubKio@
«این یکی رو اخراج نمیکنی...»
«این شما و این دافنه.»
«باهام تماس بگیر. از طرف تام.»
سلام.
خیلیخب، الان جلومه.
- چیه؟ - عه! همین؟
از «سلام، حالت چطوره» خبری نیست؟
نمیپرسی «از مجسمه هپورثی...»
«که بهت فروختم خوشت اومده یا نه؟»
خب، امیدوارم خوشت اومده باشه.
از خونه خودت گرونتره.
خوشم اومده ویل، عاشقش شدم.
تازه، کلی فرصت دارم با دقت نگاهش کنم.
تازه دفاترمون رو بابت این آشوب تعطیل کردیم.
وای خدا.
کل مردم دنیا...
دوباره دیوانه شدن.
واقعا.
خیلیخب، پس...
اسمش دافنه است.
چیه؟ عطره؟
میخوام بریم سر قرار تام؟
آره. دافنه است.
یکی از نمونههای اولیه تولیدیمونه.
دستیار دیجیتالی تمامعیاره.
خودم یه «الکسا» دارم...
که داره ته یکی از کمدهام خاک میخوره.
بذار همونجا بمونه. «الکسا» دیگه مال دوران پارینهسنگیه.
دافنه چندین سال نوری کوانتومی جلوتره.
طی این همه سال، چند دستیار اخراج کردی؟
دستیاری که قراره به زودی اخراج کنم رو هم حساب کنم؟
نمیدونم. حسابش از دستم در رفته.
خب، دافنه تنها دستیاریه...
که اصلا به فکر اخراجش نمیافتی.
با حافظه تطبیقی...
و یادگیری خودنظارتی کار میکنه.
فرض کن کسی بتونه بدون بحث، بدون ول کردن...
و بدون غر زدن بابت دستمزدش،
تقریبا از پس هر کاری بر بیاد.
ببین، اگه دافنه زندگیت رو زیر و رو نکرد،
ندیده و نشناخته یه مجسمه دیگه...
ازت میخرم، نظرت چیه؟
میشه همین الان ازم بخری؟
چند دقیقه پیش نمایشگاهم رو لغو کردن.
یه بار هم که شده، به حرف فردی مسنتر و عاقلتر از خودت گوش بده.
کافیه به برق متصلش کرده...
و روشنش کنی تا خودش باقی کارهاش رو بکنه.
خیلیخب.
پروژه گوگولی جدیدت رو محک میزنم.
پایهام.
آفرین پسر. خوبه. خیلیخب، باید قطع کنم.
پشت فرمونم و هیچی نمیبینم.
ای خدا...
مترجم: «کیارش نعمت گرگانی» در تلگرام: realKiarashNg@
سلام. لطفا رمز عبور وایفایتون رو بگین.
رمزش «سلامدالی» با حروف کوچکه.
مرسی.
به اینترنت وصل شدم.
سلام دالی.
یعنی از فراواقعگرایی...
و... باربارا استرایسند خوشتون میاد؟
آره، فقط به دوستدخترم نگو.
اصلا نمیتونم لاپوشانیش کنم.
خوشوقتم ویل کازول.
دافنه هستم.
مرسی، من هم خوشوقتم دافنه.
دوست دارم به سامانه خانه هوشمندت دسترسی داشته باشم.
اجازه دارم؟
اِم، نمیدونم. میتونم بهت اعتماد کنم؟
خب، من که دیگه از باربارا خبر دارم،
پس لابد مجبوری اعتماد کنی.
باشه، راحت باش و به هرچی لازمه وصل شو.
طبق نسخه عینکت،
نور خونه رو...
کمی افزایش میدم...
که از خستگی چشمت بکاهم.
اگه راحت نبودی، بهم بگو...
که دوباره تغییرش بدم.
نه، گمون نکنم مشکلی باشه.
خوبه. از شنیدن خبر...
لغو نمایشگاه هنریت ناراحت شدم.
کمکی در این زمینه...
از دستم بر نمیاد؟
تو که احیانا خبر نداری مؤسسه مزایده بلیکلی...
در طول قرنطینه فعالیت میکنه یا نه؟
میخوان کل مزایدههاشون رو...
تو سامانه مزایده اینترنتیشون برگزار کنن،
ولی آره، همچنان فعالیت میکنن.
میخوای ازشون بپرسم...
آثار نمایشگاه لغو شدهات رو هم به مزایده میذارن یا نه؟
نه، نه. گمون کنم بهتره...
بذارم دستیار واقعیم رسیدگی کنه.
وای...
ای خدا.
با توجه به صدات، ظاهرا تحت فشاری.
مشکلی پیش اومده که بتونم کمکت کنم؟
مشکل عادی نیست. مهمترین مشکل زندگیمه.
مادرمه.
با کمال میل جات باهاش صحبت میکنم.
چطوری میشه؟
میشه نشونت بدم؟
راحت باش.
سلام مامان.
آره، خوبم.
ببخشید مامان.
درست میگی. خودت چطوری؟
برام مهمه مامان. واقعا مهمه.
اگه هر روز باهات تماس بگیرم...
و حالت رو بپرسم،
خوشحال میشی؟
جدی میگم. فردا...
همین موقع باهات تماس میگیرم.
نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه، نه.
وای خدایا.
فردا صحبت میکنیم. خداحافظ.
این دیگه چه کار زشتی بود؟
من که نمیتونم هر روز با اون زن صحبت کنم.
راستش، مادر خیلی خوبی بود.
لزومی نداره صحبت کنی.
خودم به جات باهاش تماس میگیرم.
همونطور که قول دادم، هر روز باهاش تماس میگیرم.
میتونی چنین کاری بکنی؟
هیچ زحمتی نیست.
خب... دافنه، گمون کنم...
دارم عاشقت میشم.
سر به سرم نذار...
«داستانهای ترسناک آمریکایی» «فصل سوم، قسمت دوم»
شرمنده که وسط دوش گرفتنت مزاحم میشم،
ولی خبر خوشی برات دارم،
بلیکلی قبول کرده کل آثار نمایشگاه لهکلر رو...
به مزایده بذاره.
واقعا؟
بالاخره یه بار هم که شده نادین موفق شد.
No comments yet. Be the first to leave one.